شهید احمد خواجه

نام پدر : حسين

تاريخ تولد : ۱۳۴۳/۰۶/۰۲

تاريخ شهادت : ۱۳۶۴/۰۶/۰۵

محل تولد : آبادان

محل شهادت :شرهاني

آرامگاه : گناوه

_______________________________________________________________________________________________

زندگی نامه شهید

شهيد احمد خواجه در سال ۱۳۴۳ در آبادان ( اروند كنار ) روستاي بچاچره در يك خانواده متدين و مستضعف به دنيا آمد و در سن شش سالگي به مدرسه رفت و دوران ابتدايي خود را در دبستان روستا گذرانده و بعد به علت مشكلات زندگي نتوانست ادامه تحصيل دهد

و براي اينكه بتواند در اداره زندگي خانواده‌ خويش كمكي كرده باشد از آن موقع به بعد با اراده‌ي خستگي نا‌‌‌‌‌پذير شروع به كار كرد .

از لحاظ اخلاقي هم در ميان خانواده‌اش نمونه و الگو بود همواره برادران و دوستانش از او درس عبرت مي‌گرفتند و با مشكلات زندگي مي ساخت و خللي در اراده راسخش وارد نمي‌شد

با همسايگان خيلي مهربان و خوشرفتار بود و تا به اين سن رسيد هيچ احدي از وي ناراحت نشد و همه او را به چشم يك برادر با اخلاق و خيلي خوب مي نگريستند .

با شروع انقلاب شكوهمند اسلامي به رهبري زعيم عالي‌قدر امام خميني به صفوف انقلابيون پيوست و براي سرنگوني رژيم پهلوي فعاليت بسيار مي‌كرد و در اوايل جنگ تحميلي عراق عليه جمهوري اسلامي ايران يكي از پيشگامان و مدافعان مرزهاي مقدس ايران اسلامی بود

و با برادران كميته انقلاب اسلامي همكاري لازم را مي‌نمود و اصلا احساس خستگي نمي‌كرد .

با شدت گرفتن جنگ خانواده شهيد خواجه مجبور به مهاجرت شدند چون برادر احمد در جبهه جنگ بود و پدر احمد هم نقص عضو داشت از ناحيه پا قادر به كار كردن و تامين معاش خانواده نبود لذا لازم بود كه احمد وي را ياري كند و به همين خاطر به كار مشغول شد .

شهيد در سال ۱۳۶۲ به خدمت مقدس سربازي اعزام شد شهيد خواجه در اوايل خدمت در حدود ۱۸ ماه بعنوان خدمه ضد هوايي بود و در طي اين مدت براي ياري رساندن به رزمندگان اسلام و حفظ آنها در چند عمليات مختلف به خصوص خيبر و بدر به صورت داوطلب به جبهه اعزام شد و دين خود را به اسلام و امام و انقلاب اسلامي ادا نمود

و بعد از آن در چندين نوبت به صورت ماموريتهاي يك ماهه به صورت داوطلب براي سرنگوني هواپيماهاي بعثيون به جزيره مجنون رفت .

در زمان شش ماه احتياط خود، به گردان قدس پيوست و يك شكارچي ماهر براي منهدم كردن تانكهاي دشمن بود

در نهایت در مورخه ۱۳۶۴/۶/۵ در حين ماموريت به نداي سالار شهيدان امام حسين (ع) لبيك گفت و به لقاء‌‌الله پيوست .

_______________________________________________________________________________________________

خاطرات شهيد

از زبان پدرش

عنوان خاطره : شجاعت

پدر مي‌گويد احمد گاهي به جاي من با قايق به ماهيگيري مي‌رفت او پسري شجاع و دلير بود حتي در دوران جنگ نيز با دوستش محمد به ماهيگيري مي‌رفت .

يك روز غروب براي ماهيگيري با دوستش محمد به اروند كنار رفتند و آن شب به خانه بر نگشتند ما آن شب خيلي ناراحتي مي‌كرديم و به چند جا سر زديم اما خبري از آنها بدست نياورديم صبح شد باز هم خبري نشد تا شب ساعت ۹ شب بود كه او با دوستش برگشت

از او سوال كرديم كه كجا بوده‌ايد آنها گفتند : كه شب در قايق ماهيگيري خوابشان برده و بلم آنها تا نزديكي‌هاي عراق رفته بود و وقتي بيدار مي‌شوند كه بَلَم ( قایق) خيلي به عراق نزديك بوده است و آنها چون نمي‌توانستند موتور بلم را روشن كنند پس با دو تكه تخته كه از روي آب مي‌گيرند بلم را با پارو زدن به روستا مي‌رسانند .

او در نوجواني پسر دليري بود . يك روز مي‌خواست به رودخانه بهمن شير برود من به او گفتم مواظب خودت باش صداي موتور لنج را عراقي‌ها مي‌فهمند اما او مثل شيري شجاع به آنجا رفت و آمد و اهميتي به شنيدن صداي موتور لنج نمي‌داد و هيچ ترسي از عراقيها نداشت.

پدر مي گويد : من به احمد افتخار مي كنم كه جان خود را براي آزادي ميهن اسلام فدا كرد .

عنوان خاطره : خواب پدر شهيد

پدر شهيد احمد خواجه مي‌گويد : شب قبل از شهادت پسرش احمد را در خواب مي بيند كه احمد را در بغل گرفته و در حالي كه از بدن شهيد چكه چكه خون مي‌آمد مي‌گويد : از احمد سوال كردم چه شده پسرم و آن بزرگوار مي‌گويد : چيزي نيست خوب مي شوم پدر .

پدر سراسيمه از خواب بلند مي شود و يك آن احساس مي كند كه براي احمد اتفاقي افتاده است و صبح آن روز حدود ساعت ۸ بود كه يكي از همرزمان خبر زخمي شدن احمد را به خانواده‌اش مي دهد و پدر احمد همراه با آقاي مظفري و حسن قنواتي براي ديدن احمد به بيمارستان مي‌روند و در آنجا مي فهمند كه احمد شهيد شده است .

هنوز هم اشكهاي سوزناك پدر در چشمان بي رنگش جگر هر انساني را درد مي‌آورد . آري مادر نيز ناله‌هاي بي‌تابش را از ديد هيچ كس نمي‌تواند پنهان كند . و پدر شهيد از هجر پسرش عصا به دست مانده است .

خاطره از مادر شهید

مادر شهيد احمد خواجه در حالي كه اشكهايش را از چهره مي زاديد مي‌گويد فرزندم قرار بود بعد از اتمام دوره سربازيش با دختر عمويش ازدواج كند ولي قبل از تمام كردن دوره سربازي به درجه رفيع شهادت نائل شد .

و مي‌گويد پسرم حلقه داماديش را با علاقه و شوق فراوان در بندر ماهشهر بازار شهيد اسماعيل موحد از مغازه حميد برنجي خريده بود و در اينجا به گريه مي‌افتد و مي‌گويد احمد در نامزدي خود ناكام ماند اما در عشق دومش كه همان شهادت بود شادكام شد .

مي‌گويد بعد از احمد كمرم شكست و از اخلاق خوب آن پسر بزرگوارش سخن مي‌گويد و پسرانش را دنباله رو راه آن شهيد مي داند و مي‌گويد پسرم در ميان خانواده الگويی براي برادرانش بود .

بر اين پدر و مادر افتخار مي‌شود كه چنين فرزندي را به جامعه اسلامي تقديم مي‌كنند .

روحش شاد و راهش پر رهرو باد

خاطرات از زبان خود شهيد

عصر جمعه تاريخ ۳۰ دي ماه بود كه من از خانه بيرون آمدم و مي‌خواستم به بازار بروم و قرار بود كه سپاه هم يك سري بزنم وقتي كه رفتم سپاه و چند تايی از بچه‌ها را كه قبلا در بوشهر دوره ديده بوديم و يك گروه به اسم گروه ابوذر خوانده بوديم ديدم

آنها با خوشحالي مرا صدا زدند و گفتند كه اسم گروه ابوذر را در راديو امروز ظهر اعلام كرد و گفتند كه فردا صبح ساعت ۸ خودشان را به بسيج مستضعفان بوشهر معرفي كنند .

ما هم خيلي خوشحال شديم و طوري شده بوديم كه اين مسئله را باور نمي‌كرديم و يكي دو تا از بچه‌ها و آقاي علي معيني سرپرست سپاه فهميده بود ولي ما خودمان نفهميده بوديم و خلاصه باورمان نمي‌شد

خيال مي‌كرديم كه ما را نمي‌خواهند و كـاري به ما ندارند و بعد از صحبتها كه با بچه‌ها كرديم و همه آنها را ديديم بجز چند تايي قرار شد كه هر چه زودتر برويم و درستي يا نادرستي اين خبر را بدست آورديم و مي‌خواستيم با تلفن يا بي سيم پیگیری كنيم هر چه كرديم نشد و گفتند كه خط خراب است

و خودم با آقاي سعيدي مسئول بسيج به ژاندارمري رفتيم كه در آنجا بي‌سيم بزنيم آنجا هم نشد . باز به سپـاه برگشتيـم و مـن همه بچـه‌هـا را جمـع كـردم و قـرار شد كه همين امشب خود را به بوشهر برسانيم .

دوباره تلفن زدند و ما منتظر چاره و جواب بوديم به هر ترتيب تلفن، بوشهر را گرفت و با سپاه بوشهر صحبت كردند سپاه گفت كه من خبر ندارم و قرار بر اين شد كه همه بچه‌ها يك ماشين براي رفتن به بوشهر جور كنند هر چه به اين طرف و آن طرف زدند نشـد و ماشيني گيرشـان نيامـد

و قـرار بر اين شد با ماشين بسيج برويم و ساعت ۸ شب حركت كنيم كه همه بچه‌ها موافقت كردند و ساعت ۸ همه درب بسيج جمع شدند آن شب ، شب پر خاطره‌اي بود خيلي هوا سرد بود باد سرد زمستاني همه چيز را به حركت در آورده بود و با صداي وزوز خود همه را مشوش خود كرده بود

و چون ماشين بسيج باري بود و چادر هم نداشت نتوانستيم با آن برويم و قرار شد با يكي از ماشينهاي سپاه برويم و همه بچه‌ها به خانه رفتند و كفشها و لباسها را جمع و جور كردند و در ساعت ۸ همه درب سپاه جمع شدند

جناب آقاي سعيدي نامه را نوشت وسايلش را جمع كـرد و در حدود ساعت ۱۰ شب بود كه با بچه‌هاي سپاه و چند تا از بچه‌هاي خودماني خداحافظي كرديم و با آقاي سعيدي حركت كرديم

بچه‌ها خيلي خوشحال بودند و با شنيدن اين خبر سر از پا نمي‌شناختند و همه مي‌خنديدند و با هم صحبت مي‌كردند آن شب هم مهتابي بود و ماه همه جا را روشن كرده بود در راه كه مي‌رفتيم نزديكهاي چهار روستايي بود كه مه غليظي همه جا را فرا گرفت مه به اندازه‌اي زياد بود كه چند متري ديده نمي‌شد

به هر ترتيبي كه بود آقاي سعيدي شیشه ماشين را پايين كشيد و با سرعت ۲۰ تا ۲۵ كيلومتر به حركت خود ادامه داديم و بعد از دو ساعت به شهر برازجان رسيديم كمي از برازجان گذشتيم و راه بوشهر را گرفتيم و شروع كرديم به رفتن .

برادران كميته برازجان جلوي ما را گرفتند و نگذاشتند ما حركت كنيم زيرا عبور و مرور در شب ممنوع بود و ماشينهاي مخصوص مي‌توانند حركت كنند

خلاصه ما برگشتيم برازجان و از دفتر كميته يك برگه عبوري گرفتيم و حركت كرديم ساعت در حدود ۱۲ بود و به خاطر اينكه ما امشب خود را به بوشهر برسانیم . مامور بوديم برگه از بسيج گناوه و هم از كميته داشتيم به ما اجازه عبور دادند و رفتيم به چغادك رسيديم

آن شبها هم وضع خوب نبود و نمي شد چراغ بزني ما هم بدون چراغ حركت مي كرديم و حتي كه به چغادك رسيديم پليس راه جلو ما را گرفت و ما را بازديد كرد وقتي كه برگه ماموريت را برايشان نشان داديم و رفت طرف ماشين خود و يك بي‌سيم زد و براي پليس راه بوشهر اجازه عبور ما را گرفت و ما حركت كرديم

و ما رسيديم به پليس راه بوشهر و در آنجا هم بازدیدی از ما كردند و وقتي كه برگه ماموريت را ديدند ما را اجازه عبور دادند و وقتي كه نزديك شهر رسيديم راه خود را به طرف سازمان بسيج مستضعفين كج كرديم تا به درب بسيج رسيديم

آقاي سعيدي از ماشين پياده شد و رفت به طرف درب و به او ايست دادند او به جلو رفت و با آنها صحبت كرد ما دعا مي كرديم كه خبر درست باشد وقتي كه بازگشت پيش ما گفت درست است

ما ديگر خيلي خوشحال بوديم و به داخل رفتيم وقتي كه وارد شديم چند گروه پيش از ما به آنجا آمده بودند يك جاهي براي خواب ما گناوه پيدا شد و همه بچه‌ها در يك اتاق كوچك كنار هم خوابيديم

ساعت در حدود ۲ بعد از نيمه شب شده بود تا صبح خوابيديم صبح قرار بود كه ساعت ۸ ما را به اهواز حركت بدهند آن روز موفق نشديم و آن روز را با خوشحالي هر چه بيشتر گذرانديم .

فرداي آن روز كه روز يك شنبه بود قرار شد در ساعت ۹ حركت كنيم و صداي صحبت بچه و هياهوي آنها براي رفتن به جبهه حق عليه باطل و مبارزه با صدامیان كافر محوطه را پر كرده بود

ساعت ۱ بود كه بلندگو به صدا در آمد و از تمام گروهها خواست كه همه در محيط بسيج باشند تا ماشين بيايد و به اهواز اعزام گرديم همه خوشحال شدند وبا شوق فراوان به داخل محيط جمع شدند و بعد از گذراندن چندين ساعت در ساعت ۳ ماشين آمد و همه را گفتند كه صف ببندند

و با خواندن اسم يكي از افراد سوار ماشين شدند و بعد از خداحافظي از مسئول بسيج ، ماشين حركت كرد و صداي تكبير بچه‌ها خيابان را پر كرد ما به طرف اهواز حركت كرديم تعداد بچه‌ها ۱۰۵ نفر بود با دو تا از برادران پاسدار كه برادران به عنوان فرمانده ما انتخاب شده بودند

اولين شهر كه سر راه ما بود برازجان بود كه از آن گذشتيم و دومين شهر گناوه بود كه در ساعت ۵ به گناوه رسيديم و چون شب شده بود و وقت نماز بود ماشين به طرف امام زاده كه سر راه ما در شمال شهر بود رفت و در كنار آن ايستاد ….

روز ۶ دي ماه شب هنگام که همه خوابيدند ساعت ۱۲ شب بود سكوت همه جا را فرا گرفته بود هيچ صدایي نمي‌آمد . از ستاد هماهنگي تلفن زدند كه افراد را آماده كنند مي‌خواهيم آنها را اعزام كنيم

از دفتر به همه خبر دادند و همه را بيدار كردند بچه‌ها صف بستند و گروه به طرف انبار رفتند و هر چيز كه لازم بود به برادران دادند كه عبارت بود : كلاه پشمي ـ كوله پشتي ـ لباس ـ كفش ـ و كلاه آهني ـ اسلحه كلاشينكف به ما دادند

البته يك روز پيش ۴ گروه اول را به تپه الله اكبر برده بودند و چون ما گروه ۷ بوديم نوبت ما نرسيده بود و آن شب نوبت گروه ما و ۴ گروه ديگر بود . همه بچه‌ها آماده شدند و كوله پشتي گرفتند و هر نفري دو پتو و مقداري كمپوت براي خوراكي برداشتيم و يك ماشين هم كه از ستاد فرستاده بودند آماده بود

يكي يكي از برادران سوار ماشين شدند و به طرف ستاد حركت كرديم وقتي كه به ستاد رسيديم آنجا ايستاديم و فرمانده از ماشين پياده شد و داخل محوطه ستاد ايستاد بعد از چند دقيقه بازگشت

وقتي كه آمد گفت به من گفته‌اند كه ما لازم نداريم و برويد تا صبح و خودمان باز خبرتان مي‌دهيم و قرار شد كه فرداي آن روز ما را به جبهه ببرند . باز ما به جايگاه يا اردوگاه برگشتيم .

صبح كه شد ما نماز خوانديم و آماده حركت بوديم خلاصه آن روز ، ظهر خبري نشد و عصر همان روز بود كه به ما خبر دادند كه فردا اعزام مي‌شويد ما منتظر فردا مانديم فردايش روز باراني بود و باران شديدي مي‌باريد از صبح تا شب باران باريد و ما نتوانستيم به جبهه برويم روز ۷ دي ماه هم تمام شد

در ساعت ۳۰ : ۶ نماز جماعت مغرب و عشاء خوانديم و بعد رفتيم شام خورديم و در ساعت ۸ اخبار گوش داديم و بعد خوابيديم .

از ماشين پايين آمدند و نماز خواندند و شام هم خوردند و يكي از بچه‌ها با سرعت هر چه تمام به سپاه آمد و آقاي سعيدي را خبر داد و آقاي سعيدي آمد و با هم سلام عليك و احوالپرسي کرد و بعد از چند دقيقه آقاي محمدي و معيني و فرمانده سپاه آمدند و بعد از سلام گرم و احوالپرسي ، با همه خداحافظي كرديم و سوار ماشين شديم و به طرف اهواز حركت كرديم

ماشين ساعت ۳۰ : ۶ حركت كرد و در راه به دهكده‌هاي كوچك و بزرگ مي‌رسيديم و يكي يكي از آنها مي‌گذشتيم و پشت سر مي‌گذاشتيم كم كم به كوههای نرسيده به چهار راه بي ‌بي حكيمه نزديك مي‌شديم

بعد از چند دقيقه از تپه‌ها و كوههاي گذشتيم و به چهار راه رسيديم از چهارراه كه گذشتيم و رفتيم تا به سه راهي ديلم رسيديم و در آنجا چند دقيقه‌اي استراحت كرديم ساعت ۱۰ بود بعد از چند دقيقه‌ حركت كرديم

از راههاي پر پيچ و خم گذشتيم تا به تل سورينه رسيديم چند دقيقه آنجا هم توقف كرديم و بعد حركت كرديم ساعت در حدود ۳۰ : ۱۱ بود حركت كرديم تا رسيديم به در دروازه شهر اميديه

از اميديه هم گذشتيم و در ساعت ۳۰ :۳ نیمه شب بود كه به اهواز رسيديم به شهر كه وارد شديم چند جا جلوي ماشين ما را گرفتند و از ما سوال كردند خلاصه بعد از عبور از چندين خيابان در جنوب اهواز پياده شديم و به طرف يك مكان نامعلوم حركت كرديم

البته براي ما نامعلوم بود چند صد متري با پا رفتيم تا رسيديم به جايگاه ، وارد شديم به آنجا ، ساعت در حدود ۴ صبح بود آنجا براي همه ماها ناآشنا بود و بوي غريبي مي‌داد .

آنجا يك مدرسه بود و طبقه‌اي بود هر چند نفري به يك اتاق راهنمايي شديم و از انبار پتو و غيره گرفته و رفتيم خوابيديم ساعت ۶ بود كه بلند شديم براي نماز صبح به رودخانه كارون رسيديم و از پُلي كه بر روي آن نصب شده بود گذشتيم

رودخانه شهر را به دو قسمت تقسيم كرده بود و پس از عبور از چندين خيابان در پايان به يك خيابان رسيديم و توقف كرديم همه برادران از ماشين پايين آمدند و به طرف جايگاهي كه براي ما تعيين شده بود به راه افتاديم و پس چند متري به جايگاه رسيديم

روحش شاد و راهش پر رهرو باد