زندگی نامه شهید

بسم رب الشهدا و الصالحین

مواجه شهید احمد منصوری زاده در سال ۱۳۲۷ در بندر ریگ در یک خانواده مذهبی و از لحاظ مادی متوسط دیده به جهان گشود و از همان کودکی با فقر خانواده مواجه شد و با زجر فراوانی به مدرسه رفت ولی چون در برابر پدر پیر و ناتوان که عائله‌مند بود احساس مسئولیت می‌کرد از ادامه تحصیل صرف نظر کرد و از ۱۳ سالگی شروع به کار ملوانی کرد و سفر اول با دوست باوفایش شهید باقرتاش به بحرین رفت و سفر آخرش هم با شهید باقرتاش همراه بود که بر اثر اصابت موشک هر دو با هم شهید شدند . احمد در همان زمان ستم شاهی که دوران خفقان بود جوانی با ایمان بود همیشه نوارهای مذهبی گوش می‌کرد و چشم و دلش پاک بود .

 تا اینکه سال ۱۳۵۴ تشکیل خانواده داد چه قبل از ازدواج و چه بعد از ازدواج احترام خاصی به پدر و مادرش قائل بود و در خانه هم مردی بود با تقوا از حرفهای بیهوده و بد کناره گیری می‌کرد و غیبت کسی را نمی‌کرد و برای من هم یک همسری نمونه و یک معلم بود که تمام زندگی با گذشت او برای من درس بود مردی اسراف کار نبود و هر غذایی که بود ایراد نمی‌گرفت خیلی به من توصیه می‌کرد که بچه‌ها را با احکام اسلام آشنا کن و خودش هم در این لحاظ کوتاهی نمی‌کرد اگر در بین دوستان و آشنایان کسی برعلیه روحانیت مبارز یا انقلاب اسلامی سخنی می‌گفت احمد سعی می‌کرد آنها را آگاه کند تذکر می‌داد که بیاید شهدای این انقلاب باشید که این انقلاب ثمره خون هزاران شهید پاک است احمد قلبی رئوف و مهربان داشت هیچ گاه کسی را از خود نمی‌رنجاند همه فامیلها و دوستان و آشنایان تا آنجا که در توان داشت سرکشی می‌کرد بخصوص به خواهران و برادرش و هیچ توقعی از کسی نداشت روزهایی که انقلاب پیروز شده بود احمد به کمک دیگر بچه‌ها از شهر پاسداری می‌کرد به انقلاب و رهبر انقلاب خیلی عشق می ورزید و خیلی مایل بود که در خدمت انقلاب باشد چون شغل ملوانی داشت دوست داشت در همان قسمت دریا باشد و خدمت بکند که در این جا لطف خدا شامل حالش شد و سال ۱۳۵۹ موفق شد که در گردان ساحلی سپاه بوشهر مشغول خدمت شود و همان موقع که توسط یکی از بهترین دوستانش معرفی شده بود دوستش گفته بود که منصوری در این کار اهل ماندن نیست بلکه شهادت می شود و منصوری جواب گفته بود چه چیزی از این بهتر .

هر گاه توسط دنیا پرستان مال دوست از خدا بی خبر به او گفته می‌شد تو چرا به این حقوق ناچیز کار می‌کنی و به او زخم زبان می‌زدند احمد با بیانی شیرین و آرام می‌گفت بگذار این دو روز عمرم را به انقلاب اسلامی لااقل کمکی کرده باشم و داوطلبانه راهی جبهه های نبرد حق علیه باطل شد .

بازدید: 6