خاطرات شهید:

خاطره ای از مادر شهید

خاطره ای که از بهروز دارم این است که ما یعنی من و فرزند شهیدم جهت یک مسافرت چند روزه با هم به شیراز رفتیم . ظهر به آنجا رسیدیم بعد از صرف غذا و خواندن نماز ، بهروز گفت من بیرون میروم چون کار دارم و اگر دیر کردم ناراحت نباش چون قصد دارم به سر مزار آیت ا… دستغیب و گلستان شهدای آنجا بروم و بعد به مسجد می روم و نماز بخوانم . آن وقت به منزل باز می گردم بعد وقتی که آمد تا چند جلد قرآن کوچک و بزرگ به همراه دارد گفتم اینها برای چیست گفت می خواهم ببرم جبهه برای دو ستان ، او در جبهه برای رزمندگان دعای توسل می خواند . از صبح تا مغرب تمام مشغول دعا و قرآن بود و اکثر شبهای جمعه دعای کمیل می خواند و تمام وقتها در مسجد و در قطعه شهداء بود ، او وقتی که می خواست برود به جبهه از تمام بچه‌ها و از تمام همسایه‌ها خدا حافظی کرد.

از وقتی که جنگ شروع شده بود دیگر دلش توی دنیا نبود من خودم می‌دانستم که این بچه مال من نیست . همیشه نماز شب می خواند ، هر شب جمعه دعای کمیل در یک روستا بود و من وقتی که نیمه های شب که بیدار می شدم می دیدم که بهروز مشغول خواندن نماز شب است .

—————————————————————————————————————————————–

بازدید: 0