خاطر‌اتي از برادر شهيد :

 

۱-۱٫ اولين خاطره  :

خاطره ای كه هميشه در ذهنم ميباشد و هميشه به ياد دارم از شهيد اين است كه در زمان جنگ تحميلي ايشان روي نفتكش مشغول به كار بودند و شبها گاهی وقتي به خانه مي آمدند يك شب دايي و خاله هايم به شهيد گفتند : كه اين كار بدرد تو نميخورد و اين كار را رها كن كه شهيد در جواب گفتند : من مي دونم كه كشته ميشوم و عيناَ برايش روشن بود كه در اين قيام كشته ميشود و گفت : بگذاريد كشته شوم .

 

۱-۲٫ دومين خاطره :

مادرم وضعیت رواني مناسبی نداشت  و شهيد قبلاً ایشان را به چند جا جهت درمان برد و ولی نتوانست با آن هزينه اندك نتیجه ای بگیرد. يك ماه قبل از شهادتش ايشان را به شيراز برد و با وجود اينكه مادرمان نزديك به ۱۵ سال رواني و خانه نشين بود ايشان ميدانستند كه مادر حق بزرگي به گردنش دارد به حكم خداوند ايشان را مداوا كرد و خوب شد درست سه روز يا اينكه پنج روز بيشتر از مداواي مادرم در خانه نمي گذشت كه خود شهيد بال مي‌گشايد . همه اينها را انگار خود شهيد ميدانست كه ميخواهد شهيد بشود و دست به اين كارهاي بزرگ میزد .

 

۱-۳٫سومين خاطره :

سال ۶۳-۶۲ با همكاري اهالی روستاي گاودار يك كمباين كشاورزي خريد و نزديك به دو سال در روستاي گاودار مشغول به بريدن گندمهاي مردم بود و موقعي كه از روستاي گاوداري ميخواست به روستاي مال قائد سفر كند براي هميشه به تمام اهالي روستا گفت : اگر اين كمپاين را ميخواهيد چون حق شما است برداريد و پول من را پس دهيد كه تمامي اهالي روستا گاودار بخاطر صداقت شهيد گفتند : تعلق به شما دارد و ما نميخواهيم و ايشان كمباين را به روستاي مال قائد آوردند و رانندگی كمپاين را به من محول كرد و يك سال در روستاي مال قائد كشاورزي كردم .

 

۱-۴٫ چهارمين خاطره :

شهيد همان اوايل جنگ به بسيج روستاي امام حسن (ع) پيوست در آن زمان حسن و برادرم مرتضي هم محصل بودند و جز پايگاه مقاومت بسيج روستاي گاودارنیز بودند.  شهيد يك روز که در خانه نشسته بوديم گفت : آيا شما نماز خواندن را بلد هستيد اول من شروع به نماز خواندن كردم كه مرا قبول كرد و برادرم مرتضي بعد از من نماز خواند كه اشکالاتی داشت و همین امر باعث شد ايشان بيشتر تلاش كنند و نماز خواندن را ياد بگیرند. .

 

۱-۵٫ پنجمين خاطره :

عيد نوروز ۱۳۶۵ بود كه شهید همه اعضای خانواده ما را به همراه اقوام‌  براي روز ۱۳ نوروز كه همان ۱۳ به در ميباشد براي گردش به روستای چاهك يكي از روستاهاي گناوه كه آنجا هميشه محل تفريح مردم شهرستان گناوه بوده برد و عكس گرفتيم و روز بسيار خوب و به ياد ماندني ما بود كه ديگر هيچ وقت نتوانستيم با او دسته جمعي جايي برويم و خاطره از همديگر داشته باشيم .  

 

۱-۶٫ ششمين خاطره :

ساعت ۶ غروب بود كه هواپيماهاي عراقي نزديكي هاي امام حسن در دريا بمباران كردند و يك آتش عجيبي بلند شد و همسر شهيد به من گفت : برويد امام حسن نكند كه كشتي را زده باشند ما هم كه وسيله اي نداشتيم بسياري از اهالي روستاي مال قائد رفتند و آمدند و هيچ كس به ما چيزي نگفت و من با دايي و برادرم مرتضي رفتيم شركت كه درب شركت به ما گفتند : كه بهزاد شهيد شده . كه در آن شب از امام حسن تا مال قائد گريه كردم بخاطر بي سرپرستي و موقعي كه به خانه رسيديم ديديم كه همسر شهيد را بردند بيمارستان كه خوشبختانه در همان وقت زايمان كرد . خاطره به ياد ماندني اين است كه حكمت خداوند اين طور بوده است كه در يك شب همزمان پدر شهيد ميشود و فرزند به دنيا مي آيد چقدر زیباست حكمت خداوند متعال كه همزمان اين دو کار با هم انجام ميشود و اين خاطره هميشه جاويد خواهد بود .

 

۱-۷٫ هفتمین خاطره :

يك روز وقتي به مرخصي آمده بود به او گفتم من ميخواهم به جبهه بروم و رضايت نامه والدين را خواسته اند من هم منتظر ماندم تا تو بيايي و رضايت نامه را برايم امضا كني شهيد بهزادي به من گفت : پدر و مادرم كه اينجا بودند چرا رضايت نامه را به آنها نداده اي تا برايت امضا كنند گفتم : من از هر نظر كه ميخواستم حساب كنم شما را پدرم می دانستم و تو بودي كه با رها كردن تحصيلات خودت و با گذاشتن ما به مدرسه ما را به اينجا رساندي من جانفشاني تو را تماشا ميكردم كه چطور شب و روز زحمت ميكشي تا ما آسوده باشيم پس من وظيفه خود را دانستم از شما اجازه بگيرم  شهيد بهزادي با اجازه پدر و مادر رضايت نامه من را امضا كرد و من راهي جبهه شدم مدت چهار ماه در جبهه بودم و ایشان در كشتي به كار مشغول بود .

 

——————————————————————————————————————————————

۲٫ خاطراتي از همسر شهيد :

۲-۱٫ عنوان خاطره : آرزوي داشتن فرزند

يكي از آرزوهاي شهيد اين بود كه بعد از ازدواج صاحب فرزند شود همسرش ميگويد هر دفعه كه از مرخصي مي آمد از من در این مورد سئوال ميكرد . يك روز كه تازه از مرخصي آمده بود تا آمد اولين سئوال او همين بود من به او گفتم : بله مثل اينكه اگر خدا بخواهد داري پدر ميشوي .

همسرش ميگويد آنقدر خوشحال شد كه من هيچ وقت او را در اين حال نديده بودم مثل پروانه دور و برم مي چرخيد و ميگفت : هر چه ميخواهي تا برايت انجام دهم هر چه ميگويي تا برايت بخرم ولي دو ماهي از حاملگي من نگذشته بود كه بچه‌ام را سقط كردم وقتي او اين را شنيد مثل اينكه جوان هجده ساله اي را از دست داده باشد ، به او گفتم تو كه هنوز دو ماه از ازدواجت بیشتر نگذشته چرا اينقدر عجله ميكني كساني هستند كه ده سال ازدواج كرده اند و بچه دار نشده اند ميگفت : خدا آن روز را نياورد من ميترسم از دنيا بروم و فرزندم را نبينم ، گفتم : زبانت را گاز بگير اين چه حرفي است كه تو ميزني ، ما كه تازه ازدواج كرده ايم تو چرا اين حرف را ميزني ميگفت : تو اگه در دريا ، در كشتي ما بودي و بمبهاي صدام را ميديدي يك لحظه هم اميد نداشتي ميگفتم : نه ان شاء الله تو بچه‌ات را بزرگ ميكني و بر خلاف خودت كه نتوانسته اي ادامه تحصيل بدهي او را به مدرسه ميفرستي .

هميشه آرزوهاي زيادي داشت و نقشه هاي زيادي براي بزرگ كردن بچه‌اش ميكشيد ميگفت : اگر بزرگ شد ميخواهم به عاليترين جاي سواد او را برسانم چون اين آرزو در دل خودم مانده ميخواهم فرزندم را تا آنجا كه برايش ممكن است وارد دنياي علم و ادب كنم و به جاي عالي او را برسانم .

خلاصه بعد از اين اتفاق، خداوند عنایت نمود و دوباره صاحب فرزندم شدیم . در ایام بارداری بسیار مراقب من بود و هميشه ميگفت : تند راه نرو ، كار نكن ، استراحت كن تا اين بچه سالم به دنيا بيايد هر دفعه كه به مرخصي مي آمد قبل از اينكه سلام كند احوال بچه را ميپرسيد روزها و ماهه پشت سر هم گذشت تا من نه ماهه شدم نزديك به مرخصي‌اش بود به من گفته بود كه به مرخصي نمي آيم تا نزديك تولد بچه مي آيم كه خودم خانه باشم اما دست تقدير نگذاشت كه زندگي شيرين او ادامه داشته باشد و بچه را ندیده به درجه رفيع شهادت نائل آمد .

۲-۲٫ عنوان خاطره : شب فراق

زمان سربازي او فرا رسيد اما به خاطر اينكه فرزند ارشد خانواده بود و پدرش نيز توانايي كار نداشت از خدمت سربازي معاف گرديد .شهيد بهزاد بيست و يكساله بود كه به خواستگاري دختر خاله‌اش در روستاي قلعه حيدر ( يكي از روستاهاي شهر گناوه ) رفتند و آنها هم پذيرفتند. شب عقد شهيد بهزادي بود همه تداركات مراسم ديده شده بود و همه منتظر خانواده شهيد بهزادي بودند .

خيلي طول كشيد ولي از آمدن آنها خبري نبود بعد از ساعتها انتظار خبر رسيد كه خواهر شهيد بهزادي براي آوردن آب از چاه به صحرا رفته بود و تا مدتي بر نگشته بود وقتي پدرش به دنبال او رفت ديد ظرف آب بر سر چاه گذاشته ولي خبري از دخترش نبود شتابان به خانه برگشت و سراغ او را گرفت و اين ماجرا را خبر داد و همه آنها به سرعت  بر سر چاه آمدند و شهيد بهزادي به درون چاه رفت و خواهر دلبندش را از چاه بيرون كشيد ولي افسوس كه جان در بدن نداشت و عقد او آن شب به هم خورد و شادي آنها تبديل به ماتم شد .

 

——————————————————————————————————————————————

  ۳٫ خاطره اي از آقاي عبدالحسين شير افكن دبير زبان  :

شهيد بزرگوار بهزاد بهزادي فرزند كرم در سال ۱۳۵۶ – ۱۳۵۷در دوران ستم شاهي قبل از پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي به رهبري امام خميني در مدرسه راهنمايي عنصري ، بنده افتخار معلمي ايشان را داشته‌ام ايشان فردي متدين ، مودب ، با شخصيت و متين بود .

اخلاق حسنه و رفتار شايسته ايشان زبانزد تمام معلمين و مسئولين مدرسه بود از همان دوران ايشان آثار ايمان و پرهيزكاري در چهره‌اش نمايان بود . در بين جوانان و همبازيهايش در روستا محبوب و از احترام خاصي برخودار بود يكي از خاطرات اين شهيد بزرگوار اين بود كه وقتي روز چهارم آبان ميخواستند دانش‌آموزان را جهت مراسم رژه و جشن تولد شاه ببرند جايگاه ، ايشان از صف فرار كرد البته با بسياري از بچه‌ها صبح روز بعد كه آمدند شهيد بهزادي گفت : من عمه‌ام فوت كرده بود بدشانسي نفر دوم هم همين را گفت . نفر سوم و چهارم همينطور باعث شدند كه همگي به شدت تنبه شوند و انضباط آنها(صفر) رد شود .

فردي شجاع بود و زير بار هيچ كس كمر خم نمي كرد . قيافه اي جذاب و مظلومانه‌اش هيچگاه از خاطرم نميرود .

 

روحش شاد و یادش گرامی باد

 

——————————————————————————————————————————————