خاطرات شهید:

 

۱- جواب فرمانده اصلی عملیات را چگونه بدهم ؟

در عملیات والفجر ۸ که با هم بودیم متوجه شدیم که جهانشیر مجروح شده ، به طرف او رفتیم و او را نصیحت کردیم که برود زخمش را پانسمان کند ولی این فرمانده شجاع و دلیر و مومن در جواب اظهار داشت : اصلاً معنا و مفهوم ندارد در این موقعیت بسیار حساس و سرنوشت ساز بعنوان فرمانده ی اینجا شما را ترک کنم و جهت مداوا به پشت جبهه بروم و پشت به جبهه بکنم مگر در صورتی که جسد مرا به پشت جبهه ببرند . لذا اگر من با این وضع شما را رها کنم و بروم و شما بمانید آن وقت جواب فرمانده اصلی عملیات را چگونه بدهم آیا او نخواهد پرسید چرا تنها عقب کشیده‌اید ؟

« قابل توجه » منظور از فرمانده اصلی عملیات از نظر ایشان امام زمان (عج) بود و نه شخص یا مقام اداری و نظامی بالاتر.

این فرمانده چه کسی میتواند باشد جز  سردار شجاع اسلام فرمانده گروهان گردان ابوالفضل العباس (ع) شهید جهانشیر بردستانی از شهرستان گناوه که  در عملیات کربلای ۴ به شهادت رسید . خاطره از پسرعموی شهید «رزمنده بسیجی حاج بهمنیار بهمنیاری»

 

۲- اصرار گریه آمیز 

یادم نمی آید که در کاری از او نه شنیده باشم ، چه سخت چه آسان ، آماده بود که به احسن وجه انجام وظیفه کند . خستگی نمی شناخت ، خواب نداشت . این ها حرفهایی نیست که حالا بعد از ۱۵ سال به زبان بیاورم . این ها گوشه جگرم بوده است . شما سبب خیر شدید تا من دفتر خاطراتم را ورق بزنم . برای یک فرمانده در هیجان جنگ و در بحبوحه ی تک و پاتک چیزی بهتر از این نیست که یک نیروی شجاع و نترس دم دست داشته باشد. نیرویی که سرشار از ایمان و امید باشد و به آدم دلداری و جرات بدهد . برای همین گفتم اینها گوشه ی جگرم بوده است . تعارف معمول نیست . اصلا میدان جنگ جای تعارف نیست . آدمی وقتی در مخمصه مرگ قرار می گیرد همه چیز برایش رنگ دیگری دارد .

یک حرف دلگرم کننده ، یک امید، یک سخن صواب در آن لحظه در ژرفای جان فرو می نشیند . پس حسین کارگر تعارف نمی کند . حقیقتا عمق جانم را که می کاوم طعم کلام جهانشیر بردستانی از آن بر می آید. / گفتم جهان تو به عنوان معاون گردان اینجا می مانی . جبهه جبهه است دیگر فرقی نمی کند . امروز وظیفه شما این است که در خط پدافندی فاو باشی . پشت سرم را نگاه نکردم . سوار ماشین شدم و در را بستم . می دانستم که الان ابرام و اصرارش شروع می شود . جهانشیر کسی نبود که در خط پدافندی تاب بیاورد . خاصه وقتی بویی برده باشد که در جای دیگر عملیات است . اما او تازه داماد بود . خانواده اش را هم آورده بود سربندر . دلم نمی خواست در این عملیات شرکت کند .

« پسر لااقل این بنده خدا را ببر گناوه ، بعد .اگر اتفاقی افتاد ، دختر مردم در این شهر غریب چه کند؟»  « نگران نباش حاجی او وظیفه ای دارد من هم وظیفه ای دارم» دندانهایم را روی هم فشردم و با خود عهد کردم که عملیات کربلای چهار بدون جهانشیر بردستانی انجام شود. همان خط پدافندی فاو بماند بهتر است . این ها چیزهایی بود که تا برگشتن دوباره من به سنگر یعنی همانجا که جهانشیر را رها کردم از ذهنم گذشت . وارد سنگر شدم دستهایش را دور زانو حلقه زده بود و نشسته بود . به اصطلاح زانوی غم بغل گرفته بود . پکر ، ناراحت . بغضی غریب در گلویش خانه کرده بود . اشک اگر اشاره ای می دید از سر پلک هایش سرازیر می شد . داغدیده این حالت را نداشت . یتیم شده اینگونه نبود. 

کشتی هایش در اروند غرق شده بودند! طول دو ساعت جلسه ما را به همان حالت نشسته بود دلم سوخت . «چی شده؟ چرا اینقدر ناراحتی؟» همین سوال که پاسخش هم برایم روشن بود ، کافی بود تا بغضش بشکفد . کافی بود تا اصرار گریه آمیز او بر تصمیم من چیره شود . در چشمهای خیسش رازی پنهان سر افشاشدن داشت . تابناکی دیگری در نگاهش پیدا بود . دلم لرزید . رعشه ی شفافی از ستون فقراتم عبور کرد . اما من نمی خواستم بپذیرم . مگر هنوز چند ماه از تولد حسین می گذرد که او با حلاوت و حرارت خاصی از دیدن فرزندش برایم گفنه بود.؟ هنوز احساس دل انگیز پدر شدن چنان که باید در جانش ته نشین نشده بود . ولی شوق شیرین شهادت ، پوست بر خاک می شکافد تا چه رسد به جان های پاک . خاطره از سردار حسین کارگر

——————————————————————————————————————————————

ب: خاطراتی از زبان همسر شهید :

 

۱- عنوان خاطره : عشق به سپاه و پاسداری از اسلام

 

در سال ۱۳۶۳ که تازه پیوند آشنایی باهم را در زندگی بنا نهاده بودیم و قرار ازدواج گذاشته بودیم جهانشیر در مقدمه صحبتهایش از کار خودش شروع کرد .

او گفت : که شغل من پاسداری از اسلام است من یک پاسدار هستم و در خدمت سپاه میباشم و از شغلم دست بر نمی‌دارم تا زمانی که جنازه ام را از باب مقدس سپاه بیرون بیاورند

آن کس که تو را شناخت جان را چه کند فرزند و عیال و خانمان را چه کند

 

۲- عنوان خاطره : ترک دنیا

در روز دهم تیر ماه سال ۱۳۶۵ خداوند به ما فرزند پسری را هدیه نمود نامش را حسین گذاشتم. بعد از مدتی که جهانشیر برای مرخصی از جبهه به خانه میآمد کنار گهواره حسین می ایستاد و با نگاههای مهربانش احساس پدری را به چهره پسرش نشان میداد اما توجهی کامل و علاقه ای زیاد نشان نمی داد من از او سئوال کردم که چرا با حسین بازی نمی‌کنی و علاقه زیادی نشان نمی دهی ؟

او در جواب گفت : میترسم که علاقه زیاد باعث شود که دیگر به جبهه نروم و از این کار دست بکشم .

 

۳- عنوان خاطره : من نه نامه مینویسم و نه به مرخصی میآیم:

در سال ۱۳۶۵ تقریباً بیست روز قبل از شهادت وقتی از سر بندر می‌خواستیم بر گردیم به شهر خودمان گناوه بر سر سه راهی جراحی که رسیدیم ماشین توقف کرد . جهانشیر را با چند نفر از همرزمانش دیدیم که از ناو تیپ امیرالمومنین آمدند پیش ما . وقتی که نگاهش کردم  چهره‌اش آنطور نورانی شده بود که من در دل با خود فکر میکردم و میگفتم که این دیگر نگاه آخر است و به خانه بر نمی گردد برایش گفتم جهانشیر برایم نامه بفرست و زود به مرخصی بیا او در جواب به من گفت من نه نامه مینویسم و نه به مرخصی میآیم برادرش که همراهش بود به طرف او اشاره کرد و گفت : برادرم را میفرستم که از من خبر بیاورد. و این خود سفر آخر و حرف آخر بود و وداع.

______________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________