خاطرات شهید

۱٫خاطرات شهید از زبان  مادرش :‌

« من سه پسر داشتم و همیشه آرزو داشتم که یکی از پسرهایم را در راه خدا هدیه کنم .»

حاصل در کودکی بچه بازیگوشی و همچنین زرنگ بود و هیچ موقع اوقات خود را به بیکاری هدر نمی داد . یک شب خواب دیدم که حاصل به خانه آمده و به من با خنده می‌گوید : چرا من را ناراحت می‌کنید و چرا این قدر گریه می‌کنی و من از خواب بیدار شدم و فهمیدم که حاصل از اینکه ما ناراحت هستیم و گریه می کنیم از دست من ناراحت شده و سعی کردم که از آن به بعد دیگر گریه    نکنم .

 ایشان با همسایه‌ها  و دوستان خود خیلی مهربان بود و همیشه به من و پدرش و افراد خانواده احترام زیادی قائل بود و هیچ وقت نماز اول وقتش را فراموش نمی‌کرد . و علاقه زیادی به رهبر انقلاب داشت .

۲٫خاطرات شهید از زبان زن برادر :

ایشان همیشه با بچه‌هایم بازی می کرد و همیشه با آنها خنده روبرو بود .

یک شب خواب دیدم در یک باغ سر سبز هستم و باغ پر است از درختهای لیمو و نارنج که اطراف باغ بسیار نورانی و روشن می‌باشد . من از کنار باغ گذشتم و به یک تپه رسیدم ناگهان یک جانور درنده از پشت بوته‌ای درآمد و قصد حمله به من را داشت ولی من خیلی تند از کنار او گذشتم و وارد یک محوطه باز شدم که خیلی قشنگ و سرسبز بود من از دور دیدم که چند نفر در کنار هم نشسته‌اند که در همین حین یکی از آنها به من نزدیک شد و حاصل بود که پیش من می‌آمد .

 من به حاصل گفتم : یک جانور درنده اینجاست و خیلی خطرناک است و می‌خواست به من حمله کند  و خیلی ترسیدم . حاصل به من گفت : این جانور نگهبان باغ است و از طرف امام زمان مامور است که نگذارد کسی یا چیزی به این باغ نزدیک شود و ما را اذیت کند و گفت تا این باغ مال ماست به او گفتم پس چرا وارد باغ نمی‌شوید گفت بعد از اینکه اینجا تفریح کردیم به باغ می‌رویم چون خانه من و دوستانم در آن باغ قرار دارد و من در این هنگام از خواب بیدار شدم و فهمیدم که حاصل در بهشت است در کنار دیگر همرزمان خود .

  1. خاطره‌ای از همرزم شهید بهمیار بهمیاری :

عنوان خاطره : من عاشق شده‌ام

ما گردانی از گردان‌های لشکر ۱۹ فجر بودیم . لشکر ۱۹ فجر دارای ۱۳ گردان رزمی بود حدود دو هفته قبل از عملیات بود ولی ما اطلاع نداشتیم . حدود پنج روز ، هر روز ما را به خط می‌کردند از شبانه می‌بردند و مرتب گردان‌ها را چک می‌کردند . ما سه صف ایستاده بودیم یک وقت فرمانده گردان همراه فرمانده لشکر در میان گردانها به راه افتاده و گردانها را از نظر آمادگی کنترل می‌کرد ما متوجه شدیم که خبرهایی هست بعد از یک ساعت بود که فرمانده لشکر جلوی جایگاه ایستاد و گفت ۳ گردان از لشکر باید به ماموریت برود که خوشبختانه یکی از گردانها ، گردان ما بود .

دو روز بعد فرمانده به ما گفت باید به کردستان برویم ، ما خوشحال شدیم . مقر ما نزدیکی شهربانه بود روز قبل از عملیات یعنی عصر ۱۳۶۲/۰۷/۲۶ ما خود را آماده حرکت کرده بودیم . در میان ما یک نفر بود که در گوشه ای نشسته و داشت درون آینه نگاه می‌کرد و سرش را شانه می‌کرد هر کسی مشغول کاری بود او فقط شانه و آینه را در دست داشت و خودش را مرتب می‌کرد چون درخت بلوط آنجا زیاد بود به شوخی گفتم مگر جن زده شده‌ای . حالت خوشه . او خندید و گفت من عاشق شده‌ام . من به شوخی گفتم مگر اینجا خانه خاله است ؟     گفت : من امشب داماد می‌شوم . من به او گفتم پس مرا هم دعوت می‌کنی ؟ گفت : فکر نکنم کسی در جشن من شریک شود . ساعت ۶ عصر همان روز حرکت کردیم به صورت پیاده ساعت ۴۵ : ۱۱به منطقه عملیاتی رسیدیم عملیات ساعت ۱۲ شب شروع شد و ما در همان ساعات اولیه به اهداف خود رسیدیم و صبح که آمار گرفتیم یک نفر نبود او چون آرپی چی زن بود زیاد پیش رفته و جنگیده بود ما او را پیدا نکرده بودیم تا چند روز بعد مرحله دوم عملیات که مناطق جلوی ما آزاد شد و او را یافتیم تا خود آرپی چی گذاشته و رو به قبله خوابیده است و جان شیرین راه تقدیم به آقا زمان (عج) نموده او راست می گفت کسی در عروسی او شرکت نکرد . او خودش تنها بود . در موقع شهادت این گفته‌های شهیدی بود که جز خدا را نمی‌دید و کسی هم مثل او عاشق نبود که به معشوق خودش برسد . 

۴٫ خاطره‌ای از دوستان شهید

ولا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون

 

« و آنان که در راه خدا کشته می‌شوند مرده مپندارید بلکه آنان زنده‌اند ونزد خدای خویش روزی می‌خورند .»

 

با سلام درود به پیشگاه مهدی موعود منجی عالم بشریت و فرمانده رزمندگان اسلام و نائب بر حقش امام خمینی پیر جماران بت شکن زمان و با سلام درود بیکران بر شهیدان به خون خفته تاریخ از صدر اسلام تا کربلای ایران بخصوص شهید عزیز حاصل زارعی که عاشقانه در راه خدا با تمام وجودش پیکار کرد و جان خویش را نثار اسلام عزیز نمود .

 خاطره‌ای دارم از برادر شهید حاصل زارعی که عاشق خدا بود و هدفی جز الله نداشت عاشق بود و عاشقانه تا مرز شهادت پیش رفت و جان را نثار انقلاب نمود در این مدت سه ماهی که اینجانب با حاصل بودم او مردی پاک و با ایمان بود و همیشه انتظار شب حمله را می‌کشید و شبها در نیمه‌های شب در سرمای کردستان بلند می‌شد با خدای خویش راز و نیاز می‌کرد همیشه به دیگر برادران می‌گفت که شب مرا بیدار کنید تا نماز بخوانم در این مدت واقعاً تغییر کرده بود همیشه در نماز جماعت‌ها شرکت می‌کرد و اطاعت فرماندهی داشت همیشه گوش به فرمان فرمانده بود و دیگر برادران رزمنده خوش رفتار بود و اخلاق خوبی داشت هیچگاه کسی از او ناراحت نمی‌شد و آزاری به کسی نمی‌رسید .

شب حمله که دستور عملیات داده شد بچه‌ها را در آغوش می‌گرفت و با آنها خداحافظی می‌کرد و طلب حلال بودی می‌کرد شب حمله پیش تاز عملیات بود اولین انبار مهمات دشمن توسط حاصل به آتش کشیده شد و چنان از قله‌های علی گونه بالا می‌رفت و بر دشمنان می‌تاخت که یکی از افراد نمونه در گروهان بود .

شب عملیات تمام عراقی‌ها فرار کرده بودند شب تا صبح را نخوابید صبح تانکهای دشمن شروع به پاتک کردند و آرپی‌چی زنها آماده شدند تا تانکهای دشمن را شکار کنند . حاصل هم دوان دوان برای شکار تانک دشمن قله بلندی که بر روی آن مستقر بودیم پایین رفت  به حدی پایین رفته بود که کالیبر تانک دشمن وی را در لابه لای درختها نشانه گرفته بود و وی را ناجوانمردانه به شهادت رساندن .  روحش شاد و یادش گرامی باد و راهش مستدام باد .

خوشا آنان که با فتوای رهبر بسیج جبهه‌ها گشتند و رفتند

                                                      خوشا آنان که از روی مروت شادمانه جان دادند و رفتند

خوشا آنان که بهر یاری دین علی گونه ستیزیدند و رفتند

                                                      خوشا آنان که در شبهای حمله نیایش با خدا کردند و رفتند

خوشا آنان که از سنگر به سنگر امان کمر بگرفتند رفتند

                                                      خوشا آنان که از شوق شهادت زجان بگذشته جانانه رفتند

خوشا آنان که در تکبیر آخر امام خود دعا کردند و رفتند