خاطرات

 

۱٫خاطره به قلم خود شهید

 

هشت ، نه سال بیشتر نداشتم که دیگر از تمسخر همکلاسی هایم خسته شده بودم.

دیگر طاقتم طاق شده بود؛ آمدم خانه ، با لب و لوچه ای آویزان و با چهره ای گریان. در خودم بودم که پدرم دستی بر سر رویم کشید و با نگرانی پرسید: چرا گریه می کنی؟

با عصبانیت گفتم: من اسمم رو دوست ندارم! اصلاً چرا اسم من رو گذاشتید حرّ؟

پدر انگار انتظار چنین جوابی را نداشت پرسید: چرا؟

دوباره بغضم ترکید و گفتم: بچه ها مسخره ام می کنند. به من می خندند! یک دفعه پدر زد زیر خنده ! با حرص گفتم: « بیا تو هم به من می خندی ، بعد من از بچه های مدرسه چه انتظاری داشته باشم ؟!»

پدر نشاندم روی پایش و به من گفت: یادت هست وقتی که ماه محرم می آمد با هم می رفتیم تعزیه می دیدیم؟ گفتم: خب! پدر ادامه داد در بین سپاه امام حسین(ع) یه نفر بود که اولش راه رو به امام بسته بود ، بعد اومد یار امام شد و تا آخرین قطره خونش واسه امام و بچه هاش جنگید و شهید شد. گفتم آره یادمه ، اسمش حر بود.

پدر تبسمی کرد و گفت: « تو اسمش رو خوب یادت هست ، تو می دانی او چقدر آدم خوبی بوده ، پس چرا از این که اسمت حر است ناراحتی ، ببین من و مادرت اگر اسمت رو گذاشتیم حر به این نیت بود که از یاران امام زمان شوی. این ها را که شنیدم دیگر ناراحت نبودم ، دیگر احساس سرشکستگی نمی کردم ، حالا دیگر سینه ام را سپر می کردم و با یک عالمه جواب به همکلاسی هایم منتظر فردایم شدم که چگونه یار امام زمان شوم.»

 

*************************************************

 

۲٫خاطره اي از مهدي سعيدي فرزند شهید   

عنوان خاطره : « مي خواهم مثل حر باشم »

 

مادرم ( همسر شهيد محمد جعفر خسروي ) نقل مي كند كه در يكي از روزها من و شهيد نشسته بوديم كه يك خاطره بسيار زيبا برايم نقل كرد و گويا مي خواست كه مرا نيز آماده كند که در شهادتم صبر و حوصله داشته باشم . او گفت در يكي از جبهه‌ها جواني خوش سيما بنام شهيد حر خسروي كه از بندر گناوه اعزام شده بود را ديدم به او گفتم : كه آقاي خسروي شما خوب است سري به گناوه بزنيد و با پدر و مادر خود ملاقاتي داشته باشيد و بعدا بياييد جبهه كه ايشان در جواب مي گويد من دلم نمي خواهد به پشت جبهه بروم .مي خواهم مثل شهيد كربلا حر باشم و تا مي توانم لشكر امام حسين (ع) را ياري نمايم و اين خاطره اي بود كه شهيد سعيدي از شهيد حر خسروي نقل نمود و مادرم اين خاطره را برايم نقل نموده است اميد اينكه بتوانیم راه شهيدان را با تمام قدرت ادامه دهيم .

 

******************************************************

 

۳٫خاطره اي از سيد اسماعيل موسوي 

عنوان خاطره :‌ « همسفر شهيدان»

 

صبح روز ۱۳۶۰/۱۱/۲۵  قرار بود كارواني از بسيجيان شهر به جبهه اعزام شود من هم براي آگاهي از نحوه اعزام خود را به بسيج مركزي رساندم . در جلوي ساختمان با برادران شهيد حر خسروي ، ناصر داودي ، اكبر دهدشتي ، عباسی رضايي ، ماندني محمدي و عبدالرحيم احمد زاده و آزادگان عزيز اكبر بايگان و ابراهيم جمي برخورد كردم ، ايشان با ديدنم گفتند فلاني بيا تا با هم  اعزام شويم گفتم گرفتارم و نمي توانم بيايم شهيد خسروي فرمود : فايده ندارد بايد بيايي به هر صورت من هم با آنها همراه شدم .

 

ما را به تيپ اسدي اهواز بردند ، در تيپ زمزمه عمليات بگوش مي رسید بچه ها از فرماندهي تيپ برادر محمد جعفر اسدي درخواست اجازه حضور در عمليات را نموند . بعد از ساعتي فرمانده گردان ترتيب اعزام را داده بودند .

تيپ را به منطقه تپه بردند ، و با لشكر ۷۷ خراسان ادغام كردند ، يك شب را در آن منطقه گذرانديم و روز بعد به منطقه تپه سبند اعزام شديم ، قرار بود شب دوم فروردين ماه عمليات آغاز شود ولي مهمان ناخوانده آمد و مانع عمليات شد .

در شب دوم به حول و قوه الهي  ساعت ۱۲:۳۰ بعد از نيمه شب با رمز خدايي يا زهرا عمليات آغاز شد . حدود يك كيلومتر ميدان مين را پيموديم ، منطقه حال و هواي ديگري داشت ، گلوله ها تاريكيهاي شب را به روشنايي تبديل كرده بود در اين ميان تيربارچي دشمن منطقه را زير تيرهاي خود قرار داده بود كه فرمانده گردان شهيد مرادي گفت هر كس می تواند به جلو رفته تير بارچي را بزند و به عقب برگردد . شهيد خسروي به من گفت فلاني بلند شو برويم ، اول دسته يك يا علي گفتيم و از جا بلند شديم در كنار خاكريز دشمن زير يك درخت نشستيم شهيد خسروي هدف گيري كرد و با گفتن بسم الله الرحمن الرحيم اولين گلوله را شليك كرد و تير بارچي را از پاي درآورد .

 

گردان شروع به حركت كرد هنوز چند قدمي نرفته بوديم كه  شهيد خسروي يا مهدي گفت ، گفتم چه شده گفت تير خوردم : نگاه كردم ديدم تير به كمرش خورده چفيه را باز كردم و كمرش را بستم در حال دور زدن بودم كه يك تير به شانه چپم خورد كه مرا هم زمين گير كرد . حر گفت : اگر مي تواني خودت را نجات بده گفتم : پس تو چي ، گفت : من ديگر اميد برگشت ندارم ، درخواست آب كرد گفتم آب براي شما ضرر دارد جواب داد اگر آب ندهي حلالت نمي كنم ، خودم مي دانم كه شهيد مي شوم مقداري آب به او دادم و به عقب برگشتم به هر حال به علت عدم تردد وسيله نقليه نمي شد آمبولانس آورد . چند كيلومتر پياده روي به سبز تپه رسيدم و بعد جهت مداوا به شيراز رفتم بعد از سه روز خبر رسيد كه عاشقان كوي حسين (ع) عزم ديار يار كرده اند .

 آري حر خسروي ، ماندني محمدي ، عبدالرحيم احمدزاده ، اكبر دهدشتي ، محمد عباسی رضايي ، و ناصر داودي شهيد شده اند و بايگان و ابراهيم جمي هم اسير گشته اند .

 راهشان پر رهرو باد 

___________________________________________________________________________________