خاطرات

 

مادر شهید: 
من هم مانند تمام مادرانی که همیشه منتظر و آماده ی شنیدن هر خبری از طرف فرزندانشان بودند ،خود را مهیا کرده بودم. تنها چیزی که من هیچ وقت فکرش را نمی کردم و غافل شدم ،شهادت هر دو پسرم (حسن و غلامرضا ) در یک روز و در یک لحظه بود .
چون حسن هدیه ای بود الهی ،پس همه اعمال و رفتار او با بقیه فرق داشت .پدر و مادرش را بیشتر از جان خود دوست می داشت .با مردم مهربان بود و خیلی مردم داربود .این را نه من بلکه تمام اهل محل و همسایه ها می گویند .

 

من حسن را در خواب زیاد می بینم .هر گز از او چیزی نخواستم .زمانی که ناراحتی یا مشکلی داشتم به خوابم می آمد. در خواب احساس می کردم در مشکلات مرا یاری کرده ،باید بگویم احساس نبود واقعیت بود .
باید بگویم تمام زندگی حسن برایم خاطره است ،یعنی من با خاطرات او زندگی می کنم .خاطره ای از پسرم برای شما نقل می کنم .وقتی به عیادت حسن در بیمارستان ارتش واقع در شیراز رفته بودیم ،در اتاقی که حسن بستری بود ،خیلی نگران و ناراحت بودم ،نمی دانستم چه بلایی بر سر او آمده است .

شهید بر روی تخت ،در حالی که یک دست و یک پای خود را بلند کرده بود و مثل همیشه لبخند به لب داشت،گفت :مادر ببین من هم دست دارم و هم پا .این لحظه و این حالت او پس از سالها هنوز هم مانند آینه جلوی چشمان من است .

بر خیز که در طریق حق گام زنیم            از باده گلگون شدن جام زنیم 
از خون شهیدان شوری بر گیریم             آتش به سرا پرده صدام زنیم

 

——————————————————————————————————————————————