خاطرات شهید

۱٫ خاطراتی از برادرزاده شهید (علی اکبر رزمجو) :‌

۱-۱٫ عنوان خاطره :‌ خاطرات همیشه زنده! و فراموش ناشدنی

از زمانی که چشم به جهان هستی گشودم با دستان پر از مهر عموی مهربانم آشنا شدم ، همیشه از علاقه و مهر و محبتش نسبت به خودم آگاه بودم .

علاقه‌ای که توصیف آن غیر ممکن است . همیشه آغوش پر از مهرش به رویم باز بود . یادم می آید هنگام بازگشت از جبهه اول به خانه ما می آمد ، تا چهره نورانی او را میدیدم با همان قد و قامت کوچکم به آغوشش می پریدم و مرا در آغوش می فشرد بگونه ای که حرارت عشق را حس می نمودم . حرارت عشقش چنان است که تاکنون (۱۳۸۵) بعد از ۲۲ سال از شهادت هنوز که هنوزه حرارت آن را حس می نمایم . تا آنجا که ممکن بود در کنارش بودم و علاقه و عشقم نسبت به او چنان بود که همیشه حتی در دوران حیاتش آرزو داشتم در کنارش بودم و از وجود پر از نورش استفاده و بهره میبردم . هر زمان که مرور میکنم دوران با شهید بودن را ، آهی جانسوز و دردناک درونم را می سوزاند و بی اختیار اشک از چشمانم جاری میگردد .

نمی دانم کدامین خاطره او را بنگارم از مهربانی و مهر و شفقتش بگویم یا از اقتدار و جاذبه اش که با ابهتش همه از او می هراسیدند . اگر خواسته باشم خصایص اخلاقی او را گفته باشم در یک کلام :

موحد ، مخلص ، عابد متقی ، روف و مهربان ، خوش خلق ، جسور و بی باک ، شجاع ، تلاشگر و سازنده ،‌ خستگی ناپذیر ، قوی و مقتدر و با ابهت و …. خصایص دیگری که ذهن ناتوان من از درک آن ناتوان است . علی ایحال زبان و قلم الکن از بیان خصایص و خدمات و خاطرات آن شهید بزرگوار است .

 

۱-۲٫ عنوان خاطره : شجاعت و بی باکی و نهی از منکر

یکی از دوستان ایشان (آقای محمد پور) می‌گویند : در اوایل انقلاب یکی از فرماندهان معدوم شده نیروی دریایی برای بازدید و جلسه به جزیره خارگ می‌آیند جلسه فوق مصادف می بوده با ماه مبارک رمضان فرد مذکور در حین جلسه شروع به سیگار کشیدن می کند که با توجه به ماه رمضان آن شهید بزرگوار به فرمانده تذکر می‌دهد که دیگران روزه می‌باشند و سیگار کشیدن شما برای آنها اشکال دارد و …….

در همین حین عده ای از پشت به وی علامت و تذکر می‌دهند که وی فرمانده نیروی دریایی است کار نداشته باش و حرفهایی در این زمینه که آن شهید می‌گوید : هر که می‌خواهد باشد منکری انجام داده و باید امر به معروف و      نهی از منکر بشود و فرمانده بودن تکلیف را ساقط نمی‌کند و …..

در ادامه آقای محمد پور می‌گوید : اگر ما بودیم از ترس اخراج و یا تبعید و اموری امثال آن هیچ تذکری نمی دادیم ولی ایشان هیچ گونه قید و بندی نداشته و ترسی به خود راه نمی‌داد تمام فکر و ذهنشان ادای تکلیف و رضای خداوند بود نه چیز دیگر .

 

۱-۳٫ عنوان خاطره : شب شهادت رسول اکرم (ص)

شب شهادت رسول اکرم (ص) طبق عادت هر ساله روضه داشتیم همه اقوام جمع بودند پدر بزرگ هم که بزرگ خاندان بود در جمع خانوادگی مثل خورشیدی میدرخشید . ناگهان عمویم وارد شد ، او از جبهه بازگشته بود ، از شور و شعف و خوشحالی از دم درب به شدت در آغوشش پریدم و مرا سفت گرفت که با حرارت عشقش درون کودکانه ام سوزاند ، چنان حرارتش زیاد بود که بعد از سالهای متمادی هنوز آنرا حس می نمایم و یادمان آن روز در ذهنم تداعی میکند

هنگام بازگشت از جبهه شکلاتهایی مخصوص و بلوط با خودش آورده بود که با یکی از پسر عموهایم (که بعدها او نیز به شهادت رسید) آنها را تکه تکه کرده و بین مهمانها تقسیم نموده و با روشن کردن آتش بلوط ها را هم خوردیم .

فردای آن روز طبق عادت همیشگی که از جبهه باز میگشت و مرا با خودش به منزلشان(خارک) برد .

 

۱-۴٫ عنوان خاطره : انس  و الفت با شهید

همیشه در کنار عمو بودن به من حس آرامش و انس عجیبی دست میداد بگونه‌ای که همیشه آرزو میکردم کاش با او می بودم و در کنارش بودم برای همین تابستانها که از مدرسه فارغ میشدم به خارگ میرفتم تا نزد او باشم . هر وقت که میرفتم خانه شان و او نبود با اینکه همسرش خاله‌ام بود اما احساس تنهایی عجیبی می نمودم و فکر میکردم چیزی را از دست داده‌ام .

مانوس بودن با او به گونه بود که در صورت نبودش احساس غربت و تنهایی شدیدی میکردم و این عشق و علاقه دو طرفه بود که او هم همه جا مرا با خودش میبرد . آن سال کلاس سوم بودم ، مثل همیشه آمد دنبالم و گفت :       می خواهم  امسال علی را ببرم خارگ و ختنه کنم و مرا برد برایم جنب دکتر نوبت گرفت ، هنگام عمل جراحی درد شدیدی احساس میکردم و فریاد میزدم دکتر خیال میکرد عمویم حسن پدرم میباشد ،‌ گفت میخوای صدای پدرت بزنم ؟ و عمویم به داخل نزدم آمد ،‌ گفت : چطوری مرد ؟؟ چرا فریاد میزنی ؟

 دستم را گرفت با گرفتن دستانم آرامش همیشگی به سراغم آمد و دیگر دردی حس نکردم . پس از چند روزی به ماموریت رفت و دوباره تنها و غریب شدم با رفتن او من خونریزی نمودم و به سرعت خوب نشدم !

با آمدن او از ماموریت و دیدن خوب نشدن من متاثر شد و با مراقبتهای ویژه اش سبب بهبودی من شد و من به سرعت مداوا شدم و این از برکات وجودی آن مرد خدا بود .

۱-۵٫ عنوان خاطره :‌ جاذبه و امامت جماعتی او

با اینکه یک کارمند ساده بود اما جاذبه و اقتدار عموی شهید بدان حد بود که همه برای او احترام خاصی از بالاترین فرد ارتش تا سرباز ! همه تا میدانستند من برادرزاده او میباشم برایم احترام خاصی قائل میشدند و به همین خاطر من در پوست خود نمی گنجیدم  و غرور عجیی در خود احساس می‌نمودم .

همه جا و همه کس به او احترام میگذاشتنند امام جمعه ، روسا ، فرماندهان و …. هر جا میرفتی ردپای او را میدیدی ! جاذبه او بدان حد بود که در صورت نبود روحانی او را برای امام جماعت انتخاب می نمودند . هیچ وقت یادم نمی رود هنگامی را که عبا را بر دوش می انداخت تا به امام جماعت بایستد . حالتی داشت که آن موقع نمی توانستم تصور کنم اما کنون که آن خاطرات در ذهنم تداعی میگردد می بینم که حالات عرفانی داشته و من بواسطه کودکی درک نمی‌نمودم .

 

۱-۶٫ عنوان خاطره :‌ ساختن کتابخانه و ….

روزی مرا به ساختمانی برد که متشکل بود از نماز خانه و کتابخانه و اتاقهای متعدد که فعالیتهای فرهنگی و برنامه های متنوع انجمن اسلامی در مناسبتها و ایجاد کلاسهای آموزش قرآن و نهضت سواد آموزی و احکام و نماز جماعت و … در آنجا صورت میگرفت .

 اینجا هم همکاران و سربازان تا دانستند من برادرزاده ایشان میباشم به من احترام خاصی میگذاشتند و این مایه مباهات من بود . تا بعدها که متوجه شدم آن ساختمان را با دستان نیرومند خودش ساخته است و من نمی دانستم و او اصلا به روی خودش نمی آورد و این نهایت اخلاصش بود .

 

 

۱-۷٫ عنوان خاطره : سفر مشهد مقدس  و شاندیز

طبق عادت ما هر ساله و خانواده عمو پسر عمه و پسر عموهای پدرم به مشهد میرفتیم . در راه به شاندیز رفتیم در آنجا جایی بود که باید پیاده میرفتیم یکی از بچه ها دختر عمویم را بغل کرده بود سرازیری بدی بود  من و او با هم بودیم که هردو لغزیدیم و افتادیم او و  دختر عمویم هم افتادند خلاصه خدا به ما رحم کرد سر من شکست و آنها هم کمی صدمه دیده بودند پسر عموی پدرم خواست پسرش را بزند که چرا مواظب نبوده و دختر بچه خردسال را انداخته ، که باز عموی مهربان ضامن شد و …..

 

۱-۸٫ عنوان خاطره : نمره بد

کلاس چهارم دبستان بودم نمره بدی گرفته بودم و معلم هم گفته بود والدینتان آنرا امضا کند مانده بودم که چطور به پدر بگویم و کتک هم نخورم ، خود خوری میکردم که باز عمویم به دادم رسید ،‌ از خارگ آمده بود با ما آمد مدرسه (پدرم معاون مدرسه بود) تا ماشین را از پدرم بگیرد هنگام پیاده شدن را بهترین فرصت دیدم پدرم تا نمره بد مرا دید خواست …… که عمویم جلویش را گرفت و اینبار هم بواسطه عمویم جان سالم بدر بردم .

 

۱-۹٫ عنوان خاطره : پیش بینی آینده و دیدار با آقا امام زمان (عج)

یک از دوستان همرزم تعریف می کند که همیشه قبل از عملیات حسن میدانست که بعد از عملیات چه اتفاقی می افتد و …. مثلاً چند نفر زخمی ، چند نفر شهید خلاصه همه جزئیات عملیات را میدانست و یا اینکه اگر کسی نیاز به کمک داشت او میدانست بعبارتی او آینده را پیش بینی می نمود .

بعنوان مثال یک وقتی گفت : بچه ها یک ماشین می آید دم درب دژبانی و شخصی دنبال فلانی میگردد و دژبان او را نمی شناسد شما بروید و او را بیاورید . ما دم درب دژبانی رفته به محض اینکه ما به دم درب رسیدیم ماشین هم رسید اسم همان شخص را گفت و دژبان او را نشناخت و ما با نشانی هایی که شهید داده بود او را راهنمایی نمودیم و به ملاقات شونده رساندیم . اینطور بود که بین بچه ها پیچیده بود که شهید حسن رزمجو با آقا امام زمان (عج) رابطه دارد .

 

۱-۱۰٫ عنوان خاطره : شور شهادت

به نقل از همسر ایشان که اعلام جهت اعزام به جبهه نمودند ، حال و هوای عجیبی پیدا کرده بود مثل اینکه عوض شده بود آرام و قرار نداشت میخواست هر طور شده به جبهه اعزام گردد ، اما بدلایل متعدد به او مرخصی نمی دادند می گفتند : همین جا در ارتش خدمت کردن هم جهاد است اما او قانع نمی شد یک طور عجیبی شده بود اصلا آرام و قرار نداشت و می گفت : باید به صورت بسیجی جبهه بروم و بر خواسته خودش مصر بود ، تا اینکه به نزد امام جمعه میرود و از ایشان خواهش نمود تا به سران ارتش سفارش کند تا به ایشان مرخصی بدهند که با سفارش امام جمعه به ایشان مرخصی جهت اعزام به جبهه میدهند ، پس از این مثل اینکه بال در آورده بود خوشحال بود مثل اینکه میدانست قرار است شهید شود و همین طور هم شد و این آخرین باری بود که به جبهه اعزام شد .

 

۱-۱۱٫  عنوان خاطره : اینبار که رفتم دیگر بر نمی گردم

آقای محمد پور میگفت : من تازه ازدواج کرده بودم روزی به منزل من آمد همان طوری که به پشت خوابیده و دست به زیر گردن نهاده بود گفت : فلانی ازدواج کردی و چرا همسرت را نیاوردی تا آشنا شویم گفتم : انشاء ا… سری بعد که رفتم او را می آورم . اما شهید حسن با صراحت گفت : اینبار که من رفتم دیگر بر نمیگردم گفتم :‌ این چه حرفی است که میزنی و …. ، اما با جدیت گفت : اینبار سری آخر است . و این طور هم شد و این آخرین باری بود که من  او را دیدم .

 

 

۱-۱۲٫ عنوان خاطره : شهادت

اسفند ۶۳ بود روزی بواسطه افکار کودکانه ام در ذهنم تداعی نمود که اگر عمویم شهید گردد چه میشود ، اما بعد گفتم :‌ نه عمویم شجاع است و …. زبانت را گاز بگیر ! چند روزی گذشت وقتی از مدرسه آمدم دیدم دم درب حیاط و خانه شلوغ است گفتم : چه خبر است ؟ تا وارد شدم همه با دیدن من زدند زیر گریه و گفتند: وای علی اکبر بدون عمو شده و ….. تا سالها خودم را بواسطه اینکه چرا همچنین فکری به ذهنم خطور کرده ملامت میکردم و چه شبها که گریه نمی کردم .

یادم می آید شبی به خاطر همین موضوع به شدت ناراحت بودم وقتی پدر ومادرم خواستند به مهمانی بروند و من نرفتم . زن عمویم تا علت را دانست خانه ماند و مرا دلداری میداد و من می گفتم : همش تقصیر من بود که عمویم شهید شد چرا همچنین فکری به ذهنم خورده و …. از این حرفها و او مرا دلداری میداد .

پس از سالها متوجه شدم که آن موضوع الهامی بوده که به قلب من شده بود !!!

 

۱-۱۳٫ عنوان خاطره : او کجاست ؟؟؟

تابستان همان سال که عمویم شهید شد به مشهد رفتیم به کوچه ای که همه ساله در آن  خانه اجاره میکردیم رفتیم ، پس از اینکه زن صاحب خانه ماشین‌های ما را دید به طرفمان آمد پس از گفت و گو با ما ، سراغ عمویم را گرفت و به شوخی گفت : آقای بد اخلاقه کجاست ؟؟؟؟؟؟ همه هستید و او نیست؟ (آخه جاذبه اقتدار عمویم طوری بود که همه را مجذوب خودش میکرد ، بر سر ماجرایی که من یادم نیست برخوردی پیش آمده بود) گفتیم : که او دیگر نمی آید گفت :‌ چرا ؟؟؟ گفتیم : دیگر نمی تواند بیاد و او هنوز متوجه نشده بود !! با اصرار او زنها زدند به گریه پس از این بود که زن صاحب خانه متوجه ماجرا شد و در این هنگام بود که در آن کوچه غوغایی به پا  شد که نگو و این عظمت شهید بود .

  ۲٫ خاطراتی از خواهر زاده شهید (مهدی حیدری) :

۲-۱٫ عنوان خاطره : حلوای انگشت پیچ

شهید یکی از کارهایش در جبهه این بود که عصرها برای بچه ها حلوای انگشت پیچ درست می کردند یک روز هم که هوا خیلی سرد بود و ما وسیله گرمکن نداشتیم شهید با وسایل موجود از جمله لوله و حلبی و …….. یک بخاری برای ما درست کردند

 

۲-۲٫ عنوان خاطره : آخرین وداع

آخرین سفر شهید به جبهه از زبان خواهر زاده شهید ( مهدی حیدری ۱۴ ساله) : در هنگام اعزام از جزیره خارگ به عنوان قایقران به بوشهر ، بندر ماهشهر ، فاو ، تیپ ۱۴ کوثر اعزام شدیم ، بعد از اقامت در ماهشهر به مدت ۱۵ روز تعلیمات نظامی و قایقرانی دیده و آشنائی های لازم با بمب های شیمیایی به خط مقدم رفتیم . ساعت ۱۱ شب به جزیره مجنون در کنار شط رسیدیم ، در نیزارهای کنار شط قایقها قرار داشتند که دو قایق به عنوان قایق راهنما بودند ، صبح روز پس از آشنائی با منطقه وسایل مورد نیاز مثل تانک و نفربر و ……. جابجا می کردیم .

بخاطر پشتکار عجیبی که از شهید سراغ میرفت ، به مدت ۴۸ ساعت تمام وقت ایشان در حال جابجایی ابزارآلات جنگی بودند و در موازات آن هواپیمای دشمن بعثی نیز به شدت منطقه را بمباران می کردند ، و با توجه به نیاز مهمات رسانی در آن شرایط بحرانی هیچ کس جز شهید عهده دار این مسئولیت مهم و خطیر نشد . شهید همچنان به کار خود ادامه میداد ، در حین مهمات رسانی جهت رفع عیب پروانه قایق در آن هوای سرد به درون آب میرود پس از رفع عیب ناگهان  یکی از بمب های خوشه ای دشمن در کنار قایقش منفجر می شود  و شهید از ناحیه چپ بدن بر اثر برخورد ترکش به درجه رفیع شهادت نائل شد .

و ضمناً  یک نفر از همرزمانش به نام اسفندیار رستمی که همراه ایشان بودند از ناحیه پا و دست مجروح شد .

تا اینکه در ساعت ۱۱ شب همان روز به سنگرهایی که در ۱۰ کیلو متری قایقها  قرار داشت خبر دادند که ایشان شهید شده .

بعد با یکی تریلرهایی که از اهواز می آمدند مهمات به جبهه آورده بودند جهت تحویل گرفتن جنازه راهی اهواز شدیم و چون در بین راه احتمال بازرسی وجود داشت لذا لباسهای بسیجی خود را در آورده و در شمایل شاگرد ماشین  به اهواز رفتم شانس آوردیم که ما را بازرسی نکردند .

پس از اینکه به خانواده اطلاع داده شد با هم به اهواز رفتیم هنوز شهدا پلاک بندی نشده بودند به این نشان که در بادگیرش اسم شهید نوشته شده است شهید را به ما تحویل ندادند و به شیراز فرستادند بعد از کمربندی گناوه شهید را به ما تحویل دادند و ما هم شهید را به خاک سپردیم .

۲-۳٫ عنوان خاطره : مرا جهنمی کند !

چون تازه مغازه باز کرده بود و شروع بکار نموده بود و دو ، سه شبی بود که گرفتار مغازه شده و اول وقت به نماز جماعت نمی‌رسید و نمی‌توانست به مسجد برود به منزل آمد و خطاب به برادرم که به او گفته بود بیا این مغازه را اداره کن میترسم این مغازه آخر مرا جهنمی بکند .

 

  1. خاطراتی از حجیه خاتون شیخ زاده :

۳-۱٫عنوان خاطره : غسل شهادت

چون خانه ما ماهشهر نزدیک مناطق عملیاتی بود اکثر رزمنده‌های اقوام که به جبهه اعزام می‌شدند به منزلمان می‌آمدند یکی از روزها حسن که پسر دایی و مثل برادرم بود و اکثر اوقات هم به منزلمان می‌آمد به خانه مان آمد و طبق عادت همیشگی ‌گفت : غسل شهادت می‌کنم . گفتم : این حرفها را نزن بچه‌هایت به شما احتیاج دارند ولی شهید در کمال ناباوری فرمودند : تو فقط دعا کن من شهید شوم و به آرزویم برسم آنها خدا را دارند ، آنها را به خدا سپرده‌ام ، خداوند آنها را بزرگ می‌کند .

(پس از اتمام سخنان حجیه و بیان عین جملات شهید که می‌گفت : آنها خدا را دارند حس عجیبی به من منتقل شد گویا اینکه تنها آرزویش شهادت می‌بوده و به عبارتی بزرگترین آرزو و خواسته‌اش بود و اصلاً زن و بچه و مال و . . . برایش مهم نبود و چنان به خداوند متکی و اعتماد داشته که نگو و این توکل و اعتماد پس از ۲۲ سال به شدت مرا تکان داد و وجودم را لرزاند و . . . ای کاش ما چنین متوکل می‌بودیم .)

 

۳-۲ . عنوان خاطره : بوسه آخر و شهادت …..

این بار هم مثل همیشه به منزلمان آمد مثل همیشه لباسهایش را شستم مثل همیشه موقع حمام رفتن گفت : غسل شهادت می‌کنم و این سری آخر است گفتم: این حرفها را نزن . وی با شدت و جدیت گفت : این بار دیگه سری آخر است . به دلم برات شد ! چهره‌اش حرف دیگری بیان می‌نمود .

 چنان گفت سری آخر است که لرزه به اندامم انداخت برای همین گفتم : حسن جان ! جای معصومه و سکینه و کبری و . . .  خالی است تا شما را ببوسند اجازه بده تا شما را ببوسم بالاجبار روسری‌ام را حایل نموده و سر ایشان را بوسیدم ، شهید با لحنی عجیب گفت بوسیدی ؟؟؟ و  این آخرین بوسه شماست و دیگر نمی‌توان مرا ببوسی انگار میدانست عروجش حتمی است و این از چهره و حالاتش هویدا بود . که پس از چند روز بعد خبر شهادتش را آوردند .