خاطرات شهید

۱. خاطره اي از زبان خواهر زاده شهيد :

جواني مومن و مقيد ، فعال و پر تحرك بود . بيشتر اوقات خود را در مسجد جامع و پایگاه امام حسن عسكري عليه السلام مي‌گذراند .

نسبت به اداي نماز به وقت مقيد بود حتي خودش در مسجد بخصوص اذان صبح مي‌گفت و با صوت خود فرمان الهي را بگوش مردم محله مي‌رساند و مومنين را به نماز فرا مي‌خواند و بشارت حضور و راز و نياز با معبود بي‌نياز مي‌داد .

داراي صداقت و حجب و حيا بود . در انجام امورات خانه و وظايف محوله فعال و در كمترين وقت آنرا انجام مي‌داد .

بعد از يك بار اعزام به جبهه همراه با رزمندگان بسيجي ، در برگشت به عضويت كميته انقلاب اسلامي درآمد و پس از مدت كمي مجدداً به جبهه هاي حق عليه باطل اعزام گرديد .

در شهر آزاد شده فاو در موقعيت پدافندي با تركش توپ از ناحيه سر به فيض عظماي شهادت نايل گرديد .

پيكر مطهرش به گناوه انتقال داده شد و جهت تدفين به بهداري شهر آوردند . براي شناسايي شهيد به آنجا رفتم ولي جسد از ناحيه سر قابل شناسايي نبود .

شهر گناوه با شنيدن نواي حزين چاوش از بلندگوهاي مساجد و شنيدن خبر شهيد شدن جواني ديگر به خروش آمد و مردم سراسيمه به سوي بسيج حركت كردند .

از خصوصيات شهيد چه بگويم كه داراي صفات كماليه و اخلاق حسنه بود و در ميان برادران و همرزمانش از هر جهت شاخص و بر جسته بود و با اقوام و دوستان مهربان و در انجام صله رحم نيز كوشا بود .

گفتار و كردارش و هم و غمش پيروزي اسلام ، پيروي از امام بت شكن خود (ره) و عمل به دستورات عاليه اسلام بود .

عاشق اهل بيت عصمت و طهارت (ع) بخصوص اباعبدالله‌ الحسين (ع) بود .

او مي‌گفت ما بايد دشمن را از ميهن خود با خواري و ذلت بيرون كنيم و ايران اسلامي را در جهان سرافراز نماييم تا دنيا عظمت اسلام و مسلمين را ببينند .

راهش پر رهرو و همنشينش اهل بيت باشد انشاالله .

۲.خاطره شهيد از زبان برادر شهيد

عنوان خاطره : زيارت حسين در حرم امام حسين (ع) در كربلاي معلي

با نام و ياد منان و در ظل توجهات حضرت مهدي

در آذر ماه سال ۷۶ به اتفاق مادرم و فرزندم كه ۶ سال داشت به كربلاي معلي مشرف شديم و بعد از رسيدن به نجف اشرف و بعد از ۲ روز اقامت در آنجا در عصر پنجشنبه ۱۹ آذر به سمت كربلاي معلي حركت كرديم

و بعد از رسيدن به طرف هتل محل اقامت رفتيم و نماز مغرب را بجا آورديم و مراسم دعاي كميل را هم برگزار كرديم و بعد از صرف شام به طرف حرم مطهر حركت كرديم و حال و هواي عجيبي داشتم

و بعد از انجام پاره‌اي اعمال و اذن دخول خواستن به طرف ضريح مطهر رفتيم و قبر شش گوشه امام را به آغوش كشيديم و بعد از آن براي خواندن نماز زيارت روبروي ضريح مطهر نشستيم

و البته در آن موقع مادرم در گوشه اي ديگر رفته بود و تنها من و فرزندم كربلائي ناصر با هم بوديم و البته كيف حامل لباسهاي برادر شهيدم را هم كه براي تبرك به همراه برده بوديم در دستم بود و من ناصر را در كنار خودم گذاشتم و كيف را روبرويم

و چون شب جمعه بود نسبتاً شلوغ بود اولين نماز را شروع كردم كه يك طلبه جوان آمد و در حاليكه فرزندم را به جلو مي‌كشيد در كنارم نشست . ناصر را روي پايش گذاشت

و شروع كرد با او عربي صحبت كردن كه اسمت چيه و كلاس چندي ولي ناصر بدرستي نميتوانست با او حرف بزند و او طوري ناصر را در آغوش مي‌كشيد كه انگار پدري بعد سالها فرزندش را ملاقات كرده

او طوري ناصر را مي بوييد و مي‌بوسيد كه اين مهر و محبت تنها ميان پدر و فرزند و يا ديگر اعضاي خانواده مي‌توان يافت

و بهتر بگويم همان طوري كه برادرم با بچه‌هاي من و ديگر برادرانم رفتار مي‌كرد و با ناصر رفتار مي‌كرد او را به آغوش مي‌كشيد و مي‌بوسيد روي سينه مي‌گذاشت و خلاصه اقيانوس عظيمي از محبت و مهر را به پاي اين كودك معصوم ريخته بود

و البته نمي گذاشت كه من صورتش را مشاهده كنم و سرش بيشتر وقتها پايين بود و وقتي هم كه من بين دو نماز مي‌خواستم صورتش را نگاه كنم ناصر را چون سدي قرار مي داد .

البته اين را هم عرض كنم چون عده زيادي از دوستان و فاميل و خانواده درخواست كرده بودند دو ركعت نماز زيارت به نيابتشان بجا آوريم و حتي براي شهيدان عزيز هم مي‌بايست اين كار را انجام ميداديم بنده بيش از ۲۰ نماز دو ركعتي بجا آوردم و از اقامه اولين نماز كه آن طلبه در كنارم نشست من هر كدام از نمازها را سلام مي‌دادم او هيچ توجهي به من نمي‌كرد

تا اينكه آخرين نماز را كه بجا آوردم در حاليكه سرش را پايين انداخته بود با من دست داد و به عربي گفت ان شاءالله قبول باشد بعد شروع كرد با من صحبت كردن ولي سرش پايين بود و نكته جالب اينكه عربي صحبت مي‌كرد و من هم بريده ، بريده جوابش را مي‌دادم

و تا حدودي مي‌دانستم كه چه ميگويد و از من پرسيد چه كسي همراه تو است گفتم مادرم و او سرش را تكان مي‌داد و دستش را به طرف كيف دراز كرد گفت اين چيست گفتم كيف برادرم كه شهيد شده و او باز سرش را تكان مي‌داد .

و بعد از او پرسيدم كه تربت اصلي كربلا از كجا پيدا ميشود و او گفت نيست ولي من اصرار داشتم و او گفت شما بايد قبل از نماز صبح به حرم بياييد تا برايت بياورم و من گفتم كه حتماً مي آيم

و در اين ميان گفت ما نيز نجف اشرف هستيم ولي شبهاي جمعه به كربلاي مي‌آييم و بعد از نماز صبح مجدداً به كربلا برميگرديم بعد قصد رفتن كرد و با من خداحافظي نمود و باز ناصر را بوييد و بوسيد و دعاي خير كرد و رفت

و من هم بلند شده بودم كيف را برداشتم و خواستم طواف دور ضريح مطهر كنيم و همينطور كه طواف ميكرديم به بالا سر امام كه رسيدم ناگهان در آن شلوغي جمعيت با صدايي به خودم آمدم و ديدم كه يك چيزي در كيف افتاد

و چون زيپ كيف خراب بود وقتي به جلو نگاه كردم ديدم همان طلبه دو عدد مهر در كيف انداخته و در حاليكه به سمت ديگر ضريح مطهر مي‌رفت برگشت و نگاهي همراه با تبسم به من انداخت

و ديدم خدايا او حسين است و از خود بيخود شدم و دست ناصر را رها كردم و سويش دويدم ولي ديگر هيچ چيز را نديدم و رفتم گوشه اي و غصه از دست دادن اين همه وقت شريف را خوردم كه خدايا من خواب بودم يا بيدار

وقتي در كيف نگاه كردم ۲ عدد مهر بود و آنهم آنقدر خوشبو كه نگو .

وقتي به ايران برگشتيم خواهر بزرگم گفت شب جمعه خواب ديده‌ام كه حسين آمده برايش گفتم كه مادرم و برادرم و ناصر رفته اند كربلا و حسين گفت ميدانم خودم دارم از آنها پذيرايي مي‌كنم

و بنده در اين ميان تنها شاهدم همين فرزندم كربلايي ناصر است كه الان كلاس ۲ ابتدايي است و بالاتر از آن به همان خدا و امام حسين سوگند ياد مي‌كنم كه عين ماجرا را نقل كردم

السلام عليك يا ابا عبدالله الحسين