شرحی بر مراحل اعزام تا شهادت :

شهيد در دفتر خاطراتش مي نويسد از لحظه اي كه به من ماموريت داده شد كه عده اي از برادران بسيجي را به شيراز جهت اعزام به جبهه برسانم احساس كردم كه چقدر از اين جوانان عقب هستم به همين منظور در صدد بودم كه اين عقب افتادگي در راه الله را هر چه زودتر جبران نمايم . به محض ورود به شيراز و تحويل برادران به پادگان به خدمت آيت الله دستغيب كه او را كاملا مي شناختم و بارها خدمتش رسيده بودم و از درس اخلاقش بهرمند می شدم شتافتم.

بعد از سلام و عرض ادب بلافاصله موضوع رفتن به جبهه را مطرح نمودم و گفتم كه امكان دارد كه خانواده ام با رفتنم مخالفت نمايند و چون ديدم كه ايشان نظر مثبت دارند بي نهايت خوشحال شدم پس از بازگشت به بوشهر و اعلام بلندگو جهت ثبت نام بلافاصله ثبت نام نمودم و در همان شب به منزل جهت خدا حافظي مراجعت نمودم وصبح زود برگشتم وبلافاصله حركت نموديم دربين راه از بوشهر تا شيراز شعار دادم شعارهايي كه از اعماق قلبم برمي خواست و در فضاي ميني بوس طنين افكن مي شد …

 

 

يكي از همرزمان  شهيد چنين مي گويد :        

 

بسمه تعالي

از موقعي كه از بوشهر اعزام شديم به شيراز در بين راه شهيد فقط نوحه مي خواند و شعار مي داد ، شب كه رسيديم شيراز همان شب ما را حركت دادند به طرف اهواز در مدرسه پروين اعتصامي بوديم چون سوم محرم بود شهيد تمام برادران را جمع مي كرد در حيات مدرسه و شروع  به نوحه خواني و سينه زني کرد. سه شب در مدرسه بوديم بعلت  تعداد زیاد نیرو ما را انتقال دادند به لشكر ۹۲ زرهي و مدت چند روزي در لشكر بوديم ونوحه خواني ها را برادر شهيد به عهده داشت واقعا ايشان نوحه هايي مي گفت كه صحنه عاشورا را در جلوي چشم مجسم مي نمود.

از لشكر ما را انتقال دادند به پادگان شهيد بهشتي مدت چند روزي هم در آنجا بوديم ، دوباره ما را به پادگان نمونه (دانشگاه جندي شاپور) انتقال دادند در اين پادگان چون از شعارهاي اسلامي اثري نبود برادر بيژني با چند تن از برادران ديگر چون خطش خوب بود شروع كردند به شعار نويسي .

 بعد مسئله طرح فهد پيش آمد برادر بيژني يكي از گردانندگان راهپيمايي بود مرتب بوسيله بلندگو شعار مي داد و بقيه جواب ميدادند شب جمعه در دعاي كميل بچه ها را دور خود جمع مي كرد و مي گفت بيائيد حسين وار بر روي خاكها بنشينيم و مظلومانه خدا را بخوانيم كه امام را ياري نمائيم و چنان در دعا گريه مي كرد كه هيچ كس تاب نمي آورد ، تا اينكه ما را از اهواز به طرف سوسنگرد حركت دادند و در بين راه زبان حال برادر بيژني چنين بود ،

دل من امشب عقده ها دارد                    گوئيا ميل كربلا دارد

و از اهواز تا سوسنگرد مرتب مي گفت و بقيه برادران جواب مي دادند ، روز هفتم رفتيم به طرف كوههاي الله اكبر كه گفتند از اينجا به بعد را بايد پياده برويد از ساعت ۱۲ ظهر پياده روي شروع شد در بين راه به من مي گفت عباس اگر خسته هستي اسلحه ات را بده به من . برادرم ، اصلا احساس خستگي نمي كرد ساعت ۲ بعد از نصف شب حمله شروع شد برادر بيژني بيسيم چي گروهان بود و در جلوي گروهان حركت مي كرد در آغاز حمله پس از به محاصره انداختن دشمن و شروع درگيري فهميديم كه عده اي از برادران رفته اند روي مين و يكي از آنان برادرمان شهيد بيژني بود .

 

 يكي ديگر از همرزمانش از سپاه بوشهر بنام برادر باقر تازا ميگويد:

 

ساعت ۳:۳۰ يا ۴ بود كه بر بالينش رسيدم ودیدیم که پايش خوني است و برادر عباس حسن زاده و او با پاي مجروح تماس خود را برقرار نموده و مرتب صحبت مي كند ، من صورتش را بوسيدم و دو مرتبه لبش را و به او گفتم كه ناراحت كه نيستي و او گفت كه عجب حرفي مي زني ؟

 براي امام حسين خون دادن اشكال ندارد و سلام برادرت عباس را برسان چون مي دانم كه شهيد مي شوم بعد چند مرتبه ديگرم صورتش را بوسيدم و به او گفتم كه ميروم انتقام خونت را از عراقيها مي گيرم و ضمنا تفنگ خود را از دست داده بودم تفنگ او را برداشتم ، سپس برادر عباس حسن زاده مي افزايد از طرف دشمن به طرف ميداني كه شهدا و مجروحين بودند ضد حمله شروع شد و ما براي شكستن ضد حمله دشمن رفتيم ديديم كه حمزه بيژني افتاده و دارد با بيسيم  صحبت مي كند .

تا وي را ديدم گفتم حمزه چه شده تا اين را گفتم شروع كرد به اشك ريختن و گفت عباس تشنه هستم گفتم تو زخمي هستي اگر آب بخوري خونريزي شديد مي شود بعد يك تكه پارچه از جيبم بيرون آوردم و با آب خيس كردم و كشيدم در دهان او و او مرتب سوال از ديگر برادران مي كرد كه فلاني چه شده ولي  مي دانست كه شهيد ميشود و گفت بيا همديگر را ببينيم و ساعت ۷:۱۵ دقيقه صبح ۱۳۶۰/۹/۸ با وي خداحافظي كردم و رفتم و در خط ، بعد از رفتن من دشمن با وسايل سنگين آن منطقه را كوبيد بعد شنيدم برادر بيژني توسط برخورد تركش شهيد شده ، نكته قابل توجه اينكه وي با بيسيم مرتب تقاضاي كمك به يكي ديگر از برادران به اسم كامكاري را مي نمود كه جفت پاهايش زخمي بودند با اینکه پاهاي خودش مجروح  بود پاهاي برادر كامكاري را بسته بود و اين است نشان كامل ايمان يك پاسدار . 

 

« يادش گرامي و راهش پر رهرو باد »

 

 

——————————————————————————————————————————————