وصیتنامه :

 

شماره یک :

 

بسم رب الشهداء و الصدیقین

 

این وصیت نامه جوانی است که احساس می کند که در جوانی پیر می شود به مرگ نزدیک و زندگی از او روی گردانیده ، و به روزگار گردن نهاده و در سرای در گذشتگان آرامیده  …

نکوهشگر دنیا و فردا از آن کوچ …

این وصیت نامه جوان آرزومندی است که به آرزوهایش دست خواهد یافت . جوانی رهسپار راه هلاک شدگان ، و آماج بیماریها و دستخوش روزگار ، گروگان ایام ، هدف مصیبتها و برده دنیا و سوداگر غرور ، وامدار فنا ، و بنده مرگ و هم سوگند اندوه و همنشین غم و همنفس آفات و خاکسار شهوات و جانشین رفتگان …

اما بعد ، … آنچه مرا به پشت کردن به دنیا و سرکشی روزگار واداشت ، به روی آوردن آن جهان به خویش بود ،و مرا بر آن  داشت که جز از خویشتن یاد نکنم ، و جز به کار آن جهان نپردازم و دیگر آن را ادامه نمی دهم ….

این بار بر آنم تا با کوشش دست به کاری زنم که بیهودگی را بر آن راه نباشد و فکر خویش را صادقانه بکار برم …

دیدم که تو پاره ای از تنم یعنی مادرم از من که سراسر وجود منی هستی آن سان که غمی تو را دریابد انگار که مرا دریافته پس دیدم که کار تو همچون کار خود من در نظرم بزرگ است .

از آن رو این را برای تو می نویسم به این امید که خواه من برای تو زنده مانم یا از این جهان درگذرم به آن رفتار کنی و به آن پشتگرم  باشی .

در راه خدا  پیکار جوی و از سرزنش مردمان باک مدار و به هیچ حال در راه حق از غرق شدن در سختیها میندیش .

مادر جان میدانم اگر من کشته شوم برای تو دردناک است ولی چه می شود کرد ، دین خدا در خطر است و در ضمن من هم که مال خدا هستم پس مرا حلال کن مادر جان تا چون پرنده ای آزاد در آسمان آرزوهایم پرواز کنم ، مرا حلال کن تا خدایم مرا ببخشد .

مادر جان تو گذاشتی که من به جبهه بروم ، یادت بیاید آن روزی را که با هم صحبت می کردیم برایت می گفتم مادر مرا آزاد کن مادر جان من در جبهه آزاد بودم آزاد از هر نوع وابستگی . و همه چیز را کنار زده بودم و فقط می خواستم کاری کنم که به معشوقم نزدیک شوم و به تو گفته بودم که من عاشق خدا هستم ، و اینک آمده ام تا در صحرای خوزستان در دارخوین در این زمین ، (که پستی و بلندیش به وسیله توپ و موشک ایجاد شده ) .

در کنار کارون ، کارونی از خون بسازم و در این بازار گرم و با صفای خون خریدار خوبی است که آمده تا کالای ناقابل خود را تقدیم به مولایم کنم ، گر چه کالای همه را نمی پذیرد ، ولی آرزویم این بوده …

و اما اگر پذیرفت کالای مرا ، پس چند جمله می گویم که راجع به خود من است.   

 

*******************************************

 

وصیت نامه شماره دو :

 

بسم رب الشهداء و الصدیقین

 

امام حسین فرمود :

 اگر دین جدم پیامبر محمد (ص) به کشتن من باقی می ماند پس ای شمشیرها مرا در بر گیرید .

 باید بگویم خود را لایق سرزمین کربلا نمی بینم اما گفتم شاید با مرگم یا حیاتم  برای دینم و مکتبم مفید باشم و اطاعت اوامر امام را کرده باشم

 اطیعو الله و اطیعو الرسول و الا امر منکم و در این عرصه از زمان لبه تیز ابرقدرتها بخصوص شیطان بزرگ امریکا و عوامل داخلی اش (گروهکهای منافقین خلق پیکار…) بسوی این انقلاب اسلامی و رهبری که با تمام قدرتش دفاع می کند و برای مستضعفین جهان متوجه شده اما بدانند که هر روز و هر لحظه که از سر انقلاب می رود امت بیدارتر و پرتوانتر می‌شوند خداوند می فرماید :

روزی خواهد آمد که مستضعفین رسالت حاکمیت زمین را بر دوش می گیرند و خلیفه و حاکم بر زمین خواهند شد و چنان مشت محکمی بر دهان ابرقدرتها بزنند که دیگر از جا بلند نشوند رهبرم امام مرجع تقلیدم بخدا سوگند از روزی که تو را شناختم و  انقلاب اسلامی را ، مردم سرا پا غرق در شوق بودیم و حاضر نیستم یک لحظه از پای بنشینم اما هم اکنون که عازم جبهه نبرد هستم فقط می توانم برایت دعا کنم و تمام عمرم فدای یک لحظه عمر تو و از خدای بزرگ می خواهم که تو را از تمام حوادث حفظ بفرمایید . و طول عمر و صبری جمیل به تو عطا بفرماید . باز هم احساس حقارت می کنم اما پیامی دارم به پدران و مادران که کمی فکر کنند و فرزندان خود را قربانی جهل نکنند آنها را نصیحت کنند که در دام گروهکهای ضد خلق نیفتند .

پدر ومادر میدانم وقتی وصیت نامه مرا می خوانید گریه می کنید اما چون خودم را شناختم و تشخیص دادم مکتبم احتیاج به خون دارد نتوانستم این موج خروشان بر خواسته از خونبهای بهترین فرزندان اسلام مانند برادر رجایی رئیس جمهور و باهنر و شهید مظلوم بهشتی و ۷۲ تن از یاران باوفایش …

اما گریه نکنید چون کسی مرا مجبور نکرده که به جبهه بروم ، خودم رفتم پدرم که با من خداحافظی نکرد سلام مرا به او برسانید و به جای من با او خداحافظی کنید خواهرم را که ندیدم سلامش را برسانید . عمه ام را سلام برسانید . تمام خویشان و دوستان را سلام برسانید . از آنها بخواهید که مرا حلال کنند . کتابهایی که دارم به کتابخانه ای بدهید .

امیدوارم دینی را که از اسلام و مکتبم دارم بتوانم به وجه احسن انجام بدهم . بازگشت همه بسوی خداست . 

انا الله و انا الیه راجعون

 خدایا ، خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار .

والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته

 

۱۳۶۰/۸/۸پادگان شهید عسکر شیراز ـ حمزه بیژنی

 

——————————————————————————————————————————————

 

بازدید: 0