خاطرات :

 

۱٫  خاطرات شهيد از زبان خودش :

(دفتر يادداشت از جبهه هاي جنگ در اهواز)

 

 

سلاح خويش منه بر زمين … برادر من ! …

هنوز اول عشق است

ميان ما و رهائي ؛ شطي زخون جاري است

شناي سرخ بياموز

چرا كه بايدمان زين « فرات » بگذشتن …

 

*****************************************

محرم ؛  سمبل است و عاشورا ؛ رمز

بايد اين را بفهميم كه همه چيز هستيم و از هيچكس كم نداريم

 « امام خميني »

******************************************

گر خوانمش قيامت دنيا بعيد نيست

كربلا تاريخ است و شهادت يك راه و بهترين راه …

برخيز ! كه تا شهادت است .

گر خوانمش قيامت دنيا بعيد نيست .

 

********************************************

محرم ماه پاسداري از حرمت انسان به حريم ايمان

محرم تحريم بازار باطن در جهت رونق حق

محرم ، وجدان هميشه بيدار تاريخ و گلوي هماره فريادگر زمان است .

 

************************************************

 

          ملتي كه شهادت براي او سعادت  سربلند است .        

« امام خميني »

 

            امريكا ما را از جنگ نترساند ما مرد جنگيم .                  

  « امام خميني »

 

*************************************************

 

 

در شب ۴ محرم ۱۴۰۲ با برادران بوشهري ؛ برازجاني ؛ گناوه اي سينه زديم و سپس به آسايشگاه آمديم .

در روز پنجم محرم صبح ورزش صبحگاه و بعد از صبحانه به حمام رفتم سپس به شهرتا ظهر  . در همين روز عصر ساعت ۳۰ : ۳ به اتفاق برادر اسماعيلي معروف به مهندس مهدي حسن زاده فولادي و ديگر برادران به شهر رفتم در همان ساعت يعني ۳۰ : ۴ موشكي از عراق پرتاب شد و به مدرسه در شرق اهواز اصابت کرده و منفجر گرديد . در پی اصابت موشك صدامي به خانه هاي مسكوني سه نفر از ناحيه صورت زخمي شدند .

 

در همان شب نوحه و سينه زني به اتفاق برادران گناوه اي بوشهري و ساير در محوطه مدرسه پروين اعتصامي داشتیم و در ساعت ۳۰ : ۹ به آسايشگاه آمديم .

 

در روز ۱۳۶۰/۸/۱۲ صبح بعد از صبحگاه و خواندن مقاله و قسمتي از يك كتاب ؛ به اتفاق برادر فولادي به حمام رفتيم و پس از حمام و صرف صبحانه برگشتيم .

 

در روز ۱۳۶۰/۸/۱۲ عده اي از برادران جهت رانندگي به جبهه اعزام شدند . اسامي آنها به ترتيب : ۱- سيد علي محمدي ۲- علي انصاري ۳- محمود رضايي  ۴- عبدالرضا شاكردرگاه ۵- باقر تراكمه .

 

عصر همان روز در بلندگو اعلام كردند كه منطقه ۹ در ساعت ۳۰ : ۲ به خط شوند كه مي خواهند اعزام شوند بعد از چندي گفتند ۳ و ربع كم . در ساعت ۳ بعد از اينكه يك پتو گرفتيم سوار بر اتوبوس شديم و بسوي لشكر ۹۲ زرهي حركت كرديم بعد از لحظاتي حركت به لشكر رسيديم پياده شديم . به يك منطقه جديدي آمده بوديم خودروهاي خودي و توپ ها كنار هم ايستاده بودند صداي خودروهاي خودي بگوش مي آمد خيلي جالب بود . برادران پاسدار و بسيجي كنار يكديگر برادرانه با كوله پشتي و تجهيزات آماده بودند .

 

اشك شادي در چشمهايشان بازي مي كرد كم كم شب فرا مي رسيد ما از برادران بوشهري جدا شده بوديم فقط ۴ نفر بوديم من و زالپور و فقيه و زينتي خيلي ناراحت شديم يك وقت صدا زدند جمع شويد و حركت كنيد . آمديم بسوي يك آسايشگاه خيلي كثيف بود بعد از تميز كردن من و برادر زينتي  رفتيم پيش يكي از برادران ارتشي و سه زيلو گرفتيم . در آسايشگاه غريب بوديم . بيرون  منتظر آمدن اتوبوسها بوديم كه كي بوشهري ها مي آيند . ده اتوبوس آمد ولي برادران همراه آن نبودند . ديگر نااميد شديم فكر مي كرديم نمي آيند .

 

 با چند تن از سربازان نگهبان دوست شديم . درباره جنگ و ارزش آن صحبت كرديم سپس به آسايشگاه آمديم من مطالعه مي كردم كه برادر سربازمان بهرامي ما را صدا كرد . گفت : شام خورده ايد ؟ گفتيم نه گفت : بياييد و ما رفتيم و در گوشه اي از اتاق نشستيم و شروع به غذا خوردن كرديم مانند بچه يتيمان مظلومانه در كنار سربازان خوراك خورديم و بلند شديم .

 

چهار نفري سير شده بوديم كه روي جويهاي آب بخوبي مي پريديم . ابر تيره اي آسمان را فرا گرفته بود . رعد برق شروع شده بود . به آسايشگاه آمديم كه برادران داشتند سينه مي زدند . شربت خورديم  و سينه زديم در صف سينه زدن يكي از برادران گفت كه بچه‌ها آمدند . از سينه خارج شديم . آمديم پيش بچه‌ها . آنها را راهنمايي كرديم براي غذا خوردن فرشها را انداختيم .

 

******************************************

 

۲٫ به قلم برادرش خداكرم بيژني

 

۲-۱ . عنوان خاطره : به تصویر کشبدن صحنه عاشورا در لحظه شهادت

ان الله كتب القتل علي قوم و الموت علي آخرين و كل آتيه ميتته كما كتب الله له فطوبي للمجاهدين في سبيله و المقتولين في طاعته .             

                                                                                                              امام علي علیه السلام

 

همانا خداوند كشته شدن را بر گروهي و مرگ را بر قومي ديگر مقرر فرموده و مرگ به سراغ هر كس چنان كه خداوند ثبت كرده است مي آيد . پس خوشا به حال آنان كه در راه خدا جهاد مي كنند و در راه طاعت از او كشته مي شوند .

بنام خداي شهيدان و درود و سلام به ارواح قدسيه انبيا و اوليا و صدیقین و شهدا بالاخص امام شهيدان . آن قافله سالار انقلاب رهايي بخش اسلامي .

آنكه ابراهيم وار بتهاي پوشالي شرق و غرب را به نهيبي در هم شكست بند اسارت و وابستگي را از پاي ملت سربلند و حماسه آفرين ايران اسلامي گسست و ما را به صراط مستقيم الهي ارشاد و هدايت كرد . در باب سخن گفتن از شهيدان ،بصيرتي شهيد گونه لازم است و ما انسانهاي خاكي چگونه با اين بضاعت اندك خواهيم توانست پاي به وادي ملكوتي آن عاشقان بي دل بگذاريم . خاطرات شهيدان به نظر من تفسير خاص خود را لازم دارد كه جز ره يافتگان به اين وادي رمز شكافتن آنرا ندانند ، و بيان ظاهري آن بوسيله ما برداشتي است بسيار سطحي و ناقص كه مطابق ذهن كوتاه و قوه درك ناقص خودمان انجام گيرد .

خاطره اي كه مي خواهم بيان كنم به نقل از يكي از همرزمان شهيد است كه متاسفانه مدتي است از حال ايشان خبري ندارم . او بنام آقاي حسن زاده و عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامي بوشهر بود . پس از چند روز كه از شهادت شهيد گذشته بود براي جمع آوري خاطرات او به سراغ دوستان و همرزمان شهيد رفتم . بچه هاي سپاه آدرس محل كار آقاي حسن زاده را به من دادند به سراغ ايشان رفتم بعد از آشنايي و احوال پرسي در حالي كه شور حال خاصي داشت صحبتهايي از دوستي و آشنايي با شهيد و اتفاقات جبهه ها كرد از جمله خاطراتي كه هنوز بدرستي در يادم مانده اين خاطره است كه ذيلا نقل مي شود .

 

 آقاي حسن زاده مي گفت : بعد از مدتها انتظار شب عمليات فرا رسيد ، ما تا به نقطه عمليات رسيده بوديم ، ساعتها پياده روي كرده بوديم و در راه چندين بار مورد بمباران هواپيماهاي عراقي قرار گرفته بوديم جسمها خسته ولي روحيه‌ها بسيار بالا بود . چهره بچه‌ها رنگ ديگري داشته صحبتهايي كه بين ما رد و بدل مي شد بوي جدايي مي داد . هر كس نوعي به قولا توي خودش بود . به ما گفته بودند كه يكي از محورها پاكسازي و باز نشده و احتمال شهيد شدن بچه‌هايي كه در اين محور عمل خواهند نمود بسيار زياد است .

در بين ما ، آن شب حمزه حال ديگري داشت . بر عكس همه كه خسته بوديم او بسيار سرحال و خنده رو بود . با بچه ها بسيار گرم گرفته بود و هرگاه خودش تنها مي شد ، آهسته زمزمه اي بر لب داشت و آهسته  مي خواند : بر مشامم مي رسد هر لحظه بوي كربلا  در دلم ترسم بماند آرزوي كربلا  بي‌صبرانه منتظر صدور دستور عمليات بوديم . حمزه بي سيم چي بود و همه نگاهها به طرف او و بي سيم بود . گوشها براي شنيدن دستور عمليات لحظه شماري مي كرد و قلبها تند تند مي زد . ناگاه دستور عمليات صادر شد صداي غرش توپ ، خمپاره و كاتيوشا گوش را كر مي‌كرد  عراقيها هم آتش سنگيني تهيه ديده بودند . با فريادهاي الله اكبر به جلو مي‌رفتيم منطقه از نور ناشي از انفجار مينها و گلوله‌ها مثل روز روشن بود و صحنه هاي دل خراش قلب هر ناظري را به درد مي‌آورد بعدا دانستيم طوري كه ما عمل كرده‌ايم همان محوري است كه پاكسازي نشده بوده و بچه‌ها در ميان مينها عبور مي كنند .

 

من و شهيد عباس كامكاري كه فرمانده ما بود و حمزه كه بي سيم چي بود همچنان به جلو مي رفتيم . عباس و حمزه كنارم حركت مي كردند و من چند قدم پشت سر آنها بودم ، آنها رسيدند به يك مانعي كه بنظرم يك بوته علف بود يكي از آن طرف و ديگري از اين طرف بوته گذشتند كه ناگهان صداي يك انفجار ما را به اطراف پرتاب كرد . من تا مدتي بيهوش افتاده بودم . وقتي به هوش آمدم صداي عباش كامكاري را شنيدم كه داشت حمزه را صدا مي زد و مي‌گفت حمزه بيا پيش من  حمزه در جوابش مي‌گفت نمي‌توانم از جايم بلند شوم و چون عباس به من نزديكتر بود به سراغش رفتم ديدم عباس غرق در خون شده و نمي‌تواند تكان بخورد . خواستم كمكش كنم با صداي گرفته اي به من گفت برو حمزه را بياور به سراغ حمزه رفتم ديدم پاهايش داغون شده ، چفيه‌اش را دور پاهايش پيچيده اما خون زيادي از او رفته است و در همين حال با حال گريه مي‌گويد ” السلام عليك يا ابا عبدالله ” و همچنان گريه مي‌كرد با تعجب گفتم ، حمزه تو كه آدم ضعيفي نبودي ؟

 

 در جواب گفت : من كه براي زخمي شدنم گريه نمي‌كنم ، من چيزي را مي بينم كه قلب مرا آتش مي‌زند ، گفتم چه چيزي را مي‌بيني ؟ جواب داد به خدا قسم من چند قدمي درست صحنه عاشورا را مي بينم و همين طور با دست اشاره مي‌كرد و يك يكي اسم شهداي كربلا را مي‌آورد و سعي داشت كه من هم آنچه را كه او نشان می دهد ببينم اما من چيزي نديدم . وقتي خواستم او را بلند كنم به خودش آمد و گفت تو چرا اينجا هستي :؟ گفتم مي‌خواهم شما را مي‌خواهم به عقب منتقل كنم . گفت یالا تفنگ و بي سيم را بردار و برو جلو گفتم آخه ، گفت آخه نداره معطل نكن من حالم خوب است ، خواستم چيز ديگري بگويم با حالت نزار داد زد برو اذيت نكن . رفتم اما دلم پيش آنها بود وقتي مطمئن شدم كه خط شكسته نشده و بچه‌ها همچنان به جلو مي رفتند برگشتم و به آنها كمك كنم ولي با كمال تاسف ديدم كه هر دوي آن عزيزان شهيد شده اند .

راوي وقتي كه صحبتش به اينجا رسيد ، هاي هاي گريه مي‌كرد و از اينكه توفيق شهادت و همراهي دوستان را نصيبش نگرديده افسوس مي‌خورد .

 

*************************************************

 

۲-۲ . عنوان خاطره : هر كس كربلايي است بيايد

 

روز هفتم آذر ماه سال شصت ۱۳۶۰/۹/۷ بود . در صف نماز جمعه گناوه نشسته بودم . هنوز نماز شروع نشده بود . راديو موزيك جنگ را پخش مي‌كرد و گزارشگر راديو مرتب خبر از پيشروي رزمندگان اسلام را مي داد . نمي دانم يهو چه طور شدم ناگهان دلم درهم ريخت و حالم منقلب شد احساس بدي داشتم به دلم برات شده بود كه بايد يك اتفاقي افتاده باشد .

با زحمت نماز را تمام كردم و به خانه برگشتم ، اما حال ماندن در خانه  را نداشتم ، ترسيدم مادرم متوجه بشود و گمان كند كه خبري دارم و از او پنهان مي كنم دو مرتبه به سپاه آمدم و هر طور بود تا شب در آنجا ماندم  فرداي آن روز شايعاتي مبني بر شهيد و زخمي شدن بعضي از بچه‌ها بر سر زبان بچه‌هاي سپاه بود اما كسي جرات نمي‌كرد كه به طور جدي مطرح كند . روز نهم آذر ماه به همراه برادر و دامادمان براي اطلاع از حال حمزه راهي اهواز شديم ، آن روز هواپيماهايي عراقيها مرتب اهواز را بمباران مي‌كردند حركت و آژير آمبولانسها كه از جبهه‌ها مي‌آمدند گوش و دل انسان را به درد مي‌آورد .

 اصلاً نمي‌شد سراغ كسي را گرفت و هيچ آشنايي هم پيدا نمي‌شد كه از او سوال كنيم . همراهانم سعي داشتند که به بيمارستانها سر بزنيم ولي من همه‌اش سعي مي‌كردم كه به محل تخليه شهدا برويم . بالاخره يكي از بچه‌هاي آشنا را پيدا كردم . او كه در عمليات شركت كرده بود  خبر زخمي شدن حمزه را به ما داد و اضافه نمود كه بچه هاي زخمي گناوه را به بيمارستان و الفجر كه يك بيمارستان موقت و در خارج از اهواز قرار دارد منتقل كرده اند . من در بيان و حالت چهره  اين رزمنده شك كردم اما به دلم نهيب زدم و بلافاصله به بيمارستان والفجر آمديم در هنگام ورود ما  هواپيماهاي عراقي به سيلوي اهواز كه در نزديكي آن بيمارستان بود حمله كردند و قسمتي از بيمارستان امام مورد اصابت يك راكت قرار گرفت . وقتي حمله هوايی تمام شد به داخل بيمارستان رفتيم و شروع به جستجو نموديم . در يكي از اطاقها  چشممان به دوتا از بچه هاي گناوه افتاد خوشحال شديم . آن  دو يكي شهيد ناصري و ديگري شهيد يوسف دشتي بود .

وقتي ما را ديدند به همديگر نگاه مي‌كردند  ، بعد از احوال پرسي ،ما سراغ حمزه را گرفتيم ، آنها اظهار بي اطلاعي كردند ولي روشن بود كه خبر شهادت او را از ما پنهان مي كردند آنچه به عنوان جان كلام مورد نظر من است ، نكته اي است كه شهيد داوودي در صحبتهايی كه از حمزه براي ما مي‌كرد ، نكته جالبي از حالات و روحيات شهيد در روزهاي قبل از شهادت وجود داشت كه براي ما بسيار جالب بود و روزهاي بعد كه صحبتهاي آقاي حسن زاده و ديگر همرزمانش را شنيديم به حق متوجه شديم كه حمزه واقعاً يك عاشق و يك كربلايي تمام عيار بوده است .

شهيد داودي مي‌گفت : كه در مدتي كه در دانشگاه اهواز و مقر شهيد بهشتي آن شهر اقامت داشتيم . تمام شبها حمزه بچه‌ها را جمع ميكرد و پس از سخنراني  ، روضه خواني و مداحي بساط سينه زني ( بوشهري ) را فراهم مي‌كرد و وقتي خوب مداحی مي‌كرد ، چراغها را خاموش ميكرد و با حالت حزن و اندوه خاصي راجع به حوادث كربلا سخن ميگفت . شهيد داودي میگفت او چنان صفحه را ترسيم و بيان مي‌كرد كه انگار خودش در كربلا حضور داشته است . يعني  بچه‌هايي كه پاي صحبتهاي او مي‌نشستند شيفته او مي شدند و اصلاً  جور ديگري مي شدند و به قولاً پاك كربلايي مي شدند .

وي مي‌گفت : او علاقه شديدي به نوحه بر مشامم مي‌رسد هر لحظه بوي كربلا ………… را داشت و شب قبل از عمليات بچه‌ها را جمع كرد و صحبتهاي عجيبي مي‌كرد او از شهادت خودش خبر داد  ، با يك حالتي صحبت مي‌كرد كه هر شنونده اي منقلب مي شد  آن شب در رفتارش حركات غريبي به چشم مي‌خورد مثل اينكه مي‌دانست كه چه كساني شهيد مي‌شوند آدم فكر مي‌كرد كه عصباني است از جمله حركات او اين بود كه با اصرار مي‌گفت بچه‌ها جان امام حسين (ع) ” هر كس كربلايي است بيايد ” مبادا كسي بخواهد در جمع ما باشد ولي دلش كربلا نشده باشد . 

——————————————————————————————————————————————