شهید حمزه بیژنی

نام پدر :حسین

تاریخ تولد :۱۳۳۸/۲/۱۵

تاریخ شهادت :۱۳۶۰/۹/۹

محل تولد : گناوه

محل شهادت : بستان

آرامگاه : گناوه

______________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________

 

شرحی بر مراحل اعزام تا شهادت 

شهید در دفتر خاطراتش می نویسد از لحظه ای که به من ماموریت داده شد که عده ای از برادران بسیجی را به شیراز جهت اعزام به جبهه برسانم احساس کردم که چقدر از این جوانان عقب هستم به همین منظور در صدد بودم که این عقب افتادگی در راه الله را هر چه زودتر جبران نمایم . به محض ورود به شیراز و تحویل برادران به پادگان به خدمت آیت الله دستغیب که او را کاملا می شناختم و بارها خدمتش رسیده بودم و از درس اخلاقش بهرمند می شدم شتافتم.

بعد از سلام و عرض ادب بلافاصله موضوع رفتن به جبهه را مطرح نمودم و گفتم که امکان دارد که خانواده ام با رفتنم مخالفت نمایند و چون دیدم که ایشان نظر مثبت دارند بی نهایت خوشحال شدم پس از بازگشت به بوشهر و اعلام بلندگو جهت ثبت نام بلافاصله ثبت نام نمودم و در همان شب به منزل جهت خدا حافظی مراجعت نمودم وصبح زود برگشتم وبلافاصله حرکت نمودیم دربین راه از بوشهر تا شیراز شعار دادم شعارهایی که از اعماق قلبم برمی خواست و در فضای مینی بوس طنین افکن می شد …

 

______________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________

 

یکی از همرزمان  شهید چنین می گوید        

 

بسمه تعالی

از موقعی که از بوشهر اعزام شدیم به شیراز در بین راه شهید فقط نوحه می خواند و شعار می داد ، شب که رسیدیم شیراز همان شب ما را حرکت دادند به طرف اهواز در مدرسه پروین اعتصامی بودیم چون سوم محرم بود شهید تمام برادران را جمع می کرد در حیات مدرسه و شروع  به نوحه خوانی و سینه زنی کرد. سه شب در مدرسه بودیم بعلت  تعداد زیاد نیرو ما را انتقال دادند به لشکر ۹۲ زرهی و مدت چند روزی در لشکر بودیم ونوحه خوانی ها را برادر شهید به عهده داشت واقعا ایشان نوحه هایی می گفت که صحنه عاشورا را در جلوی چشم مجسم می نمود.

از لشکر ما را انتقال دادند به پادگان شهید بهشتی مدت چند روزی هم در آنجا بودیم ، دوباره ما را به پادگان نمونه (دانشگاه جندی شاپور) انتقال دادند در این پادگان چون از شعارهای اسلامی اثری نبود برادر بیژنی با چند تن از برادران دیگر چون خطش خوب بود شروع کردند به شعار نویسی .

 بعد مسئله طرح فهد پیش آمد برادر بیژنی یکی از گردانندگان راهپیمایی بود مرتب بوسیله بلندگو شعار می داد و بقیه جواب میدادند شب جمعه در دعای کمیل بچه ها را دور خود جمع می کرد و می گفت بیائید حسین وار بر روی خاکها بنشینیم و مظلومانه خدا را بخوانیم که امام را یاری نمائیم و چنان در دعا گریه می کرد که هیچ کس تاب نمی آورد ، تا اینکه ما را از اهواز به طرف سوسنگرد حرکت دادند و در بین راه زبان حال برادر بیژنی چنین بود ،

دل من امشب عقده ها دارد                    گوئیا میل کربلا دارد

و از اهواز تا سوسنگرد مرتب می گفت و بقیه برادران جواب می دادند ، روز هفتم رفتیم به طرف کوههای الله اکبر که گفتند از اینجا به بعد را باید پیاده بروید از ساعت ۱۲ ظهر پیاده روی شروع شد در بین راه به من می گفت عباس اگر خسته هستی اسلحه ات را بده به من . برادرم ، اصلا احساس خستگی نمی کرد ساعت ۲ بعد از نصف شب حمله شروع شد برادر بیژنی بیسیم چی گروهان بود و در جلوی گروهان حرکت می کرد در آغاز حمله پس از به محاصره انداختن دشمن و شروع درگیری فهمیدیم که عده ای از برادران رفته اند روی مین و یکی از آنان برادرمان شهید بیژنی بود .

______________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________

 

 یکی دیگر از همرزمانش از سپاه بوشهر بنام برادر باقر تازا میگوید

 

ساعت ۳:۳۰ یا ۴ بود که بر بالینش رسیدم ودیدیم که پایش خونی است و برادر عباس حسن زاده و او با پای مجروح تماس خود را برقرار نموده و مرتب صحبت می کند ، من صورتش را بوسیدم و دو مرتبه لبش را و به او گفتم که ناراحت که نیستی و او گفت که عجب حرفی می زنی ؟

 برای امام حسین خون دادن اشکال ندارد و سلام برادرت عباس را برسان چون می دانم که شهید می شوم بعد چند مرتبه دیگرم صورتش را بوسیدم و به او گفتم که میروم انتقام خونت را از عراقیها می گیرم و ضمنا تفنگ خود را از دست داده بودم تفنگ او را برداشتم ، سپس برادر عباس حسن زاده می افزاید از طرف دشمن به طرف میدانی که شهدا و مجروحین بودند ضد حمله شروع شد و ما برای شکستن ضد حمله دشمن رفتیم دیدیم که حمزه بیژنی افتاده و دارد با بیسیم  صحبت می کند .

تا وی را دیدم گفتم حمزه چه شده تا این را گفتم شروع کرد به اشک ریختن و گفت عباس تشنه هستم گفتم تو زخمی هستی اگر آب بخوری خونریزی شدید می شود بعد یک تکه پارچه از جیبم بیرون آوردم و با آب خیس کردم و کشیدم در دهان او و او مرتب سوال از دیگر برادران می کرد که فلانی چه شده ولی  می دانست که شهید میشود و گفت بیا همدیگر را ببینیم و ساعت ۷:۱۵ دقیقه صبح ۱۳۶۰/۹/۸ با وی خداحافظی کردم و رفتم و در خط ، بعد از رفتن من دشمن با وسایل سنگین آن منطقه را کوبید بعد شنیدم برادر بیژنی توسط برخورد ترکش شهید شده ، نکته قابل توجه اینکه وی با بیسیم مرتب تقاضای کمک به یکی دیگر از برادران به اسم کامکاری را می نمود که جفت پاهایش زخمی بودند با اینکه پاهای خودش مجروح  بود پاهای برادر کامکاری را بسته بود و این است نشان کامل ایمان یک پاسدار . 

 

« یادش گرامی و راهش پر رهرو باد »

 

 

——————————————————————————————————————————————___________________________________________________________________________________

 

وصیتنامه 

 

شماره یک 

 

بسم رب الشهداء و الصدیقین

 

این وصیت نامه جوانی است که احساس می کند که در جوانی پیر می شود به مرگ نزدیک و زندگی از او روی گردانیده ، و به روزگار گردن نهاده و در سرای در گذشتگان آرامیده  …

نکوهشگر دنیا و فردا از آن کوچ …

این وصیت نامه جوان آرزومندی است که به آرزوهایش دست خواهد یافت . جوانی رهسپار راه هلاک شدگان ، و آماج بیماریها و دستخوش روزگار ، گروگان ایام ، هدف مصیبتها و برده دنیا و سوداگر غرور ، وامدار فنا ، و بنده مرگ و هم سوگند اندوه و همنشین غم و همنفس آفات و خاکسار شهوات و جانشین رفتگان …

اما بعد ، … آنچه مرا به پشت کردن به دنیا و سرکشی روزگار واداشت ، به روی آوردن آن جهان به خویش بود ،و مرا بر آن  داشت که جز از خویشتن یاد نکنم ، و جز به کار آن جهان نپردازم و دیگر آن را ادامه نمی دهم ….

این بار بر آنم تا با کوشش دست به کاری زنم که بیهودگی را بر آن راه نباشد و فکر خویش را صادقانه بکار برم …

دیدم که تو پاره ای از تنم یعنی مادرم از من که سراسر وجود منی هستی آن سان که غمی تو را دریابد انگار که مرا دریافته پس دیدم که کار تو همچون کار خود من در نظرم بزرگ است .

از آن رو این را برای تو می نویسم به این امید که خواه من برای تو زنده مانم یا از این جهان درگذرم به آن رفتار کنی و به آن پشتگرم  باشی .

در راه خدا  پیکار جوی و از سرزنش مردمان باک مدار و به هیچ حال در راه حق از غرق شدن در سختیها میندیش .

مادر جان میدانم اگر من کشته شوم برای تو دردناک است ولی چه می شود کرد ، دین خدا در خطر است و در ضمن من هم که مال خدا هستم پس مرا حلال کن مادر جان تا چون پرنده ای آزاد در آسمان آرزوهایم پرواز کنم ، مرا حلال کن تا خدایم مرا ببخشد .

مادر جان تو گذاشتی که من به جبهه بروم ، یادت بیاید آن روزی را که با هم صحبت می کردیم برایت می گفتم مادر مرا آزاد کن مادر جان من در جبهه آزاد بودم آزاد از هر نوع وابستگی . و همه چیز را کنار زده بودم و فقط می خواستم کاری کنم که به معشوقم نزدیک شوم و به تو گفته بودم که من عاشق خدا هستم ، و اینک آمده ام تا در صحرای خوزستان در دارخوین در این زمین ، (که پستی و بلندیش به وسیله توپ و موشک ایجاد شده ) .

در کنار کارون ، کارونی از خون بسازم و در این بازار گرم و با صفای خون خریدار خوبی است که آمده تا کالای ناقابل خود را تقدیم به مولایم کنم ، گر چه کالای همه را نمی پذیرد ، ولی آرزویم این بوده …

و اما اگر پذیرفت کالای مرا ، پس چند جمله می گویم که راجع به خود من است.   

 

********************************************************************

 

وصیت نامه شماره دو 

 

بسم رب الشهداء و الصدیقین

 

امام حسین فرمود :

 اگر دین جدم پیامبر محمد (ص) به کشتن من باقی می ماند پس ای شمشیرها مرا در بر گیرید .

 باید بگویم خود را لایق سرزمین کربلا نمی بینم اما گفتم شاید با مرگم یا حیاتم  برای دینم و مکتبم مفید باشم و اطاعت اوامر امام را کرده باشم

 اطیعو الله و اطیعو الرسول و الا امر منکم و در این عرصه از زمان لبه تیز ابرقدرتها بخصوص شیطان بزرگ امریکا و عوامل داخلی اش (گروهکهای منافقین خلق پیکار…) بسوی این انقلاب اسلامی و رهبری که با تمام قدرتش دفاع می کند و برای مستضعفین جهان متوجه شده اما بدانند که هر روز و هر لحظه که از سر انقلاب می رود امت بیدارتر و پرتوانتر می‌شوند خداوند می فرماید :

روزی خواهد آمد که مستضعفین رسالت حاکمیت زمین را بر دوش می گیرند و خلیفه و حاکم بر زمین خواهند شد و چنان مشت محکمی بر دهان ابرقدرتها بزنند که دیگر از جا بلند نشوند رهبرم امام مرجع تقلیدم بخدا سوگند از روزی که تو را شناختم و  انقلاب اسلامی را ، مردم سرا پا غرق در شوق بودیم و حاضر نیستم یک لحظه از پای بنشینم اما هم اکنون که عازم جبهه نبرد هستم فقط می توانم برایت دعا کنم و تمام عمرم فدای یک لحظه عمر تو و از خدای بزرگ می خواهم که تو را از تمام حوادث حفظ بفرمایید . و طول عمر و صبری جمیل به تو عطا بفرماید . باز هم احساس حقارت می کنم اما پیامی دارم به پدران و مادران که کمی فکر کنند و فرزندان خود را قربانی جهل نکنند آنها را نصیحت کنند که در دام گروهکهای ضد خلق نیفتند .

پدر ومادر میدانم وقتی وصیت نامه مرا می خوانید گریه می کنید اما چون خودم را شناختم و تشخیص دادم مکتبم احتیاج به خون دارد نتوانستم این موج خروشان بر خواسته از خونبهای بهترین فرزندان اسلام مانند برادر رجایی رئیس جمهور و باهنر و شهید مظلوم بهشتی و ۷۲ تن از یاران باوفایش …

اما گریه نکنید چون کسی مرا مجبور نکرده که به جبهه بروم ، خودم رفتم پدرم که با من خداحافظی نکرد سلام مرا به او برسانید و به جای من با او خداحافظی کنید خواهرم را که ندیدم سلامش را برسانید . عمه ام را سلام برسانید . تمام خویشان و دوستان را سلام برسانید . از آنها بخواهید که مرا حلال کنند . کتابهایی که دارم به کتابخانه ای بدهید .

امیدوارم دینی را که از اسلام و مکتبم دارم بتوانم به وجه احسن انجام بدهم . بازگشت همه بسوی خداست . 

انا الله و انا الیه راجعون

 خدایا ، خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار .

والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته

 

۱۳۶۰/۸/۸پادگان شهید عسکر شیراز ـ حمزه بیژنی

 

——————————————————————————————————————————————

 

خاطرات 

 

۱-  خاطرات شهید از زبان خودش 

(دفتر یادداشت از جبهه های جنگ در اهواز)

 

سلاح خویش منه بر زمین … برادر من ! …

هنوز اول عشق است

میان ما و رهائی ؛ شطی زخون جاری است

شنای سرخ بیاموز

چرا که بایدمان زین « فرات » بگذشتن …

 

*****************************************

محرم ؛  سمبل است و عاشورا ؛ رمز

باید این را بفهمیم که همه چیز هستیم و از هیچکس کم نداریم

 « امام خمینی »

******************************************

گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست

کربلا تاریخ است و شهادت یک راه و بهترین راه …

برخیز ! که تا شهادت است .

گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست .

 

********************************************

محرم ماه پاسداری از حرمت انسان به حریم ایمان

محرم تحریم بازار باطن در جهت رونق حق

محرم ، وجدان همیشه بیدار تاریخ و گلوی هماره فریادگر زمان است .

 

************************************************

 

          ملتی که شهادت برای او سعادت  سربلند است .        

« امام خمینی »

 

            امریکا ما را از جنگ نترساند ما مرد جنگیم .                  

  « امام خمینی »

 

*********************************************************************************************************************

 

متن خاطرات شهید

 

در شب ۴ محرم ۱۴۰۲ با برادران بوشهری ؛ برازجانی ؛ گناوه ای سینه زدیم و سپس به آسایشگاه آمدیم .

در روز پنجم محرم صبح ورزش صبحگاه و بعد از صبحانه به حمام رفتم سپس به شهرتا ظهر  . در همین روز عصر ساعت ۳۰ : ۳ به اتفاق برادر اسماعیلی معروف به مهندس مهدی حسن زاده فولادی و دیگر برادران به شهر رفتم در همان ساعت یعنی ۳۰ : ۴ موشکی از عراق پرتاب شد و به مدرسه در شرق اهواز اصابت کرده و منفجر گردید . در پی اصابت موشک صدامی به خانه های مسکونی سه نفر از ناحیه صورت زخمی شدند .

 

در همان شب نوحه و سینه زنی به اتفاق برادران گناوه ای بوشهری و سایر در محوطه مدرسه پروین اعتصامی داشتیم و در ساعت ۳۰ : ۹ به آسایشگاه آمدیم .

 

در روز ۱۳۶۰/۸/۱۲ صبح بعد از صبحگاه و خواندن مقاله و قسمتی از یک کتاب ؛ به اتفاق برادر فولادی به حمام رفتیم و پس از حمام و صرف صبحانه برگشتیم .

 

در روز ۱۳۶۰/۸/۱۲ عده ای از برادران جهت رانندگی به جبهه اعزام شدند . اسامی آنها به ترتیب : ۱- سید علی محمدی ۲- علی انصاری ۳- محمود رضایی  ۴- عبدالرضا شاکردرگاه ۵- باقر تراکمه .

 

عصر همان روز در بلندگو اعلام کردند که منطقه ۹ در ساعت ۳۰ : ۲ به خط شوند که می خواهند اعزام شوند بعد از چندی گفتند ۳ و ربع کم . در ساعت ۳ بعد از اینکه یک پتو گرفتیم سوار بر اتوبوس شدیم و بسوی لشکر ۹۲ زرهی حرکت کردیم بعد از لحظاتی حرکت به لشکر رسیدیم پیاده شدیم . به یک منطقه جدیدی آمده بودیم خودروهای خودی و توپ ها کنار هم ایستاده بودند صدای خودروهای خودی بگوش می آمد خیلی جالب بود . برادران پاسدار و بسیجی کنار یکدیگر برادرانه با کوله پشتی و تجهیزات آماده بودند .

 

اشک شادی در چشمهایشان بازی می کرد کم کم شب فرا می رسید ما از برادران بوشهری جدا شده بودیم فقط ۴ نفر بودیم من و زالپور و فقیه و زینتی خیلی ناراحت شدیم یک وقت صدا زدند جمع شوید و حرکت کنید . آمدیم بسوی یک آسایشگاه خیلی کثیف بود بعد از تمیز کردن من و برادر زینتی  رفتیم پیش یکی از برادران ارتشی و سه زیلو گرفتیم . در آسایشگاه غریب بودیم . بیرون  منتظر آمدن اتوبوسها بودیم که کی بوشهری ها می آیند . ده اتوبوس آمد ولی برادران همراه آن نبودند . دیگر ناامید شدیم فکر می کردیم نمی آیند .

 

 با چند تن از سربازان نگهبان دوست شدیم . درباره جنگ و ارزش آن صحبت کردیم سپس به آسایشگاه آمدیم من مطالعه می کردم که برادر سربازمان بهرامی ما را صدا کرد . گفت : شام خورده اید ؟ گفتیم نه گفت : بیایید و ما رفتیم و در گوشه ای از اتاق نشستیم و شروع به غذا خوردن کردیم مانند بچه یتیمان مظلومانه در کنار سربازان خوراک خوردیم و بلند شدیم .

 

چهار نفری سیر شده بودیم که روی جویهای آب بخوبی می پریدیم . ابر تیره ای آسمان را فرا گرفته بود . رعد برق شروع شده بود . به آسایشگاه آمدیم که برادران داشتند سینه می زدند . شربت خوردیم  و سینه زدیم در صف سینه زدن یکی از برادران گفت که بچه‌ها آمدند . از سینه خارج شدیم . آمدیم پیش بچه‌ها . آنها را راهنمایی کردیم برای غذا خوردن فرشها را انداختیم .

 

**********************************************************************************************************************

 

۲- به قلم برادرشهید، خداکرم بیژنی

 

۲-۱ . عنوان خاطره : به تصویر کشبدن صحنه عاشورا در لحظه شهادت

ان الله کتب القتل علی قوم و الموت علی آخرین و کل آتیه میتته کما کتب الله له فطوبی للمجاهدین فی سبیله و المقتولین فی طاعته .             

                                                                                                              امام علی علیه السلام

 

همانا خداوند کشته شدن را بر گروهی و مرگ را بر قومی دیگر مقرر فرموده و مرگ به سراغ هر کس چنان که خداوند ثبت کرده است می آید . پس خوشا به حال آنان که در راه خدا جهاد می کنند و در راه طاعت از او کشته می شوند .

بنام خدای شهیدان و درود و سلام به ارواح قدسیه انبیا و اولیا و صدیقین و شهدا بالاخص امام شهیدان . آن قافله سالار انقلاب رهایی بخش اسلامی .

آنکه ابراهیم وار بتهای پوشالی شرق و غرب را به نهیبی در هم شکست بند اسارت و وابستگی را از پای ملت سربلند و حماسه آفرین ایران اسلامی گسست و ما را به صراط مستقیم الهی ارشاد و هدایت کرد . در باب سخن گفتن از شهیدان ،بصیرتی شهید گونه لازم است و ما انسانهای خاکی چگونه با این بضاعت اندک خواهیم توانست پای به وادی ملکوتی آن عاشقان بی دل بگذاریم . خاطرات شهیدان به نظر من تفسیر خاص خود را لازم دارد که جز ره یافتگان به این وادی رمز شکافتن آنرا ندانند ، و بیان ظاهری آن بوسیله ما برداشتی است بسیار سطحی و ناقص که مطابق ذهن کوتاه و قوه درک ناقص خودمان انجام گیرد .

خاطره ای که می خواهم بیان کنم به نقل از یکی از همرزمان شهید است که متاسفانه مدتی است از حال ایشان خبری ندارم . او بنام آقای حسن زاده و عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بوشهر بود . پس از چند روز که از شهادت شهید گذشته بود برای جمع آوری خاطرات او به سراغ دوستان و همرزمان شهید رفتم . بچه های سپاه آدرس محل کار آقای حسن زاده را به من دادند به سراغ ایشان رفتم بعد از آشنایی و احوال پرسی در حالی که شور حال خاصی داشت صحبتهایی از دوستی و آشنایی با شهید و اتفاقات جبهه ها کرد از جمله خاطراتی که هنوز بدرستی در یادم مانده این خاطره است که ذیلا نقل می شود .

 

 آقای حسن زاده می گفت : بعد از مدتها انتظار شب عملیات فرا رسید ، ما تا به نقطه عملیات رسیده بودیم ، ساعتها پیاده روی کرده بودیم و در راه چندین بار مورد بمباران هواپیماهای عراقی قرار گرفته بودیم جسمها خسته ولی روحیه‌ها بسیار بالا بود . چهره بچه‌ها رنگ دیگری داشته صحبتهایی که بین ما رد و بدل می شد بوی جدایی می داد . هر کس نوعی به قولا توی خودش بود . به ما گفته بودند که یکی از محورها پاکسازی و باز نشده و احتمال شهید شدن بچه‌هایی که در این محور عمل خواهند نمود بسیار زیاد است .

در بین ما ، آن شب حمزه حال دیگری داشت . بر عکس همه که خسته بودیم او بسیار سرحال و خنده رو بود . با بچه ها بسیار گرم گرفته بود و هرگاه خودش تنها می شد ، آهسته زمزمه ای بر لب داشت و آهسته  می خواند : بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا  در دلم ترسم بماند آرزوی کربلا  بی‌صبرانه منتظر صدور دستور عملیات بودیم . حمزه بی سیم چی بود و همه نگاهها به طرف او و بی سیم بود . گوشها برای شنیدن دستور عملیات لحظه شماری می کرد و قلبها تند تند می زد . ناگاه دستور عملیات صادر شد صدای غرش توپ ، خمپاره و کاتیوشا گوش را کر می‌کرد  عراقیها هم آتش سنگینی تهیه دیده بودند . با فریادهای الله اکبر به جلو می‌رفتیم منطقه از نور ناشی از انفجار مینها و گلوله‌ها مثل روز روشن بود و صحنه های دل خراش قلب هر ناظری را به درد می‌آورد بعدا دانستیم طوری که ما عمل کرده‌ایم همان محوری است که پاکسازی نشده بوده و بچه‌ها در میان مینها عبور می کنند .

 

من و شهید عباس کامکاری که فرمانده ما بود و حمزه که بی سیم چی بود همچنان به جلو می رفتیم . عباس و حمزه کنارم حرکت می کردند و من چند قدم پشت سر آنها بودم ، آنها رسیدند به یک مانعی که بنظرم یک بوته علف بود یکی از آن طرف و دیگری از این طرف بوته گذشتند که ناگهان صدای یک انفجار ما را به اطراف پرتاب کرد . من تا مدتی بیهوش افتاده بودم . وقتی به هوش آمدم صدای عباش کامکاری را شنیدم که داشت حمزه را صدا می زد و می‌گفت حمزه بیا پیش من  حمزه در جوابش می‌گفت نمی‌توانم از جایم بلند شوم و چون عباس به من نزدیکتر بود به سراغش رفتم دیدم عباس غرق در خون شده و نمی‌تواند تکان بخورد . خواستم کمکش کنم با صدای گرفته ای به من گفت برو حمزه را بیاور به سراغ حمزه رفتم دیدم پاهایش داغون شده ، چفیه‌اش را دور پاهایش پیچیده اما خون زیادی از او رفته است و در همین حال با حال گریه می‌گوید ” السلام علیک یا ابا عبدالله ” و همچنان گریه می‌کرد با تعجب گفتم ، حمزه تو که آدم ضعیفی نبودی ؟

 

 در جواب گفت : من که برای زخمی شدنم گریه نمی‌کنم ، من چیزی را می بینم که قلب مرا آتش می‌زند ، گفتم چه چیزی را می‌بینی ؟ جواب داد به خدا قسم من چند قدمی درست صحنه عاشورا را می بینم و همین طور با دست اشاره می‌کرد و یک یکی اسم شهدای کربلا را می‌آورد و سعی داشت که من هم آنچه را که او نشان می دهد ببینم اما من چیزی ندیدم . وقتی خواستم او را بلند کنم به خودش آمد و گفت تو چرا اینجا هستی :؟ گفتم می‌خواهم شما را می‌خواهم به عقب منتقل کنم . گفت یالا تفنگ و بی سیم را بردار و برو جلو گفتم آخه ، گفت آخه نداره معطل نکن من حالم خوب است ، خواستم چیز دیگری بگویم با حالت نزار داد زد برو اذیت نکن . رفتم اما دلم پیش آنها بود وقتی مطمئن شدم که خط شکسته نشده و بچه‌ها همچنان به جلو می رفتند برگشتم و به آنها کمک کنم ولی با کمال تاسف دیدم که هر دوی آن عزیزان شهید شده اند .

راوی وقتی که صحبتش به اینجا رسید ، های های گریه می‌کرد و از اینکه توفیق شهادت و همراهی دوستان را نصیبش نگردیده افسوس می‌خورد .

 

**********************************************************************************************************************

 

۲-۲ . عنوان خاطره : هر کس کربلایی است بیاید

 

روز هفتم آذر ماه سال شصت ۱۳۶۰/۹/۷ بود . در صف نماز جمعه گناوه نشسته بودم . هنوز نماز شروع نشده بود . رادیو موزیک جنگ را پخش می‌کرد و گزارشگر رادیو مرتب خبر از پیشروی رزمندگان اسلام را می داد . نمی دانم یهو چه طور شدم ناگهان دلم درهم ریخت و حالم منقلب شد احساس بدی داشتم به دلم برات شده بود که باید یک اتفاقی افتاده باشد .

با زحمت نماز را تمام کردم و به خانه برگشتم ، اما حال ماندن در خانه  را نداشتم ، ترسیدم مادرم متوجه بشود و گمان کند که خبری دارم و از او پنهان می کنم دو مرتبه به سپاه آمدم و هر طور بود تا شب در آنجا ماندم  فردای آن روز شایعاتی مبنی بر شهید و زخمی شدن بعضی از بچه‌ها بر سر زبان بچه‌های سپاه بود اما کسی جرات نمی‌کرد که به طور جدی مطرح کند . روز نهم آذر ماه به همراه برادر و دامادمان برای اطلاع از حال حمزه راهی اهواز شدیم ، آن روز هواپیماهایی عراقیها مرتب اهواز را بمباران می‌کردند حرکت و آژیر آمبولانسها که از جبهه‌ها می‌آمدند گوش و دل انسان را به درد می‌آورد .

 اصلاً نمی‌شد سراغ کسی را گرفت و هیچ آشنایی هم پیدا نمی‌شد که از او سوال کنیم . همراهانم سعی داشتند که به بیمارستانها سر بزنیم ولی من همه‌اش سعی می‌کردم که به محل تخلیه شهدا برویم . بالاخره یکی از بچه‌های آشنا را پیدا کردم . او که در عملیات شرکت کرده بود  خبر زخمی شدن حمزه را به ما داد و اضافه نمود که بچه های زخمی گناوه را به بیمارستان و الفجر که یک بیمارستان موقت و در خارج از اهواز قرار دارد منتقل کرده اند . من در بیان و حالت چهره  این رزمنده شک کردم اما به دلم نهیب زدم و بلافاصله به بیمارستان والفجر آمدیم در هنگام ورود ما  هواپیماهای عراقی به سیلوی اهواز که در نزدیکی آن بیمارستان بود حمله کردند و قسمتی از بیمارستان امام مورد اصابت یک راکت قرار گرفت . وقتی حمله هوایی تمام شد به داخل بیمارستان رفتیم و شروع به جستجو نمودیم . در یکی از اطاقها  چشممان به دوتا از بچه های گناوه افتاد خوشحال شدیم . آن  دو یکی شهید ناصری و دیگری شهید یوسف دشتی بود .

وقتی ما را دیدند به همدیگر نگاه می‌کردند  ، بعد از احوال پرسی ،ما سراغ حمزه را گرفتیم ، آنها اظهار بی اطلاعی کردند ولی روشن بود که خبر شهادت او را از ما پنهان می کردند آنچه به عنوان جان کلام مورد نظر من است ، نکته ای است که شهید داوودی در صحبتهایی که از حمزه برای ما می‌کرد ، نکته جالبی از حالات و روحیات شهید در روزهای قبل از شهادت وجود داشت که برای ما بسیار جالب بود و روزهای بعد که صحبتهای آقای حسن زاده و دیگر همرزمانش را شنیدیم به حق متوجه شدیم که حمزه واقعاً یک عاشق و یک کربلایی تمام عیار بوده است .

شهید داودی می‌گفت : که در مدتی که در دانشگاه اهواز و مقر شهید بهشتی آن شهر اقامت داشتیم . تمام شبها حمزه بچه‌ها را جمع میکرد و پس از سخنرانی  ، روضه خوانی و مداحی بساط سینه زنی ( بوشهری ) را فراهم می‌کرد و وقتی خوب مداحی می‌کرد ، چراغها را خاموش میکرد و با حالت حزن و اندوه خاصی راجع به حوادث کربلا سخن میگفت . شهید داودی میگفت او چنان صفحه را ترسیم و بیان می‌کرد که انگار خودش در کربلا حضور داشته است . یعنی  بچه‌هایی که پای صحبتهای او می‌نشستند شیفته او می شدند و اصلاً  جور دیگری می شدند و به قولاً پاک کربلایی می شدند .

وی می‌گفت : او علاقه شدیدی به نوحه بر مشامم می‌رسد هر لحظه بوی کربلا ………… را داشت و شب قبل از عملیات بچه‌ها را جمع کرد و صحبتهای عجیبی می‌کرد او از شهادت خودش خبر داد  ، با یک حالتی صحبت می‌کرد که هر شنونده ای منقلب می شد  آن شب در رفتارش حرکات غریبی به چشم می‌خورد مثل اینکه می‌دانست که چه کسانی شهید می‌شوند آدم فکر می‌کرد که عصبانی است از جمله حرکات او این بود که با اصرار می‌گفت بچه‌ها جان امام حسین (ع) ” هر کس کربلایی است بیاید ” مبادا کسی بخواهد در جمع ما باشد ولی دلش کربلا نشده باشد . 

——————————————————————————————————————————————___________________________________________________________________________________

بازدید: 10