خاطرات شهید

از برادر شهید (یوسف غلامی )

خانواده شهید به خاطر فقر و تنگ دستی به خرمشهر سفر کرده بودند و آنجا امور زندگی را می گذراندند و وقتی که وضع مالی آنها بهتر شد به وطن بازگشتند و حمید وارد مدرسه شد و دوران مدرسه را گذراند و همیشه در خانه به مادرش کمک می کرد

کمتر با دوستانش بازی می کرد و همیشه در درسهایش موفق بود ‌. کلاس پنجم بود که هنگام رعد و برق و بارندگی ، برق آسمان به او برخورد نمود و جریان این بود که حمید و برادرش در خانه یکی از بستگانشان بودند و در خانه نشسته بودند که برق آسمان وارد خانه شده بود و حمید را بد جوری زد

و همان لحظه حمید را انتقال دادند به برازجان و تا یک هفته بستری بود و بعد که آوردنش حمید فلج شده بود و نمی توانست قلم در دست بگیرد و به همین خاطر نتوانست مدرسه برود و از این خیلی ناراحت بود که نمی تواند به مدرسه برود و به همین خاطر حمید از مدرسه فاصله گرفت.

بعد از یک سال دستهای حمید داشت کمکم جان می گرفت و در این مدت حمید فلج بود و کم کم خوب شد و از سیزده سالگی شروع به کار کرد و در آن زمان هم موقعیت کار کردن کم بود .

به همین خاطر حمید وارد معامله موتور فروشی شد و حمید می رفت به خرم آباد آن جا موتور می خرید و به گناوه می آورد و می فروخت و دو سه هزار تومانی گیرشان می آمد و شکر خدا می کرد چون پول حلال بود .

سفر چهارمش بود که در یک شب خیلی سرد به همراه دو تن از دوستانش که همراه وی در سفر بودند از جاده منحرف شده و به زمین می خورد و دوستانش او را بلند می کنند

وقتی حمید آمد موتورش خراب شده بود و مهره کمرش نیز درد گرفته بود تا ۱۰ روز در رختخواب خوابید و موتورش را نصف قیمت فروخت و دیگر نگذاشتند او برای موتور به خرم آباد برود

سه ماه گذشت تا حمید توانست مثل اول راه برود و بعد که خوب شد برادرهایش کمکش کردند و برای حمید پیکان خریداری نمودند و حمید مشغول به کار شد و می رفت شیراز جنس ، لباس و لوازم خانگی می‌آورد برای مغازه اش و به این منوال امور زندگانی را می چرخاند.

حمید در سن هفده سالگی زن گرفت و یک سال بعد حمید صاحب یک دختر شد خیلی خوشحال بود و بعد از هفت روز با فوت پدر این خوشحالی به عزا تبدیل شد و حمید خیلی غصه خورد .

حمید در هجده سالگی به خدمت مقدس سربازی اعزام گردید . در دوران آموزشی کرمان بود که موقع گرفتن درجه ، قوزک پایش زخمی شد و به حمید چهارده روز استراحت دادند و حمید به خانه آمد .

بعد از چند روز پایش خوب شد و بالاخره بعد از چهارده روز باز به کرمان رفت و ۴۵ روزی دوره دید و بعد اعزام شد به منطقه فاو و چهار ماه در جزیره فاو بود که به مرخصی آمد و به حمید یک هفته مرخصی داده بودند .

در این مدت حمید عوض شده بود دیگر آن پسر خندان و شادان نبود تماما در فکر بود و ناراحت به نظر می آمد . بعد از یک هفته حمید رفت به جزیره فاو و سه ماه دیگر در جزیره فاو بود که مادرش فوت کرد و از طرف سپاه به حمید تلفن کردند که مادرت مریض است و حمید بعد از چند روزی آمد و دید مادرش فوت کرده و خیلی ناراحت بود که چرا اول به او زنگ نزدیم و خبرش نکردیم و یک هفته بعد حمید رفت

موقعی که می خواست برود گفت : برای مراسم چهلم مادرم زنگ بزنید تا بیایم و رفت و دیگر هم نیامد و موقعی که می خواست برود حال و هوای دیگری داشت گویی بوی بهشت را استشمام کرده بود پس از اینکه غسل شهادت کرد با همه اهل خانواده و اهالی محل خداحافظی کرده و خود را آماده حضور در جبهه های جنگ کرد.

رفت و سه ماه و پانزده روز جزیره فاو ماند و ما انتظارش را می کشیدیم و همه جا زنگ می زدیم و کسی جواب نمی داد و در همان لحظه‌ها بود که نامه ای از طرف حمید آمد و در نامه‌ها سلام و احوال پرسی کرده بود و نوشته بود که مرا برای پانزده روز می خواهند ببرند جزیره مجنون

۱۳ روز جزیره مجنون بود که به شهادت رسید و ساعت پنج صبح بود که عراقی‌ها تیر اندازی می کنند و حمید هم که آرپیچی زن بود جواب شلیک عراقی‌ها را می دهد و یک گلوله خمپاره جلو سنگر حمید می خورد و حمید و دوستش که گچسارانی بود شهید شدند و حمید را به ما نشان ندادند چون سر در بدن نداشت .

روحش شاد یادش گرامی باد.