خاطرات شهید

خاطره از محمد علي كيا‌:

بسمه تعالي

با درود و سلام به پيشگاه مولايمان حجه ابن الحسن عسكري (عج) و با درود سلام به پيشگاه مولاي شهيدان امام عظيم الشان حضرت امام خميني قدس سره الشريف :

«و تجسن الذي قنلبو في سبيل الله اموات بل احيا عند ربهم يضرقون»

«كساني كه در راه خدا كشته شده‌اند هرگز مرده نپنداريد بلكه زندگانم و نزد پروردگارشان روزي مي‌خورند »

زندگي بشريت با شمع وجود شهدا تداوم پيدا مي‌كنند و خون شهيدان بالاتر  از همه ارزشها و خون شهدا است كه خون ما ارزش و حريت و مرگ زادگي كرده و ادامه زندگي ما هم بسته به پاس داشتن خون آن عزيزان مي‌باشد و به هر كس لازم مي‌باشد كه ياد و خاطره شهيدان عزيز را گرامي بداريم  .

خاطره خودم را با نام و ياد خداوند كريم آغاز خواهم كرد اين خاطره در روز مبعث سرور كائنات حضرت ختم مرتبت محمد بن عبدالله (ص) آغاز كرده‌ام  اما خاطره هر شهيدان دفاع مقدس از قلم و زبان عاصي چون حقير بسيار حقيرانه است . اما چون فرزند گرامي شهيد مرتضي عزيزم فرموده‌اند اطاعت كرده‌ام .

سال ۱۳۶۰ تا برادرم عزيزم شهيد حيدر تباشير و جمعي از برادران رزمنده كه به شرح ذيل اسامي‌شان را خواهم نوشت :

  • ـ احمد موحدد نظاقت ۲ ـ حيدر بازدار
  • ـ حيدر خدري                               ۴ ـ الله كرم ابراهيمي
  • ـ شهيد عزيز مهدي رزمجو               ۶ ـ  مجيد سيفي

 كه در بين راه از ما  جدا شد و به سمت ديگري رفت . چند روزي در قرار گاه عمليات دزفول اهواز مستقر بوديم و شب عمليات ما را در شهرك خلخال شوش شبانه مجتمع كردند و صحبتهاي در خصوص عمليات شرح حال عمليات و وضعيت عمليات و پيشروي عمليات در منطقه شوش را برايمان تشريح كردند و شب باراني بود و بعد از خاموشي هر كس مشغول وصيت نامه بودند ولي شهيد مرتب مي‌خنديد انگار مي‌فهميد كه فردا مي‌خواهد پرواز كند و تا صبح عمليات نخوابيد و همان شب در شهرك خلخال چند كمپرسي ما چله كه ‌آمدند و ما را سوار كردند و در همان هواي باراني حركتمان دادند تا نزديك خط مقدم و ماشينها در جاده با طلاقي روي بغل خوابيدند و همگي را سوار چند دستگاه تويوتا لندكروز كردند و در سنگرهاي نزديك خاكريزهاي عراقي بردند كه آنها ما را مورد هجوم قرار دادند و آن شب خاكريزها را گم كرده بوديم و تا صبح فردا قرارگاه عملياتي مان را پيدا كرديم و فرداي آن روز ساعت ۷ صبح به محل استقرار نيروهاي تيپ ۱۷ قم رسيديم با ۲۵ نفر مقابل ۳۰۰۰ هزار عراقي قرار گرفتيم و شهيد مرتب مي‌گفت فلاني برو نيرو بياور گفتم : فلاني نيرو  نيست و فعلا محاصره هستيم بسيار اسرار كرد كه برو  نيرو بياور و من مجدداً گفتم نيرو نيست با همان حال نشسته بود يك مرتبه چند خمپاره آمد گفتم حيدر بخواب چيزي نگفت گفتم چرا شوخي مي‌كني خمپاره است ، هيچ نگفت كه شهيد رزمجو كه با فاصله بيست متري من بود گفت شهيد شد . انگار دنيا در چشم ما تار شد و جسد شهيد عزيز را در خاكريز خوابانديم و حمله را با قلبي آكنده از اندوه و غم از  دست دادن شهيد عزيزمان آغاز كرديم و خاكريزهاي دشمن را تصرف كرديم و شوش آزاد شد و با بركت خون شهيدان عزيز ياد و خاطره  شهيدان پر رهرو باد . و در همان عمليات مجروح شدم و ما را به بيمارستان دزفول بردند فعلا حقير از جانبازان آن عمليات مي‌باشم و خداوند توفيق  را به همگي ما عطا بفرمايد .

 

محمد علي كيا ۱۳۷۸/۰۸/۱۵