زندگی نامه شهید

بسم رب الشهداء و الصديقين

« ربنا افرغ علينا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علي القوم الكافرين»

با نام خدا و با سلام به امام عصر (عج) و نائب بر حقش امام امت .

 شهيد خدا‌خواست در يازدهم (۱۱) ماه مبارك رمضان سال ۱۳۴۴ در خانواده‌اي مستضعف چشم به جهان گشود . از آنجايي كه مدت زيادي خانوادة ما داراي پسر نمي‌شد تا اينكه او به دنيا آمد و او را به سه اسم نام گذاشتند .

به نامهاي خدا‌كرم ، خدا‌خواست ، شكر‌الله از همان دوران كودكي بيماريهاي زيادي او را رنج مي‌دادند و از آنجايي كه خداوند او را دوست مي‌داشت او را از بين نبرد او دوران كودكي را با مشقتهاي زيادي به سر برد پس از دوران كودكي در دبستان نوبنياد گناوه شروع به تحصيل كرد و دوران ابتدايي را در همان مدرسه گذراند خدا‌خواست در بين ديگر بچه‌ها خيلي هوشيار بود پس از اتمام دوران ابتدايي پا به مدرسه راهنمايي گذاشت و اول راهنمايي بود كه به دشتستان از توابع برازجان رفت و آنجا ادامه تحصيل داد در همين موقع بود كه انقلاب شكوهمند اسلامي ايران به رهبري امام آغاز شد ، وي هميشه در راهپيمايها شركت مي‌كرد و سهم بسزايي در اين راهپيمايها ايفا مي‌كردند .

در همان شهري كه تحصيل مي‌كردند دو تا از برادران بنام سيد باقر موسوي و شيخ عباس مشايخ در راهپيمايي بر عليه رژيم ستم شاهي شهيد شدند و او ديگر نتوانست اين ظلم‌ها را تحمل كند و آرام بنشيند و از آن روز فعاليتهاي خود را جهت پيروزي انقلاب اسلامي بيشتر كرد تا اينكه انقلاب اسلامي به رهبري امام بزرگوارمان به پيروزي رسيد .

وي يك سال پس از انقلاب در همان روستا مشغول پاسداري شد تا اينكه مادرش او را به گناوه آورد . موقعي كه آمد در همان مسجد محل به پاسداري و نگهباني مشغول شد صبح تا ظهر و بعد از ظهرها تا فرداي ديگر در همان مسجد بود و به منزل نمي‌آمد ، هر وقت كه مي‌آمد روي زمين مي‌خوابيد و غذايي كه برايش درست مي‌كردند نمي‌خورد و به هدفش مي‌انديشيد و مقصد خويش را دنبال مي‌كرد .

جنگ تحميلي كه شروع شد دوباره عشق او بيشتر شد و گويي كه ديوانه‌وار دنبال معشوق مي‌گشت اولين بار كه قصد رفتن به جبهه كرد مادرم راضي نبود ، بار دوم با يكي از برادران كه پس از وي در عمليات محرم شهيد شد دوتايي رفتند نزد شهيد دستغيب كه آيا اجازه پدر و مادر لازم است ، رفتند موضوع را به شهيد دستغيب گفتند ايشان جواب منفي دادند .

 ولي بار سوم ديگر نتوانست ، زيرا معشوق او را صدا مي‌كرد و ديگر كاسه صبرش لبريز شد و بدون اجازه پدر و مادر به جبهه رفت ، چند نامه برايمان فرستاد ، در نامه‌هايش مي‌نوشت پدر و مادر مرا حلال كنيد كه بدون اجازه از شما  به جبهه رفتم برايم دعا كنيد تا شهيد شوم و دوم ماه محرم ۱۳۶۰ عازم به جبهه شد و پس از سپري كردن ۳۸ روز از مأموريتش آخر الامر در عمليات بستان در روز هفتم صفر به درجه رفيع شهادت نائل آمد و خبر شهادتش را شب هشتم به ما دادند .

چون در وصيت نامه‌اش سفارش كرده‌ بود كه اگر شهيد شدم برايم نگراني نكنيد چون من به هدف نهاييم رسيدم و خون ناقابل خود را فداي اسلام عزيز و قرآن و انقلاب اسلامي كرده‌ام كه وي گفته بود كه نتوانستم با فكرم كمكي به انقلاب اسلامي كنم و الآن با ريختن خونم در راه اسلام دين خود را به اسلام عزيز ادا كردم .

وصيتم ديگرم به پدر و مادرم اين است كه از رفتنم به جبهه ناراحت نباشيد و امام را دعا كنيد و دعا كنيد تا اسلام پيروز شود و رزمندگان اسلام به خانوادهايشان باز گردند و از خداوند بخواهيد تا مرا جزء شهداي اسلام قرار دهد و وصيتم به خواهرانم اين است همانطور كه من حسين وار جنگيدم و حسين وار شهيد شدم شما هم كه زينب وار راه ما را ادامه دهيد و كاخ صدام و صداميان را با حرفهايتان در هم كوبيد و پيامي دارم به تمامي مردم شهيد پرور به خصوص هم وطنان عزيزم كه به جبهه‌ها رو بياورند و تا آنجايي كه مي‌توانند فرزندان خود را به جبهه بفرستيد كه احتياج به رزمنده دارد .

به قول امام عزيز آنجا (جبهه) يك دانشگاه انسان ساز است و شما هميشه در صحنه هميشه گوش به فرمان امام باشيد و او را تنها نگذاريد بدانيد كه اگر او را تنها بگذاريد شكست شما حتمي است و از شما مي‌خواهم كه منافقين كور دل را كه نقشه آنها نقشه در هم كوبيدن و ضربه نهايي را كه همانا سر نگوني آنهاست به هلاكت برسانيد و نابود كنيد .