زندگی نامه شهید

شهید خدا بخش کمالی فرزند احمد در سال ۱۳۳۵ در بخش مرکزی دیلم روستای بیدو دیده به جهان گشود پدر ایشان احمد کمالی فرزند محمد خود از روستای کلر از توابع شهرستان گناوه می‌باشد

در آن زمانها مردم بعلت مشکلات اقتصادی به ناچار از این روستا به آن روستا کوچ می‌ کردند تا شاید لقمه نانی بدست آورده و از ظلم خوانین نجات یابند

پدر شهید کمالی نیز به همین علت از روستای کلر به روستای بیدو آمده و در آنجا سکنی گزیده و در آنجا بود که خداوند، خدابخش را به ایشان عطا فرمود

شهید ‌‌پنج سال از عمر خود را در این روستا گذراند اما باز هم بعلت فقر و تنگدستی خانواده ایشان که یک خانواده مذهبی بود روستای مذکور را ترک کرد و به اهواز سفر نمودند

شهید خدابخش کمالی دوران تحصیلات ابتدائی خود را در اهواز به آخر رساند و خواست که ادامه بدهد ولی دیگر دیر شده بود

زیرا که پدرش دیگر پیر و تقریباً از کار افتاده بود و به همین جهت تحصیل خود را ترک کرده و به کمک پدر شتافت آنها دوباره از اهواز به روستای کلر آمده و در آنجا سکنی گزیدند

خدابخش نیز دیگر جوان شده بود و کار می کرد ازجمله در شرکتهای پیمانکاری در جزیره خارگ و جاهای دیگر . او در سال ۱۳۵۴ در روستای کلر ازدواج کرد آن هم در یک کلبه کوچک .

بعد از دو سال از عروسی به شهرستان گناوه آمدند و در شهر مذکور زمینی خریده و خانه ای در آن بنا نهادند و آنجا را منزل مسکونی خود انتخاب نمودند .

شهید کمالی دو سال قبل از انقلاب بعنوان نقشه بردار در یک شرکت کارکرد و با شروع انقلاب بود که شرکت مذکور تعطیل گردید ایشان که فقر و فلاکت و تهیدستی را دیده بود بیکار نمی نشست و شروع کرد به کارگری .

در روزی از روزها وقتی تلویزیون ایران ورود امام عزیزمان را به میهن اسلامی نشان می داد ایشان بانک تکبیرش طنین افکن بود و اشک شوق در چشمانش حلقه زده بود و در آن روز آنقدر خوشحال بود که در پوست خود نمی گنجید .

او در سال ۵۸ و ۵۹ در بخش دیلم با یکی از دوستان خود شریک شده و یک مغازه مرغ فروشی راه انداختند. زحمتها فراوانی برای تهیه مرغ دیلم کشیدند

او در سال ۱۳۶۰ بعلت خستگی زیاد از مرغ فروشی منصرف شده و در گناوه با یکی از برادران که کارگاه جوشکاری و درب پنجره سازی داشت شریک شده و مشغول به کار شدند

او بلافاصله جوشکاری و ساختن درب پنجره را یاد گرفت و یک استاد ماهر گردید .

شهید خدابخش کمالی با شروع جنگ تحمیلی صدام جنایتکار شدیداً تحت تاثیر قرار گرفته و همیشه در فکر کمک و جهاد در راه خدا بودند تا این که یک روز ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌می‌‌‌‌ گوید‌ آیا این درست است که کافران از خدا بی خبر کشور اسلامی ما را در محاصره خود فرا بگیرند و ما که خود را یک ایرانی شیعه اثنی عشری به حساب می آوریم آرام بنشینیم

و فقط بدانیم که صبح می رویم سر کار و ظهر بر‌‌‌‌‌‌ می‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌گردیم ، آخر این هم رسم زندگی کردن است تا کی باید ادامه داشته باشد و به چه درد می خورد

و لذا به برادر شریک خود می گوید من مغازه خود را می بندم و می روم اگر تو نیز دوست داری بیا . و یک دهانه درب دکان را بسته و به سوی جبهه راه می افتد .

سه تن دیگر از برادران جوشکار به همراه او راه افتاده و راهی کربلای ایران می گردند آنها به جهاد فارس مستقر در آبادان معرفی می شوند و آنجا فعالیت خود را آغاز می نمایند

تاریخ اعزام این چهار نفر که به راستی مردانه پا به عرصه پیکار نهادند در روز ۶۱/۲/۱۲ بود که از گناوه حرکت نمودند آنها در ۱۶ کیلومتری آبادان جاده آبادان ماهشهر واقع در سه راه وحدت مشغول جوشکاری بودند که یک موشک روسی نزد آنها سقوط کرد

و در تاریخ ۶۱/۱۲/۱۶ بود که شهید خدابخش کمالی در حال جوشکاری ترکشی از موشک به او اصابت کرده و در نهایت به آرزوی خود رسید

او خود می گفت که خدایا اگر من را دوست داری کاری کن که من زخمی نشوم فقط یک مرتبه شهید بشوم و نزد تو آیم و به راستی که خدا او را دوست داشت که در عرض سه روز در جبهه او را نزد خود فراخواند

یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

بازدید: 1