شهید خدا بخش کمالی

نام پدر : احمد

تاریخ تولد : ۱۳۳۵/۳/۲۰

تاریخ شهادت : ۱۳۶۱/۲/۱۶

محل تولد : بندر گناوه

محل شهادت : آبادان

آرامگاه : گناوه

_______________________________________________________________________________________________

زندگی نامه شهید

شهید خدا بخش کمالی فرزند احمد در سال ۱۳۳۵ در بخش مرکزی دیلم روستای بیدو دیده به جهان گشود پدر ایشان احمد کمالی فرزند محمد خود از روستای کلر از توابع شهرستان گناوه می‌باشد

در آن زمانها مردم بعلت مشکلات اقتصادی به ناچار از این روستا به آن روستا کوچ می‌ کردند تا شاید لقمه نانی بدست آورده و از ظلم خوانین نجات یابند

پدر شهید کمالی نیز به همین علت از روستای کلر به روستای بیدو آمده و در آنجا سکنی گزیده و در آنجا بود که خداوند، خدابخش را به ایشان عطا فرمود

شهید ‌‌پنج سال از عمر خود را در این روستا گذراند اما باز هم بعلت فقر و تنگدستی خانواده ایشان که یک خانواده مذهبی بود روستای مذکور را ترک کرد و به اهواز سفر نمودند

شهید خدابخش کمالی دوران تحصیلات ابتدائی خود را در اهواز به آخر رساند و خواست که ادامه بدهد ولی دیگر دیر شده بود

زیرا که پدرش دیگر پیر و تقریباً از کار افتاده بود و به همین جهت تحصیل خود را ترک کرده و به کمک پدر شتافت آنها دوباره از اهواز به روستای کلر آمده و در آنجا سکنی گزیدند

خدابخش نیز دیگر جوان شده بود و کار می کرد ازجمله در شرکتهای پیمانکاری در جزیره خارگ و جاهای دیگر . او در سال ۱۳۵۴ در روستای کلر ازدواج کرد آن هم در یک کلبه کوچک .

بعد از دو سال از عروسی به شهرستان گناوه آمدند و در شهر مذکور زمینی خریده و خانه ای در آن بنا نهادند و آنجا را منزل مسکونی خود انتخاب نمودند .

شهید کمالی دو سال قبل از انقلاب بعنوان نقشه بردار در یک شرکت کارکرد و با شروع انقلاب بود که شرکت مذکور تعطیل گردید ایشان که فقر و فلاکت و تهیدستی را دیده بود بیکار نمی نشست و شروع کرد به کارگری .

در روزی از روزها وقتی تلویزیون ایران ورود امام عزیزمان را به میهن اسلامی نشان می داد ایشان بانک تکبیرش طنین افکن بود و اشک شوق در چشمانش حلقه زده بود و در آن روز آنقدر خوشحال بود که در پوست خود نمی گنجید .

او در سال ۵۸ و ۵۹ در بخش دیلم با یکی از دوستان خود شریک شده و یک مغازه مرغ فروشی راه انداختند. زحمتها فراوانی برای تهیه مرغ دیلم کشیدند

او در سال ۱۳۶۰ بعلت خستگی زیاد از مرغ فروشی منصرف شده و در گناوه با یکی از برادران که کارگاه جوشکاری و درب پنجره سازی داشت شریک شده و مشغول به کار شدند

او بلافاصله جوشکاری و ساختن درب پنجره را یاد گرفت و یک استاد ماهر گردید .

شهید خدابخش کمالی با شروع جنگ تحمیلی صدام جنایتکار شدیداً تحت تاثیر قرار گرفته و همیشه در فکر کمک و جهاد در راه خدا بودند تا این که یک روز ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌می‌‌‌‌ گوید‌ آیا این درست است که کافران از خدا بی خبر کشور اسلامی ما را در محاصره خود فرا بگیرند و ما که خود را یک ایرانی شیعه اثنی عشری به حساب می آوریم آرام بنشینیم

و فقط بدانیم که صبح می رویم سر کار و ظهر بر‌‌‌‌‌‌ می‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌گردیم ، آخر این هم رسم زندگی کردن است تا کی باید ادامه داشته باشد و به چه درد می خورد

و لذا به برادر شریک خود می گوید من مغازه خود را می بندم و می روم اگر تو نیز دوست داری بیا . و یک دهانه درب دکان را بسته و به سوی جبهه راه می افتد .

سه تن دیگر از برادران جوشکار به همراه او راه افتاده و راهی کربلای ایران می گردند آنها به جهاد فارس مستقر در آبادان معرفی می شوند و آنجا فعالیت خود را آغاز می نمایند

تاریخ اعزام این چهار نفر که به راستی مردانه پا به عرصه پیکار نهادند در روز ۶۱/۲/۱۲ بود که از گناوه حرکت نمودند آنها در ۱۶ کیلومتری آبادان جاده آبادان ماهشهر واقع در سه راه وحدت مشغول جوشکاری بودند که یک موشک روسی نزد آنها سقوط کرد

و در تاریخ ۶۱/۱۲/۱۶ بود که شهید خدابخش کمالی در حال جوشکاری ترکشی از موشک به او اصابت کرده و در نهایت به آرزوی خود رسید

او خود می گفت که خدایا اگر من را دوست داری کاری کن که من زخمی نشوم فقط یک مرتبه شهید بشوم و نزد تو آیم و به راستی که خدا او را دوست داشت که در عرض سه روز در جبهه او را نزد خود فراخواند

یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

________________________________________________________________________________________________

وصیت نامه شهید

بنام آن خدایی که پاک و منزه است و شریک و همتایی ندارد و در گفته‌هایش صدیق و وفادار به عهدش که در قرآن او آمده است رشته کلامم را آغاز می کنم

مسلمانان به پیش ، مردان کارگر به پیش ، مستمندان به پیش ، یاران و همرزمان به پیش ، مگر ما نبودیم که از خدا طلب روزی را می کردیم که حسینی داشته باشیم و دنباله روش باشیم و کفر را تار و مار سازیم

مگر ما نبودیم که می‌گفتیم اگر در زمان امام حسین (ع) ما می بودیم او را رها نمی کردیم و تا آخرین قطره خون خود می جنگید ، مگر ما نبودیم که برای آدمیانی به اصطلاح انسان که در زمان امام حسین (ع) می زیستند و او را یاری نکردند ننگ ابدی می‌فرستادیم

پس مسلمانان جهان اگر می خواهید از ننگ ابدی نسل آینده خود در امان باشید به پیش ،به پیش که خدای تبارک و تعالی شما را تصرف کرده و حسینی دیگر از سلاله پاک محمد یعنی روح خدا ابر مرد تاریخ و مجاهد نستوه خمینی کبیر را برای شما رساند .

مبادا دین خدا را نصرت نکرده و گول آمریکا را بخورید که قهر خدا برای شما فراهم خواهد شد .

مطمئن هستم که شما چنین نیستید و تا آخرین قطره خون خودتان رهروان صادق شهیدان و پیرو حقیقت خط امام هستید برادران و خواهران اگر خانه و همسر و چهار فرزند خردسال خود را رها کرده و راهی میدان کارزار می کردم برای خود نمایی نیست

تازه من افسوس می خورم که عمر خود را در چه زمانی و زیر سلطه که گذرانده‌ام آن موقع نمی‌دانستم ولی حالا که میدانم چرا نروم چرا دعوت امام خود را که فرستاده راستین خداست لبیک نگویم ،

من می روم تا شاید با نثار خون خود بتوانم درخت انقلاب را آبیاری کرده تا درخت بارورتر شود و هزاران خدابخش‌ها بعمل بیاورد ،

و برادران و خواهرانم اقوامان خویشانم از شما می خواهم که اگر بدی از من سر زده است مرا حلال کنید و بعد از اینکه دعا برای امام کردید فاتحه برایم بخوانید

فرزند دلبندم که ارشدترین فرزند من است عیسی را می گویم عیسی عزیزم که برایم هم فرزند بود و هم برادر و هم یاور بجای من ببوسید و نگذارید که اذیت شود و سعی کنید او را مکتبی بار آورید و بپرورید ،

از خط امام به او یاد دهید ،و اما فرزندان خردسالم دخترانم را با پرورش اسلامی بزرگ کرده و آنها را تحویل جامعه دهید

نگذارید که آنها زجر ببینند و بی پدری بر آنها اثر بگذارد ،اما همسرم مبادا خدا را فراموش کرده و زیاد ناراحت شوی که من خود این راه را انتخاب کردم و خدای را شکر اگر شهادت نصیبم گردد .

دیگر زبانم و قلمم یاری نوشتن را ندارد زیرا که عجله دارم و باید هر چه زودتر راهی جبهه شوم این را در تاریخ ۶۱/۲/۱۲ می نویسم به امید پیروزی نهائی دین مبین اسلام و نابودی قوای کفر به سرکردگی آمریکا و با دعای خیر برای امام خمینی رشته کلامم را قطع می‌کنم

خداوند حافظتان خمینی قائدتان لبیک گوی ابراهیم زمان خمینی بت شکن .

خدابخش کمالی

بازدید: 6