خاطرات شهید

یکی از دوستان و همسنگر شهید :

یک روز شهید و ما پس از مدتی که در جبهه بودیم ما را روانه عین خوش نمودند پس از مدت کوتاهی فرمانده گروهان دستور داد که خودتان را آماده کنید پس از آن همه وسایل جنگی را آماده کردند داریوش و دیگر دوستان دور هم جمع گردیدیم و از همدیگر حلالیت طلبیدیم پس ما را به ستون یک کردن دیگر وقت آن رسیده که فرمانده دستور حمله را بدهد که ناگهان به دستور فرمانده حمله آغاز گردید همانجا بود که از همدیگر جدا شدیم هر یکی به طرفی می‌رفت تا نیروهای بعثی را عقب براند و آنها را سرنگون سازد و چون منطقه وسیع بود و هواپیماهای عراقی منطقه را بمب باران می‌کردند ، همدیگر را ملاقات نکردیم ولی یکی از دوستان همسنگر که با ایشان در یک جا بودند می‌گوید : ما در حین حمله بودیم خودم و داریوش در کنار هم بودیم که تیری به پیشانی داریوش خورد ولی داریوش نمی‌دانست اما من متوجه شدم و به وی گفتم :که پیشانیت خون آمده او دستش را برد روی پیشانی که خون پیشانی و صورت وی را پوشاند و در همان آن شهید به لقاء الله پیوست راهش مستدام باد .

از زبان یکی از دوستان شهید :

در سال ۱۳۶۱ بود که من و شهید با تعدادی از دیگر دوستان روانه آموزش نظامی به پادگان شهید دستغیب کازرون گردیدیم و ۲۳ روز در آن پادگان آموزش دیده و سپس روانه جبهه شدیم . پس از گذشت یک هفته در خط پاسگاه زید جهت استراحت به پشت جبهه منتقل گردیدم پس از چند روزی که گذشت ما را روانه منطقه عین خوش کردند و در همان منطقه شهید به لقاء الله پیوست.

روحش شاد و یادش گرامی

بازدید: 0