زندگی نامه شهید

«الذين امنوا و هاجدوا في سبيل ا… با اموالهم و انفسهم اعظم درجه عندا… و اولئك هم الفائزون »

«آنان كه ايمان آورده‌اند و هجرت كرده اند و با مال و جانشان در راه خدا جهاد كردند آنها نزد خدا مقام بلندي دارند و آنان رستگاران و سعادتمندان دو عالمند»

مثل شهيد مثل شمع است كه خدمتش از نوع سوخته شدن و پرتو افكندن تا ديگران در اين پرتو كه به بهاي نيستي او تمام شده بنشينند و آسايش بيايند و كار خويش را انجام دهند آري شهدا شمع محفل بشريتند سوختند و محفل بشريت را روشن كردند اگر اين محفل تاريك مي‌ماند هيچ دستگاهي نمي‌توانست كار خود را آغاز كند يا ادامه دهد .

زندگي پاسدار شهيد سيد حسن حسيني از زبان همسرش  و مادرش :

همسر شهيد :

ازدواج من با شهيد حسيني ۶ سال پيش صورت گرفت در عرض اين ۶ سال وي پنج سال آنرا صرف فعاليتهاي مختلف نمود از جمله دو سال آنرا درس خواند تا اينكه در هنرستان بوشهر در رشته برق ديپلمش را اخذ نمود و دو سال بعدش نيز به خدمت سربازي درآمد با اتمام دوره سربازيش انقلاب عظيم اسلاميمان به اوج خود رسيد وي در مبارزات دوران انقلاب شركت فعال داشت بطوريكه در كليه راهپيماييها و تظاهرات حضور مي‌يافت و هميشه و اداره و سرپرستي تظاهر كنندگان را بر عهده داشت .

با پيروزي انقلاب وي پاسداري از شهر و نگهباني در مكانهاي مهم دولتي از حمله شركت نفت بهرگان كوشش و تلاش زيادي نمود و در انسجام و متعهد نمودن مردم در اوايل انقلاب و آگاه نمودن آنها در برابر مسئوليت سنگيني كه از ثمره خون شهيدان بر دوششان بود نقش موثري داشت ، بدليل اينكه خانواده آنها از همان اوائل مذهبي بود حسن هم علاقه زيادي به اسلام در دلش بود و از خصوصيات او اين بود كه خيلي نسبت به مسائل اسلامي به خصوص خواندن قرآن و دعاي كميل تكيه خاصي داشت و هميشه مي‌گفت كه من تشنه سواد هستم از اين جهت شركت مستمري در جلسات داشت  با شروع جنگ تحميلي عراق بر عليه ايران و آواره شدن صدها هزار نفر از هموطنان عزيزمان وي بر اساس فرموده امام كه از مهاجرين دوره پيامبر استقبال نمايند وي در ستاد جنگ زدگان ديلم به خدمت مشغول شد و طي مدتي خدمت در آنجايي كه مردم اين شهر و ديگر افراد محروم روستا از داشتن برق بي بهره بودند وي به مدت ۳ ماه در بخش كمك رساني برق به روستاييان در جهاد سازندگي خدمت نمود بخاطر بار سنگين مسئوليت خود تصميم به رفتن به جبهه نمود  .

از اين جهت به سپاه پاسداران پيوست و جهت اعزام به جبهه ثبت نام كرد و همراه ديگر برادران پاسدار بسيجي به جبهه محمديه اعزام گرديد و پس از مدتي جنگيدن در آن جبهه از آنجايي كه ديگر كالبد خاكي وي تحمل روح سلحشورانه او را نداشت وي را  در اين وا داشت كه يكبار ديگر به اين جبهه اعزام شود و بعد از پايان دوره ماموريتش به ديارش برگشت و بعد از مدتي كم اقامت در شهر دوباره به جبهه شوش دانيال اعزام گرديد و طول اقامتش در اين جبهه به مدت ۱۵ روز بود از زمانيكه به جبهه رفته بود تغيير و تحول خاصي در زندگيش پديدار گرديده بود و يك روحيه شهادت طلبانه از درونش بوجود آمده بود و به اندازه‌اي كه به شهادت  و شهيد شدن توجه داشت هرگز به زندگي و اداره زن و فرزند توجه‌اي نداشت و هميشه مي‌گفت كه من مي‌خواهم بروم و شهيد بشوم و فكر نكن بعد از شهادت من فرزندانم يتيم و بي‌پدر مي‌شوند بلكه پدر آنها و همه فرزندان شهداء امام مي‌باشد و از من درخواست نمود كه ثمره زندگيش كه يك دختر و يك پسر بود همچون حسين و زينب تربيت نماييم او خيلي به شهادت علاقه داشت و مي‌گفت كه هر كس به هر چيز لياقت دارد و به آن مي‌رسد هر كس سعادت شهادت را ندارد چرا كه هر كس ممكن است به جبهه برود ولي شهيد نشود .

تا اينكه در بازسازي شلمچه چه بسيار و رشادتها و فداكاريها از خود نشان داد و در حين جنگيدن با كفار بعثي با خون گرم آزادي شلمچه را امضا نمود و به آرزوي ديرينه‌ خود رسيد .

«روحش شاد و راهش جاويدان نمود»