شهید سیدحسن حسینی

نام پدر :سید عباس

تاریخ تولد :۱۳۳۵/۰۲/۰۵

تاریخ شهادت :۱۳۶۱/۰۳/۰۵

محل تولد :بوشهر

محل شهادت :شلمچه

محل دفن :امام زاده حسن

_______________________________________________________________________________________________

زندگی نامه شهید

«الذین امنوا و هاجدوا فی سبیل ا… با اموالهم و انفسهم اعظم درجه عندا… و اولئک هم الفائزون »

«آنان که ایمان آورده‌اند و هجرت کرده اند و با مال و جانشان در راه خدا جهاد کردند آنها نزد خدا مقام بلندی دارند و آنان رستگاران و سعادتمندان دو عالمند»

مثل شهید مثل شمع است که خدمتش از نوع سوخته شدن و پرتو افکندن تا دیگران در این پرتو که به بهای نیستی او تمام شده بنشینند و آسایش بیایند و کار خویش را انجام دهند آری شهدا شمع محفل بشریتند سوختند و محفل بشریت را روشن کردند اگر این محفل تاریک می‌ماند هیچ دستگاهی نمی‌توانست کار خود را آغاز کند یا ادامه دهد .

زندگی پاسدار شهید سید حسن حسینی از زبان همسرش  و مادرش :

همسر شهید :

ازدواج من با شهید حسینی ۶ سال پیش صورت گرفت در عرض این ۶ سال وی پنج سال آنرا صرف فعالیتهای مختلف نمود از جمله دو سال آنرا درس خواند تا اینکه در هنرستان بوشهر در رشته برق دیپلمش را اخذ نمود و دو سال بعدش نیز به خدمت سربازی درآمد با اتمام دوره سربازیش انقلاب عظیم اسلامیمان به اوج خود رسید وی در مبارزات دوران انقلاب شرکت فعال داشت بطوریکه در کلیه راهپیماییها و تظاهرات حضور می‌یافت و همیشه و اداره و سرپرستی تظاهر کنندگان را بر عهده داشت .

با پیروزی انقلاب وی پاسداری از شهر و نگهبانی در مکانهای مهم دولتی از حمله شرکت نفت بهرگان کوشش و تلاش زیادی نمود و در انسجام و متعهد نمودن مردم در اوایل انقلاب و آگاه نمودن آنها در برابر مسئولیت سنگینی که از ثمره خون شهیدان بر دوششان بود نقش موثری داشت ، بدلیل اینکه خانواده آنها از همان اوائل مذهبی بود حسن هم علاقه زیادی به اسلام در دلش بود و از خصوصیات او این بود که خیلی نسبت به مسائل اسلامی به خصوص خواندن قرآن و دعای کمیل تکیه خاصی داشت و همیشه می‌گفت که من تشنه سواد هستم از این جهت شرکت مستمری در جلسات داشت  با شروع جنگ تحمیلی عراق بر علیه ایران و آواره شدن صدها هزار نفر از هموطنان عزیزمان وی بر اساس فرموده امام که از مهاجرین دوره پیامبر استقبال نمایند وی در ستاد جنگ زدگان دیلم به خدمت مشغول شد و طی مدتی خدمت در آنجایی که مردم این شهر و دیگر افراد محروم روستا از داشتن برق بی بهره بودند وی به مدت ۳ ماه در بخش کمک رسانی برق به روستاییان در جهاد سازندگی خدمت نمود بخاطر بار سنگین مسئولیت خود تصمیم به رفتن به جبهه نمود  .

از این جهت به سپاه پاسداران پیوست و جهت اعزام به جبهه ثبت نام کرد و همراه دیگر برادران پاسدار بسیجی به جبهه محمدیه اعزام گردید و پس از مدتی جنگیدن در آن جبهه از آنجایی که دیگر کالبد خاکی وی تحمل روح سلحشورانه او را نداشت وی را  در این وا داشت که یکبار دیگر به این جبهه اعزام شود و بعد از پایان دوره ماموریتش به دیارش برگشت و بعد از مدتی کم اقامت در شهر دوباره به جبهه شوش دانیال اعزام گردید و طول اقامتش در این جبهه به مدت ۱۵ روز بود از زمانیکه به جبهه رفته بود تغییر و تحول خاصی در زندگیش پدیدار گردیده بود و یک روحیه شهادت طلبانه از درونش بوجود آمده بود و به اندازه‌ای که به شهادت  و شهید شدن توجه داشت هرگز به زندگی و اداره زن و فرزند توجه‌ای نداشت و همیشه می‌گفت که من می‌خواهم بروم و شهید بشوم و فکر نکن بعد از شهادت من فرزندانم یتیم و بی‌پدر می‌شوند بلکه پدر آنها و همه فرزندان شهداء امام می‌باشد و از من درخواست نمود که ثمره زندگیش که یک دختر و یک پسر بود همچون حسین و زینب تربیت نماییم او خیلی به شهادت علاقه داشت و می‌گفت که هر کس به هر چیز لیاقت دارد و به آن می‌رسد هر کس سعادت شهادت را ندارد چرا که هر کس ممکن است به جبهه برود ولی شهید نشود .

تا اینکه در بازسازی شلمچه چه بسیار و رشادتها و فداکاریها از خود نشان داد و در حین جنگیدن با کفار بعثی با خون گرم آزادی شلمچه را امضا نمود و به آرزوی دیرینه‌ خود رسید .

«روحش شاد و راهش جاویدان نمود»

________________________________________________________________________________________________________

خاطرات شهید

خاطره ای از سید عبدالرحمان حسینی

عنوان خاطره  : آزادی شهید از اسارت

یک شب خواب دیدم که پدرم از اسارت آزاد شده است و در روستایمان زیارتگاه امام حسن کنار گلزار شهداء  هست . ما آنجا هستیم و مردم روستا برای دیدن پدرم به آنجا می‌آیند و او را زیارت می‌کنند و این واقع این را می‌رساند که واقعا در بند اسارت دنیا بود و آزاد شد و به آرزوی همیشه خود که شهادت بود رسید .

سید عبدالرحمان حسینی

بازدید: 4