خاطرات شهید

در سال ۱۳۶۰ در ماه مبارک رمضان به اتفاق چند تن از دوستان و شهید سید فخرالدین موسوی داشتیم یک ماشین آجر خالی می‌کردیم و چون نزدیک سحر بود صاحب کار برایمان یک سینی پر از غذا آورد که در آن مقداری حلوا بود و شهید بزرگوار می‌خورد و می‌گفت :

بچه‌ها بخورید که چی خَش خِشِه که یعنی چیز خوش ، خوش است و این تکیه کلام ما شده بود. شهید در سال ۱۳۶۲ به فیض عظیم شهادت نائل آمد و هر از چند گاهی او را در عالم خواب زیارت می‌کردم

تا اینکه در سال ۱۳۷۵ که در شیراز کار نقاشی می‌کردیم یک ماشین آجر آنجا بود و کارگرها در حال تخلیه آجرها بودند و من با دنیایی از خاطره از آن ایام به آن صحنه نگاه می‌کردم یکی از کارگرها که همراهم بود از من پرسید چرا این طور در فکر رفته‌ای

و من ماجرای سال ۱۳۶۰ را برایش تعریف کردم و دو شب بعد که خوابیده بودم در عالم خواب شهید بزرگوار را در عالم خواب زیارت نمودم و خواستم برایش بگویم که من در شیراز در کنار یک ماشین پر از آجر بوده‌ام

و تا خواستم صحبت کنم یک مرتبه آن شهید بزرگوار در میان حرفم آمد و فرمود که بله می‌دانم برای دوستت تعریف می‌کردی و من پرسیدم شما از کجا می‌دانید و ایشان فرمودند فلانی من در آن موقع در کنارت بودم

من همیشه در کنارت هستم و همراه تو هستم و من بلافاصله از خواب پریدم و به این نتیجه رسیدم که شهیدان زنده اند و این ما هستیم که مرده‌ایم .

روحش شاد و یادش گرامی باد