شهید سید فخرالدین موسوی

نام پدر : سید بزرگ

تاریخ تولد : ۱۳۴۲/۱/۱

تاریخ شهادت : ۱۳۶۲/۱۰/۱۱

محل تولد : بندر گناوه

محل شهادت : میاندواب

آرامگاه : گناوه

_______________________________________________________________________________________________

زندگی نامه شهید

شهید سید فخرالدین موسوی فرزند سید بزرگ در تاریخ یکم فروردین ۱۳۴۲ در خانواده‌ای مذهبی از تبار جد بزرگوارش حضرت محمد (ص) و جده‌اش حضرت زهرا (س) متولد گردید.

از همان دوران کودکی فردی دشمن ستیز بود و هیچ گاه تن به ذلت نمی‌داد وی که چهارمین فرزند خانواده بود در سن ۶ سالگی راهی مدرسه گردید و حتی در ایام تحصیل چه در مدرسه چه خارج از مدرسه با زورگویان به مبارزه بر می‌خواست .

شهید نزد دوستان خود چنان عزت داشت که آنها حتی یک لحظه تحمل دوریش را نداشتند . وی تا سال دوم راهنمایی بیشتر به تحصیل ادامه نداد و پس از آن در امر امرار معاش و خرج خانواده پدر را یاری می‌نمود

دائما برادران خود را نصیحت می‌کرد و آنان را هدایت می‌کرد سرانجام وقت سربازی فرا رسید

او که داوطلبانه عازم خدمت سربازی بود در تاریخ ۱۳۶۱/۹/۱۸ با خداحافظی از دوستان زادگاهش گناوه را به قصد اصفهان ترک گفت و در مرکز آموزشی اصفهان دوره های نظامی را فرا گرفت .

وقتی که نامه برای دوستان یا خانواده‌اش می‌نوشت نامه‌هایش حاکی از عشق به خدا و اسلام و امام بزرگوار بود و نامه‌هایش حاوی درس برای دوستانش بود.

شهید پس از سه ماه آموزش در آن دیار سرانجام در تاریخ ۱۳۶۲/۱/۲۳ بطور داوطلبانه به ندای هل من ناصر ینصرنی حسین زمانش لبیک گفت و اصفهان را به قصد ارومیه ترک گفت تا در آنجا با دشمنان اسلام به مبارزه بپردازد.

مدت ۹ ماه در آنجا خدمت نمود و در این ایام دو بار به مرخصی آمد و بار آخرش که آمده بود نزد دوستان چنان مهر دیگر داشت که یک لحظه‌ وی را ترک نمی‌کردند.

سرانجام وی در تاریخ ۱۳۶۲/۱۰/۱۱ در حین انجام ماموریت توسط کمین ضد انقلاب ناجوانمردانه مورد حمله قرار گرفته و به جد بزرگوارش حضرت خاتم الانبیاء و سرور آزادگان حضرت ابا عبدالله الحسین (ع) پیوست و با شهادتش درس بزرگی به دیگر دوستان و بازماندگان و همقطارانش داد

روحش شاد و راهش مستدام باد

_______________________________________________________________________________________________

خاطرات شهید

در سال ۱۳۶۰ در ماه مبارک رمضان به اتفاق چند تن از دوستان و شهید سید فخرالدین موسوی داشتیم یک ماشین آجر خالی می‌کردیم و چون نزدیک سحر بود صاحب کار برایمان یک سینی پر از غذا آورد که در آن مقداری حلوا بود و شهید بزرگوار می‌خورد و می‌گفت :

بچه‌ها بخورید که چی خَش خِشِه که یعنی چیز خوش ، خوش است و این تکیه کلام ما شده بود. شهید در سال ۱۳۶۲ به فیض عظیم شهادت نائل آمد و هر از چند گاهی او را در عالم خواب زیارت می‌کردم

تا اینکه در سال ۱۳۷۵ که در شیراز کار نقاشی می‌کردیم یک ماشین آجر آنجا بود و کارگرها در حال تخلیه آجرها بودند و من با دنیایی از خاطره از آن ایام به آن صحنه نگاه می‌کردم یکی از کارگرها که همراهم بود از من پرسید چرا این طور در فکر رفته‌ای

و من ماجرای سال ۱۳۶۰ را برایش تعریف کردم و دو شب بعد که خوابیده بودم در عالم خواب شهید بزرگوار را در عالم خواب زیارت نمودم و خواستم برایش بگویم که من در شیراز در کنار یک ماشین پر از آجر بوده‌ام

و تا خواستم صحبت کنم یک مرتبه آن شهید بزرگوار در میان حرفم آمد و فرمود که بله می‌دانم برای دوستت تعریف می‌کردی و من پرسیدم شما از کجا می‌دانید و ایشان فرمودند فلانی من در آن موقع در کنارت بودم

من همیشه در کنارت هستم و همراه تو هستم و من بلافاصله از خواب پریدم و به این نتیجه رسیدم که شهیدان زنده اند و این ما هستیم که مرده‌ایم .

روحش شاد و یادش گرامی باد

_______________________________________________________________________________________________

وصیت نامه شهید

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام به امام عصر و شهیدان گلگون کفن اسلام و سلام به مادر مهربانم و مردم شهید پرور گناوه .

مادر جان من الان ساعت ۱۲:۳۰ شب در خانه نشسته‌ام و این را به شما می‌گویم ، مادر جان ناراحت نباش من خیلی خوشحالم که در جبهه کردستان به سر می‌برم و برای اسلام و ناموس و سرزمین خود خدمت می‌کنم .

سرزمینی که خون هزاران جوان برای حفظ آن ریخته شده من هم می‌خواهم دنباله رو خون آن شهیدان باشم .

اگر کشته شدم هیچ ناراحتی نکنی چرا که خون من از جوانان برومند اسلام که در خون خود غلتیدند رنگین تر نیست .

مادر ، مادر جان اگر مرگ، مرا در سنگر حق به چنگ آورد هرگز گریه نکن چون که جوانی به این مملکت تحویل داد‌ه‌ای که هرگز نمی‌خواست زیر بار ستم زندگی کند .

فریاد ، فریاد من فریادی است که هرگز خاموش نمی‌شود فریاد آزادی .
و صبر داشته باش که جای صابرین در بهشت است .

گرچه من در تمام طول عمر خودم فرزند خوبی برای شما نبودم ولی بر من خورده نگیر . مادر درست است که یک جوان هزار امیدها دارد ولی در جایی که خاک مملکت ما و سرزمین اسلامی ما در خطر باشد این امیدها برای من بی‌ارزش است

بیشتر از این وقت شما عزیزان را نمی‌گیرم . گرچه دلم نمی‌خواهد با شما خداحافظی کنم ولی مجبورم که زحمت را کم کنم و شما را به خدای بزرگ بسپارم خداحافظ .

۱۳۶۲/۴/۱

 

بازدید: 8