شهید شهسوار تندید

نام پدر :علي

تاريخ تولد :۱۳۳۲/۵/۳

تاريخ شهادت :۱۳۶۴/۱۱/۲۳

محل تولد :شبانكاره

محل شهادت :فاو

آرامگاه :گناوه

___________________________________________________________________________________

 

شرح زندگي :

شهيد شهسوار تنديد كه در خانه به اسم شهريار صدا زده مي‌شد در تاريخ ۱۳۳۲/۵/۳ در روستاي دردان ـ دشتستان به دنيا آمد . در دوران كودكي پدر خود علي را از دست مي‌دهد . پس از مدتی به همراه مادرش به گناوه نقل مكان کرده و مدتي در منزل خواهر خود زندگي مي‌كنند و بعد از مدتي مشغول به کار شده و از قبل آن  خانه‌اي اجاره كرده و همراه مادرش در آن زندگي مي‌كنند . به علت فقر و نداري مجبور مي شود تحصيل خود را نيمه كاره رها كرده (دوره راهنمايي ) و به سر كار برود .

 بعد از خدمت مقدس سربازي به كار ملواني مشغول مي شود بعد از مدتي با خانم كبگاني ازدواج نموده و حاصل ازدواج آنها پنج فرزند  به نامهاي  عليرضا ، حسين ، حسن ، فاطمه و معصومه می باشد.

بعد از تولد فرزند پنجم  آماده رفتن به جبهه مي شود و پس از حضور در جبهه های نبرد  در عمليات والفجر هشت در منطقه فاو در سال۶۴ شرکت نموده و به درجه رفيع شهادت نائل مي‌گردند .

 

___________________________________________________________________________________

 

وصیتنامه

 

بسم رب الشهداء والصدیقین

 

اين وصيت نامه هايی كه اين عزيزان مي نويسند مطالعه كنيد پنجاه سال عبادت كرده‌ايد .   امام خمینی ره

 

إِنَّ اللّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السّاعَةِ وَ یُنَزِّلُ الْغَیْثَ وَ یَعْلَمُ ما فِی الأَرْحامِ وَ ما تَدْرِی نَفْسٌ ما ذا تَکْسِبُ غَداً وَ ما تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْض تَمُوتُ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ      سوره لقمان :۳۴

 

« آگاهى از زمان قیام قیامت مخصوص خداست، و اوست که باران را نازل مى کند، و آنچه را که در رحم ها (ى مادران) است مى داند، و هیچ کس نمى داند فردا چه به دست مى آورد، و هیچ کس نمى داند در چه سرزمینى مى میرد؟ به درستى که خداوند عالم و آگاه است! »

 

 وصيت نامه‌ام با نام كسي آغاز ميكنم كه زندگي‌ام ، حياتم ، روزيم ، و مرگم بدست اوست و از اينكه مقلد امام خميني هستم بسي مفتخرم و از اينكه به نداي هل من ناصرا ًينصرني كه بار ديگر از نواي دل نواز و شوق بر انگيز روح و روانم امام عزيزم ، جان جانم ، قلبم ، نور چشمم امام خميني بر خواست لبيك گفتم  خوشبخت و خوشحالم ، و اي آنهايي كه دل به دنيا بسته‌ايد و زرق و برق دنيا شما را فريب مي دهد بدانيد كه جاي همه انسانها در دل خاك است

خوب چه بهتر كه تا دور نشده است به خود آييد و به وصف كاروان راهيان كربلاي حسيني بپيونديد به خدا عقب مي‌مانيد . مال دنيا شما را وسوسه نكند و بدانيد كه من آگاهانه با ديدي وسيع  اين راه را انتخاب كرده‌ام و هيچ فشاري در ميان نبود من مي‌توانستم در رفاه و آسايش زندگي كنم ولي آيا در آخرت فقط از آسايش و آرامش و لذايذ دنيا سئوال مي شود ؟

 

و همه شما مي دانيد كه چنين چيزي نيست اولين سوالي كه مي‌كنند اين است كه عمرت را چگونه سپري كرديد كه در پاسخ همه ما شرمنده و سر افكنده هستيم ولي هنوز هم دير نشده مي‌توانيد عمر سپري شده را جبران كنيد . و قلب امام زمان (عج) را از خود شاد نماييد . شما كه خود را كر و لال قلمداد مي كنيد پنبه بي تفاوتي را از گوش خود بيرون آوريد . چقدر زشت است كه به كشور اسلامي حمله شده باشد و ما لاف مسلماني بزنيم و عكس العملي از خود نشان ندهيم  و من بر خود ننگ دانستم كه در خانه بنشينم  و فقط تلويزيون و راديو گوش بگيرم ، كه رزمندگان چه مي كنند .

تا توان دارم مي‌جنگم و نمي‌گذارم كه زير دست و پاي يك آدم خدا نشناس برويم . مي‌جنگم چون فرزند جنگم ، مي‌جنگم چون علي جنگيد مي‌جنگم چون حسينم جنگيد ميجنگم چون كشورم در حال جنگ است و من كه از فرزندان علي ابن ابي طالب رشيد تر نيستم شهادت كه نزد علي (ع) از شير پستان مادر شيرين تر است آدم بايد از معني اين جمله مولاي متقيان بفهمد كه بسي اندرزها در آن نهفته است و من معناي اين جمله را شنيدم و راهش را پيمودم .

 

___________________________________________________________________________________

 

خاطرات شهيد

از زبان فرزندش (عليرضا) :

۱ ـ‌ عنوان خاطره : شوق يار

چه شوقي داشت و چه عشقي . دلش به وسعت دريا بود و خيالش درون قايقها تا عمق خاك جنوب پر مي‌كشيد . اصلاً خيال ماندن نداشت مي‌گفت :به دنيا نيامده تا بماند مي‌رود تا عرش خدا را بوسه زند .

دلش آزارش مي‌داد ، هي بهانه مي‌گرفت و عشق را طلب مي كرد . دل بود ديگر كارش نمي‌شد كرد او را به وصال يار مي‌كشيد ، به بهشتي كه ضرب آهنگ و رقصش دو تن ملائك دويدن مي‌گرفت .

« حلقه اي بر گردنم افكنده دوست    مي كشد آنجا كه خاطر خواه اوست »

 

************************************************************

 

۲ ـ‌ عنوان خاطره : وداع يار

انگار همين ديروز بود كه با بوسه‌اي از ما جداشد همه چيز بوي جدایي مي داد و من ، خوشبختي را مي ديدم كه اشك شوق در چشمانش مي‌رقصيد . پدرم را مي‌گويم يار زندگيم را مي‌گويم آه كه چه خوشبخت شد . حالا كه چشم باز مي‌كنم همه چيز در نگاهم يادواره اوست همه جا بوي عطر او مي‌پيچد . همه  جا ، همه جا اشك من مي‌چكد . هنوز يادم نرفته با كمك مادرم چگونه خانه را بنا كردند و چگونه با بضاعت كمي كه داشتند لبخند رضايت ميزدند . اصلاً به تنها چيزي كه نمي انديشيدند ماديات بود . فقط آرزوي پيشرفت من و خانواده‌ام را داشت . تازه زندگي ما شكل گرفته بود و در خانه نو ساخته خود پايي دراز كرده بوديم كه پدر با ساختن اين خانه به فكر ساختن خانه‌اي ديگر افتاد خانه‌اي كه تند باد حادثه و زمان آنرا در هم نكوبد خانه‌اي كه با قطره هاي خونش بنا مي شد .

 

**************************************************************

 

۳ ـ عنوان خاطره : بخشش يار

قبل از اعزام به جبهه هم به فكر نيازمندان بود و يك كت به مادرم داد كه به نيازمندي بدهد نمي‌دانم ولي شايد در دل از خداوند ميخواست كه روزي ما نيازمند كسي نشويم . به مادر بزرگم گفته بود كه اين بار بر نمي‌گردد . گفته بود اين‌را خواب ديده است .

اصلاً نيازي نبود كه بگويد چرا كه همه چيز حكايت از نيامدن مي‌كرد . برق نگاهش بوي فواره تنش حتي غريبي كوچه حتي دلتنگي خانه همه و همه حاكي از اين بود كه برگشتي اگر در كار هست به سوي گلزار شهدا است . آري نياز به گفتن نبود او خواب ديده بود و ما به واقعيت مي‌ديديم كه تمام عمرمان از پيش چشمانمان نور مي‌شود او خواب ديده بود و ما تعبير آنرا . 

 

******************************************************************

 

۴ ـ‌ عنوان خاطره : نهضت يار

گرماي جنوب توي دلش ولوله انداخته بود ني نوای گلويش فرياد مي‌كشيد تا از فرات خيالش مشتي آب بردارد اما ننوشد چون تشنه لب رفته بود . مشك نگاهش سوراخ شده بود .

 

******************************************************************

 

۵ ـ عنوان خاطره : ديدار مجدد با يار

شبي بود بي نهايت دل تنگ : مادرم مي‌گفت و من مي‌نوشتم . بعد از حرفهاي مادرم نوبت به حرفهاي خودم شد و از دلتنگي هاي خودم نوشتم از اينكه چه مدتي است كه ما را بي خبر گذاشتند . فردا صبح نامه را به بسيج بردم و گفتم اين نامه را در جبهه به پدرم برسانيد آن بسيجي نامه را گرفت نگاه به نام گيرنده نامه كرد و رويش را به جانب ديوار كرد بغض گلويش را خورد و گفت : به زودي مي‌آيد به زودي .

و من بيخبر از اينكه پدر آمده است اصلاً چرا من نفهميدم چرا بوي ريحان و سبزه به مشامم غريب نيامد چرا اشك هاي كوچه را نديدم  بوي پدر فضاي شهر را گرفته بود و من نمي دانستم وبا خوشحالي از بسيج بيرون آمدم تا خبر آمدن  پدر بزودي را به مادرم بدهم و مادرم را ديدم كه مات و مبهوت كه در كنج خانه افتاده و نگاهش به جايي است و به هيچ جا .

 اين همه زن توي خانه ما چه مي‌كنند . اين همه شيون و زاري براي چه بود . دستي به سرم كشيده شد ، بوي يتيمي به هوا برخاست . داغ بچه‌هاي فاطمه (س) تكرار شد . طاقت نياوردم زدم زير گريه . دلم هواي پدر كرده بود . به مادر نگاه كردم اشك در چشمانش خشك شده بود  هنوز داغ برادر كهنه نشده بود كه پرنده جانش به پرواز درآمد .

 

******************************************************************

 

۶ ـ  عنوان خاطره : شهيد سعيد است و شهادت سعادت  

با درود فراوان به سالار شهيدان و پيشگاه مقدس شهيـدان راه آزادي وطن و سربازان گمنام حضرت مهدي (عج) قبل از هر چيز سپاس فراوان فـداي عزيزان و دل سوختگاني مي‌كنم كه چنين فرصتهايی را در اختيار قلمها می نهند  تا شايد يكي از هزار برگ وصف‌ نا‌پذير اين عزيزان به رشته تحرير در آيد .

من به نوبه خود حضور كم فروغ خود را در اين زمينه ، نه از بابت مسابقه ،كه از بابت پاس داشت شهيدي كه پدرم بود و ياد مان عزيزاني كه خود را فداي اسلام و وطن نمودند ،دست به چنين نگارشي بردم . با توكل به در گاه يزدان سعي وافر  مي نمايم از چنين فرصتي استفاده برده و دين خود را ادا مي نمايم .

پاييز با ترنم دلگيرش فضاي شهر را پوشيـده بـود و انسـان را در يك رخـوت سوزنـاك فرو مي برد ، جنگ نعره هاي شديدي را به اهتزاز در آورده بود و اعزام پشت اعزام بود كه فضاي شهر را به سيطره خود كشيده بود ، يادش بخير آن مارش خاطره انگيز جنگ و بعد صداي آشناي راديو :« هموطنان غيور …. » آن سالها تماشاي ماشين‌هاي خاكي رنگ و سربازان بي‌دريغي كه از سر و كول همديگر بالا رفتند و تنها دعايشان پيوستن به ذات حق بود ، براي همه ما ميسر بود .

 

هنوز هم وقتي چشم‌ها‌يم را مي بندم و به آن سالها بر مي‌گردم  حلقه‌هاي مداوم اشك از گوشه چشمانم فرو مي‌چكد سال ۶۴ بود و پدرم تازه از كويت برگشته بود . هدايـاي او وعطر تن زحمت كشيده‌اش شوق را در چشمانم زنده كرد . شتاب زدگي مرموزي در كارهايش بود و با ذوقي كه تمام وجودش را احاطه كرده بود و به تقلا افتاده بود ، انگار در پي گم گشته‌اي مي‌گشت ، حيران و مشتاق بود .

از كويت پيشنهاد اقامت و كاري مناسب به وي شده بود و او آمده بود كه همگي بـا هم بسوي يك زندگي ديگر بار سفر را ببنديم اما در كويت به برادرش پيغام داده بود كه براي كار مهمي به ايران مي‌رود و آنگاه با خانواده بر مي‌گردم جمله « يك كار مهمي دارم » ورد زبانش شده بود تا اينكه از گوشه و كنار فهميدم كه پدرم براي رفتن به جبهه اسم نوشته است . ما بچه بوديم و سن مان ايجاب نمي‌كرد مفهوم جملات پدر را بفهميـم ، فقط گاهي ترسي موهوم در رگهايمان مي‌دويد  .

 پس از مدتي عاشقـان حك شده ، بسوي معبود خود احضار شدند اما با كمال نا‌بـاوري‌ نامي از شهسوار تنديد نبود . با شنيدن اين خبر درد نامحسوسي در اعصاب پدرم جاري شد و هر چه مادرم مي گفت كه شايد قسمت نبوده يا شايد مصلحتي در كار است به گوشش نمي رفت با ناراحتي و عجله به سوي مركز اعزام رفت و گلايه‌مند شد كه چرا او را از اين موهبت الهي محروم ساخته اند و با هزار مكافات اسم خود را در رديف عاشقان حسيني ثبت كرد .

روز رفتن فرا رسيده بود و او چنان به وجد آمده بود كه اشكهاي مادرم را سرازير كرد . حضور پروانه وار ما به دورش و نگاههاي ملتمسانه كه دوست داشتیم روزي از همين در كه مي‌رود با همان عطر تن خشبويش بر گردد ، او را واداشت كه دست محبتش را به سر و روي ما بچه‌هاي قد و نيم قدش بكشد وبا قلبي مطمئن از راهي كه در پيش گرفته بود رهسپار مي شود .

 اعزام از جايگاه نماز صورت گرفت . پس از  مراحل مقدماتي چند ساعتي را استراحت دادند كه رزمندگان به خانه هاي شان برگردند و در كنار خانواده آخرين ديدارشان را در كنار سفره معطر به انجام برسانند . راستي آخرين نهاري كه با پدرم خوردم هنوز برايم تازگي دارد .

قبل از رفتن پدرم مرا به آشپزخانه برد و دستي بر سر و رويم كشيد و آنگاه از من خواست كه سرپرستي اين خانواده را به عهده بگيرم و در غياب او كارهاي پدري را انجام دهم . من آن زمان كلاس سوم ابتدائي بودم ، با اين حرف هيجان بر انگيز پدرم ، از همان كودكي از همان زماني كه بچه‌ها در كوچه داد و بيداد مي كردند و بازي مي‌كردند از همان روزي كه بچه‌ها دست به دست پدرشان براي خريد اول سال ميرفتند از همان روز كه پدرها سر سفره‌ عيد اسكناسهاي خشك را از لاي قرآن به بچه‌ها‌يشان هديه مي‌دادند مسئوليت خانه را بر شانه‌ام حس كردم خداحافظي با گامهاي سنگينش به جمع ما پا گذاشت و آخرين بدرقه جايگاه نماز بود .

 پدرم خيلي سعي كرد دل ما را بدست بياورد و با وعده هاي شيرين ما را به آينده و سفر كويت دلخوش مي كرد اما من با تمام كودكي‌هايم حس مي‌كردم دروغ ميگويد . حالت چشمانش حاكي از بر نگشتن بود و اين حقيقتي بود كه مي رفت به وقوع بپيوندد . خسته و كوفته به سوي خانه بر گشتم .

در خانه را كه گشودم جاي خاليش را بي رحمانه حس كرديم ، دلمردگي محض در روح خانه موج ميزد و هر كدام از ما سعي مي كرديم به نوعي خودمان را گول بزنيم . صفحات روزگار همين طور ورق ميخورد و زمان شتابان مي‌گذشت ، اخبار جنگ را جدي تر دنبال مي كرديم و هر روز از شنيدن رشادتها و پيروزي‌هاي رزمندگان صداي هوراي ما همراه با نماز شكر مادرم ادغام ميشد ، هنوز هم حال و هواي آن روزها در سرم هست .

 بيست و دوم بهمن ماه پيروزي خون بر شمشير را جشن گرفتيم عمق اين مهم در روح كودكي‌هايمان رسوخ كرده بود و ما با صداي كودكانه و مشت‌هاي گره خورده كوچكمان سهم خود را در دفاع از ارزشها و يادگارهاي اسلام اعلام مي‌داشتيم . خيابانها دم كرده بود شهر با صداي نازك بچه‌ها به لرزه مي افتاد و زمين زير قدمهايمان بغض مي تركاند فرداي آن روز از مدرسه به سوي خانه مادر بزرگم راه افتادم ،هنوز كوله پشتي را از جا در نياورده بودم كه پسر عموي پدرم خبر شهادت پدرم را دو دستي تقديم ما كرد .

سرم دوران پيدا كرده بود از عمق مساله آگاه نبودم و روح كودكي‌ها اجازه نمي‌داد همه چيز را به وضوح بفهمم . با عجله بسوي خانه دويدم و زنهاي سياه پوش و گريه هاي بريده ، بريده اقوام و گوشه نشستن غريبانه برادران و خواهران كوچكم اين حقيقت را برايم آشكار كرد . تبريك عرض مي كنم پدر . تو مايه سرافرازي ما بودي و هستي ، ماندن در اينجا شايسته تو نبود . تو خودت مردانه وصيت كرده بودي : «بدانيد كه من آگاهانه وبا ديدي وسيع اين راه را انتخاب كردم و هيچ فشاري در اين ميان نبود .

من مي توانستم در رفاه و آسايش زندگي كنم ولي آيا در آخرت فقط از آسايش و آرامش و لذايذ دنيا سوال مي شود …» روز۲۳ بهمن ، در منطقه فاو شاهد پرواز ملكوتي پدرم بودم . پيكر پاكش را از بسيج حركت داديم . من و حسين و حسن سه بچه كوچك در جلوي تابوت ، پدرمان را تا درگاه بهشت بدرقه مي كرديم .

 

******************************************************************

 

۷ ـ عنوان خاطره : عشق  و علاقه

عشق و علاقه‌اي كه پدر بـه امام داشت مادرم را برآن داشت كه عكس امام را در كنار عكس پدر نسب كند . بهمن ماه سال شصت و چهار مسجدالنبي بندر گناوه استان بوشهر مراسم هفتم شهيد شهسوار تنديد . عليرضا تنديد فرزند بزرگ شهيد شهسوار كه در آن زمان هشت ساله بود و در كلاس سوم دبستان مشغول به تحصيل شده بود . بهمن ماه سال شصت و چهار منزل شهيد شهسوار تنديد شب دعا در منزل شهيد .

عکس مربوط به خدمت مقدس سربازي كه پدر همراه با دوستانش در شهر زيباي دزفول انجام داد .سمت چپ نفر اول شهيد شهسوار تنديد كه مردم دار و علاقه زيادي به مردم مخصوصاً بچه‌هاي كم سن و سال و نيازمند داشت . نفر وسط ابراهيم حلالي يكي از هم خدمتي‌هاي او بود و نفر بعدي هم يكي ديگر از دوستان در اين عكس پدر در حالي كه دست روي سر پسر بچه مي‌كشد مشخص است . حسين تنديد فرزند دوم شهيد شهسوار تنديد در حالي كه گل در دست دارد در مراسم تشيع جنازه پدر شركت نموده است و پيشاپيش مردم حركت مي ‌كند در آن زمان شش ساله بود و مي رفت كه با دستان كوچكش گلها را نثار پدر كند . در اين عكس آقاي حلالي كه در زمان خدمت مقدس سربازي هم خدمت پدر بوده پشت سر حسين ديده مي شود .

******************************************************************