خاطرات شهید

خاطره‌اي از پدر شهيد :

خاطره‌اي كه مي‌خواهم تعريف كنم ، مربوط به پسر شهيدم مي‌باشد پسرم در كلاس سوم راهنمايي درس مي‌خواند . به درس و كتاب خيلي علاقه داشت . خوش اخلاق و مهربان بود ، با همه ساده و صميمي برخورد مي‌كرد ، ساده لباس مي‌پوشيد و ساده زندگي مي‌كرد . به ماديات اصلا توجهي نداشت اگر هم پولي به دستش مي‌رسيد ، فوراً با آن پول كتاب مي‌خريد و به كتابخانه مدرسه هديه مي‌كرد . در مدرسه شاگرد ممتازي بود و همه معلمان از او راضي بودند . از آن موقعي كه بسيج به فرمان امام خميني (ره) تشكيل شد و هم با روحيه‌اي سرشار از شوق و شجاعت به بسيج رفته و نام نويسي كرد .

 به مجرد اينكه از مدرسه باز مي‌گشت به بسيج مي‌رفت و بيشتر وقت خود را در بسيج مي‌گذارند . يك روز وقتي از بسيج به خانه برگشت ديدم ناراحت و گرفته است ، از او سوال كردم پسرم چرا ناراحتي ؟ مگر اتفاقي افتاده است ؟ او در جوابم گفت : پدر مي‌داني همه دوستانم براي جبهه نام نويسي كرده‌اند . من هم شور جبهه رفتن در دلم افتاده است  اگر اجازه بدهي مي‌خواهم بروم و ثبت نام كنم . من به او گفتم : ولي تو به مدرسه مي‌روي و نمي‌تواني به جبهه  بروي وقتي درست تمام شد ، بعد مي‌تواني بروي و نام نويسي كني ، او در جوابم گفت : تا آن موقع خيلي دير است و من نمي‌توانم صبر كنم جبهه به من نياز دارد من بايد بروم و از اسلام و دين و ميهن دفاع كنم . وقتي اشتياق او را براي جبهه رفتن ديدم  ، به او اجازه دادم تا برد نام نويسي كند و او هم با خوشحالي وصف ناشدني رفت تا براي اعزام به جبهه نام نويسي  كند .

بعد از چند روز با ديگر دوستانش عازم جبهه حق عليه باطل گرديد و مدت سه ماه در جبهه بود او در اين مدت كمتر به مرخصي مي‌آمد وقتي هم مي‌آمد ، آنقدر شوق جبهه در سر داشت كه طاقت ماندن در خانه را نداشت . بلاخره بعد از گذشت سه ماه به خانه برگشت ولي حال و هواي جبهه چنان در روحيه او تاثير گذاشته بود كه تاب ماندن در خانه را نداشت .

يك روز به او گفتم : پسرم چرا اينقدر آرام و قرار نداري و همه‌اش در فكر هستي نكند مشكلي درسي داري و او در جوابم گفت : نه پدر هيچ مشكلي برايم پيش نيامده و فقط … گفتم : فقط هر چي حرف داري به من بگو و او در جوابم گفت : مي‌داني پدر ديگر طاقتم تمام شده است . من نمي‌توانم اينجا بمانم من دلم در جبهه و پيش رزمندگان است . دلم هواي پرواز كرده و بايد بروم ، من گفتم : ولي پسرم تو دين خودت را ادا كردي و يك بار به جبهه رفته‌اي بگذار آنهايي را كه نرفته‌اند بروند . تا بايد درست را تمام كني .

 او گفت : ولي پدر در جبهه بيشتر به وجود من نياز دارند ، جبهه و جنگ بيشتر اهميت دارد  تا درس و مدرسه . اول بايد دشمن را از خاك ميهن بيرون كنيم و بعد با آرامش به درس و مدرسه بپردازيم . نگاهش كردم و التماس در نگاهش موج مي‌زد و با زبانم  بي‌زباني از من مي‌خواست تا به او اجازه بدهم ، گفتم : خوب كه حالا كي مي‌خواهي اعزام بشوي . و او با خوشحالي گفت : تا چند روز ديگر ولي اعلام كرده‌اند كه آنهايي كه سن آنها كم است ، بايد رضايت نامه از طرف پدر و مادرشان بياورند .

من در جواب گفتم : توكل بر خدا هر چه خدا بخواهد . يك روز كه مشغول نماز خواندن بودم عبدالحسين با دو نفر از دوستانش به خانه آمد ، بعد از سلام و احوال پرسي يكي از دوستانش كاغذي را از جيبش بيرون آورد و به من داد و گفت : اين رضايت نامه را محمد جعفر سعيدي فرمانده بسيج داده و گفته كه شما بايد آنرا امضاء كنيد تا ما عبدالحسين را اعزام كنيم بخاطر اينكه سن او كم است و تا شما رضايت ندهيد ما نمي‌توانيم او را ثبت نام  كنيم .

من رضايت نامه را گرفتم و چون از قبل از شور و اشتياق او براي جبهه رفتن خبر داشتم آن را امضاء كردم و بعد آن را بردم تا مادرش نيز امضاء كند ، به مادرش گفتم : تو راضي هستي عبدالحسين به جبهه برود ؟ مادرش گفت : اين پسر دوست دارد به جبهه برود و ما نمي‌توانيم جلوي او را بگيريم بعد آن را گرفت و امضاء كرد . وقتي رضايت نامه را به او دادم و از اينكه آنرا امضاء كرده‌ايم خيلي خوشحال شد و همان موقع براي اسم نويسي به بسيج رفت .

صبح روز بعد با لبي خندان و شور و اشتياق فراوان از خواب برخاست و لباس پوشيد و ساكش را برداشت و با همه خداحافظي كرد . من به او گفتم : عبدالحسين من همراه تو به بسيج مي‌آيم . گفت : نه پدر زحمت نكش خودم مي‌روم . گفتم نه مي‌خواهم براي بدرقه تو و دوستانت بيايم . پس با همديگر به بسيج رفتم . در آنجا مردم زيادي براي بدرقه رزمندگان آمده بودند . لحظه وداع فرا رسيده بود لحظه‌اي كه بايد  از فرزند عزيزم جدا مي‌شدم و خدا مي‌دانست شايد اين آخرين ديدار ما با هم بود . وقتي مي‌خواستم از او خداحافظي كنم ، به چهره‌اش نگاه كردم خيلي نوراني و با صفا شده بود . و من همين موقع فهميدم كه ديگر او را نخواهم ديد . آري او رفت و ديگر هرگز به خانه باز نگشت و به آرزويش كه همانا پرواز بسوي ملكوت بود رسيد و به ديدار معبود شتافت .

بعد از شهادتش دوستانش تعريف مي‌كردند ، در حيني كه داشتيم حمله مي‌كرديم ، عبدالحسين تركش خورد ، تركش به ران او اصابت كرده بود ، براي اينكه جلوي خونريزي را بگيرد چفيه‌اش را پاره كرد و محل تركش را با آن بست و به مبارزه ادامه داد . ما هر چه اصرار كرديم كه تو زخمي شده‌اي بايد پشت جبهه برگردي ولي او نمي‌پذيرفت و مي‌گفت : چيزي نشده و فقط يك زخم كوچك است . وظيفه او در عمليات كمك آرپي‌چي بود ، وقتي آرپي‌چي زن شهيد شد خودش آرپي چي را برداشت . و با آرپي‌چي تانكهايي را كه جلو آمدند را مورد هدف قرار مي‌داد . در حيني كه داشت تانكهاي عراقي را ميزد دشمن به وجود او در پشت تپه خاكي پي برد و با كاليبر او را مورد هدف قرار داد و گلوله  به پيشاني او اصابت كرد و در همان لحظه به شهادت رسيد .

بخاطر اينكه منطقه در محاصره دشمن بود و رزمندگان نمي‌توانستند به آن منطقه برود و پيكر شهيد عبدالحسين و ديگر هم‌ رزمانش به مدت ۱۲ روز در آن منطقه بود . بعد از آزاد سازي منطقه و عقب راندن دشمن متجاوزگر پيكر شهيد با ديگر همرزمانش كه تعداد ۲۲ نفر بود به پشت خط انتقال يافت ، و در تاريخ ۱۳۶۱/۰۱/۱۳ براي خاكسپاري به گلزار شهيدان گناوه برده شد در كنار ساير همرزمانش به خاك سپرده شود . روحش شاد پر رهرو باد .

لازم به ذكر است كه دو نفر از دوستانش كه در اول خاطره از آنها نام برده شد و همچنين فرمانده بسيج شهيد شده‌اند كه دوستانش به نامهاي نصرالله خزائي و بهروز بهروزي در عمليات فتح المبين و همراه عبدالحسين به شهادت رسيدند روحشان شاد پر رهرو باد  .

 محمد ثقفيان خو