خاطرات شهید

خاطره از پسر عمه شهید ، آقای علیرضا ملک زاده

شهید عبدالحسین ملک زاده با سن کمی که داشت کاملاً باهوش و طبیعت را کامل می‌شناخت و همه چیز را در کتاب قرآن و کلاس و مکتب که در سال قبل رفته بود تطبیق می‌داد و تفسیر می‌کرد و برای من توضیح می‌داد و تعریف می‌کرد

تابستان گرم سال۱۳۶۱ ، پایان سال تحصیلی اول راهنمایی بودم که بعد از اعلام نتایج قبولی به روستای شول به دیدار پسر عمه رفته بودم و او نیز هم قبول شده بود و ما هر دو در آن روز خوشحال و مشغول به بازی بودیم .

خود را برای شکار پرنده با تله آماده کرده بودیم دقیقاً بیاد دارم که سه پرنده بنام « خردر» ، « گزه »، و یک پرنده «دندر کبوتری» صید کردیم ، و دنبال یک پرنده دیگر که مسافت طولانی را از این باغ به آن باغ طی کرده ، بودیم .

حدوداً تا ساعت ۱۲:۲۰ دقیقه مشغول بودیم و هوا به شدت گرم شده بود و بادهای گرم شروع به وزیدن کردند . برای نهار پرنده‌ها را کباب می‌کردیم ناگهان شهید گفت : « اگر آن پرنده را گرفته بودیم نهار بهتری داشتیم » سپس به خانه برگشتیم و مثل همیشه نماز را به موقع خواند و رفت وضو گرفت و نماز ظهر را خواندیم .

عصر آن روز نزد خداکرم پدر شهید گرانقدر در خانه باغ خارج از روستا رفتیم او در آنجا هم کشاورزی و هم دامداری و طیور نگهداری می‌کرد .

و ما به کمک آن گوسفندان را به چرا نزدیک روستای کمالی برده بودیم و می‌خواستیم برای شکار طعمه ای پیدا کنیم تا بتوانیم فردا پرنده ای شکار کنیم

و ایشان به زیر درخت « گزی‌» در قسمت جنوبی باغ در خاک جستجو می‌کرد که ناگهان صدای ناله و داد و فریاد شهید در گوش ما پیچید و با سرعت به طرف ایشان خود را رساندیم که یک گژدیم سیاه « عقرب » دست او را نیش زده بود.

با یک لاستیک دست او را محکم بستم و با چاقو نوک دست او را پاره کرده تا خون زهر آن عقرب بیرون بیاید و به بالا سرایت نکند .

ناگهان او از شدت درد ما را رها کرد و من به علت ترس از عدم آشنایی با محل و گله داری فریادی زدم و با سرعت گله را جمع و به دنبال او رفتم و به طرف منزل حرکت کردیم . در منزل دست شهید مورد مداوا قرار گرفت و الحمدلله به خیر گذشت.

خلاصه تابستان آن سال من و شهید روزهای خوبی را با هم سپری کردیم و البته در آن ایام من از شهید چیزهای زیادی آموختم .

خاطرات شهید

خاطره ای از زبان پسر عمه شهید (مهدی ملک زاده)

شهید به طور داوطلب مانند سایر بسیجیان پیرو خط امام برای جبهه جنگ اسم نوشته بود و کربلای چهار را نیز سپری کرده بود و بعد از این عملیات مجددا خود را برای رفتن به جبهه آماده میکرد .

پدر شهید با رفتن او به جبهه با این فاصله زمانی کم موافق نبودم . شهید که این وضعیت را دید پیش من آمد و گفت:

پدر تو به من قول می‌دهی که دیگر هرگز نمیرم . پدرش گفت : نه اینکه همه باید از بین بروند پس او گفت :

چه بسا بهتر که با افتخار و سربلندی در این امتحان الهی از آب بیرون رویم و خدا از ما راضی باشد و دچار عذاب در آخرت نشویم

و خلاصه به طور کلی ما به هر راهی می‌زدیم که او را قانع کنیم او حاضر به تسلیم به ما نشد و کیف و وسایل را آماده کرد تا فردا به گناوه برود .

صبح فردا بعد از خواندن نماز در کنار پدرش نشست و صبحانه را مادر آماده کرد .

وقتی مادر به داخل اتاق آمد گفت مادر بنشین تا برایت خوابی را که دیشب دیده بودم برایت بگویم . شهید لحن سخن گفتن را باز کرد و گفت ای مادر دیشب در خواب دیدم که یک خانه‌ آجری را با خاک رس « شل » به زیر سقف برده بودم که ناگهان یک فرد مسن و خوش قامت و چهره منور و زیبای به کنار من آمد و مرا صدا زد گفت :‌ مگر ایستاده ای چرا کار نمیکنی که خانه را تمام کنی اگر هم پول نداری بیا این پول .

گفتم نه پدر ! این دیوار هنوز خشک نشده و اعتبار نداره رویش کار کنی .
او گفت : نه فرزندم توکل به خدا کن کارت را تمام کن

شهید به جبهه رفت و چند روز دیگر خبر شهادتش را آوردند که پیروزمندانه و آنچنان که در تصور خود بود و در خواب هم دیده بود به عالیترین هدف خود یعنی رسیدن به لقای پروردگار الهی رسید.

آری من یقین دارم که این نه هدف یک شهید بلکه هدف یکایک شهیدان و عارفان است .