شهید عبدالرحیم احمدزاده

نام پدر :محمد

تاریخ تولد :۱۳۴۱/۳/۷

تاریخ شهادت :۱۳۶۱/۱/۲

محل تولد :گناوه

محل شهادت :شوش

آرامگاه :گناوه

——————————————————————————————————————————————___________________________________________________________________________________

 

شرح زندگی

شهید عبدالرحیم احمد زاده فرزند محمد در سال ۱۳۴۱ در روستای چاهبردی از توابع شهرستان گناوه بدنیا آمد. در آغاز کودکی با توجه به اینکه در خانواده ای مذهبی پرورش مییافت به نماز خواندن و روزه گرفتن و اعتقادات مذهبی علاقه خاصی داشت . تحصیلات ابتدایی را در روستای چاهبردی به پایان رساند و از نظر انضباط و مرتب بودن سر کلاس نمونه بود و ازنظر درسی نیز یکی از شاگردان ممتاز به حساب می‌آمد پس از پایان تحصیلات ابتدائی وراهنمایی جهت ادامه تحصیل در دبیرستان شریعتی گناوه مشغول به تحصیل گردید.

در همین مدت سه بار بطور متفاوت به زیارت امام هشتم مشرف شد. ایشان ضمن کسب معلومات به ورزش نیز علاقه مند بود. با این وجود به مطالعه کتب اسلامی بسیار علاقه مند بود. در ایام پیروزی  انقلاب اسلامی و تظاهرات میلیونی در پخش اعلامیه و تبلیغات نقش خوبی داشت و در روز عاشورا که راهپیمائی عظیم انقلابی شروع شده بود در روستای چاهبردی تا گناوه ترتیب راهپیمایی را داد وخود نیز در همه راهپیمائیها شرکت مینمود.

پس از پیروزی انقلاب و تشکیل سپاه و بسیج فعالیت چشم گیری داشت و از آن به بعد اکثر اوقات خود را یا در سپاه و بسیج بود و یا در امور مربوط با آنها بود. پس از اینکه گروههای ضد انقلاب شروع به فعالیت کردند ایشان نیز شروع به مبارزه با آنها نمود و با تمام توان با آنها به مقابله می پرداخت که اکثر گروهکهای ضد انقلاب بخصوص در گناوه او را دشمن اصلی خود می‌پنداشتند و بارها پدر و مادر این افراد فریب خورده که نمی دانستند فرزندانشان فریب خورده وگمراه شده اند به منزل ما آمده واز عبدالرحیم شکایت میکردند و می گفتند عبدالرحیم مزاحم فرزندانمان میشود و چون ما می‌دانستیم که کار عبدالرحیم و دوستانش در خط امام و انقلاب هستند نه تنها مزاحم کارش نمی‌شدیم بلکه در اکثر طرح هایش به او کمک هم می‌کردیم. فعالیت او در این مورد برای همه روشن و واضح است.

پس از شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران تنها آرزویش شرکت در جنگ بود و همانطور که اطلاع دارید تمام تعطیلات تابستان و اکثر اوقات درس خود را در جبهه‌ها به سر می‌برد و او اولین بار قبل از اشغال خونین شهر در اوایل جنگ اولین کسی بود که از گناوه عازم جبهه خونین شهر شد. ایشان و ماندنی محمدی پس از مدتی  در آنجا به پشت جبهه برگشتند و ضمن ادامه درس با گروههای منافق مبارزه می‌نمود پس از آنها با عده‌ای از دوستانش عازم شیراز و مدتی در آنجا مشغول آموزش نظامی بودند پس از آن عازم جبهه اهواز (کرخه نور) شدند و مدت دو ماه در آنجا با کفار بعثی مشغول مبارزه شدند .

بعد از آن  به پشت جبهه آمد و موضوع بنی صدر لعنتی پیش آمد که در این مورد بسیار فعالیت کرد پس از آن با عده‌ای از دوستانش از جمله شهید غلامی عازم جبهه غرب کشور(نوسود) شدند مدت چهار ماه در خط مقدم جبهه مبارزه نمود و پس از تصرف تپه‌های نوسود و شهید شدن همرزمش غلامی باز هم به پشت جبهه برگشت و با اینکه چهار ماه تمام در آنجا و با وجود از دست دادن دوستش شهید غلامی و با آن گرفتاری که برای خانواده‌اش پیش آمد از مبارزه باز نایستاد و دیگر بار عازم جبهه آبادان شد و پس از شکستن حصر آبادان به پشت جبهه آمدو مشغول فعالیت علیه گروهکهای آمریکایی شد

و ضمن ادامه درس دیگر بار عازم بستان شد و در پیروزی فتح بستان نقش مهمی بر عهده داشت و پس از آن پشت خط مقدم آمد و مشغول مبارزه و تشکیل دادن انجمنهای دانش آموزان و اتحاد با انجمنهای اسلامی  شد و در این مورد فعالیت او بر همه آشکار است. باز هم به ندای هل من ناصر ینصرنی پاسخ داد و عازم شوش شد و با عده‌ای از دوستانش و با تمام وجود خود را نثار انقلاب نموده و به لقاء الله پیوستند (در سن ۱۹ سالگی) .

ناگفته نماند که آنچه درباره او بوسیله خانواده‌ شهید بیان شد قطره‌ای در مقابل دریاست و خیلی از خصوصیات او و اعمال و کردار و فعالیت هایش در رابطه با انقلاب اسلامی از چشم ما پنهان بود و با این خصوصیتی ایشان که کاری که انجام می‌داد به زبان نمی‌آورد ما نمی‌دانستیم که چه کار انجام می‌دهد و این وظیفه دوستان و همرزمانش به خصوص سپاه محترم پاسداران گناوه و انجمنهای اسلامی دانش‌آموزان است که قسمتی از زندگی نامه  درخشان او را که اطلاع دارند بر روی کاغذ بیاورند.

در مورد اخلاق ایشان در میان خانواده می‌توان گفت که الگوی اخلاق و صفا و مهر بود زیرا در طول عمرش هیچ کس را جز ضد انقلاب نیازرد و هیچگونه برخورد تندی نداشت مگر با ضد انقلاب، با همه مهربان بود و همه او را از جان و دل دوست داشتند و یکی از بهترین خصوصیاتش آن بود که هیچ گاه غیبت نمی‌کرد آنچه انجام می‌داد در عمل بود با زبان از نظر شجاعت و چابکی خیلی سریع بود و جدا  قلم قاصر است که آنچه این شهید داشت بر روی کاغذ بیاورد تنها تقاضای ما این است که برادران و دوستان که در رابطه با ایشان بودند رسالتی که نسبت به او بر عهده دارند انجام دهند .

 

 « یادش گرامی بادوراهش پر رهرو باد»

 

——————————————————————————————————————————————___________________________________________________________________________________

وصیتنامه شهید

 

بسم الله الرحمن الرحیم

اینما تکونوا یدرککم الموت ولو کنتم فی بروج مشیده(نساء۷۸) هرکجا باشید مرگ شما را فرا رسد اگر چه در کاخهای بسیار محکم باشید.

ملتی که شهادت برای او سعادت است پیروز است . امام خمینی 

صبح آید و این شام سیه روز شود    ایم ضعیفان همه نوروز شود 

و دعا برای امام زمان و نائب برحقش خمینی بت شکن آن پیر جماران یادتان نرود . اول دعا کنید بعد فاتحه بخوانید . ای کاش صدجان داشتم و فدای اسلام می کردم .

و تو برادر و خواهر دانش آموز سنگر بس مهمی را حفاظت می کنی ، به خدا سوگند گروهک های ضد خلقی و این فدائیان خلق را در جبهه ها جز در روبروی خلق نمی یابید پس به هوش باش و به هوش باشید که افکار رستاخیزی بر شما حکومت نکنند و چنانچه جنازه من به دستتان نرسد ناراحتی نکنید و بروید بر معلمانم علیرضا و جواد و مجید …. برای امام دعا کنید و بعد فاتحه بخوانید . هرکس از من طلب دارد از منزلمان بگیرد . به امید پیروزی اسلام بر کفار . خدا نگهدارتان باد

جزء گردان شهید علی غلامی گروهان شهید فروتن و دسته شهید مجید خزایی و جزء تیپ المهدی 

روز پنجشنبه ساعت ۵ عصر ۶۰/۱۲/۲۷ 

______________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________

خاطرات شهید

 

۱- کبوتری که گویا…

درست یک ماه قبل از تولد او کبوتری سپید آمده بود و در خانه ما ماوا گرفته بود ، آرام و مثل اینکه منتظر کسی، روزی و یا چیزی باشد . در کنار و گوشه ای می نشست و باز پرواز می کرد و برمی گشت . تا اینکه عبدالرحیم به دنیا آمد و نشاط و خوشحالی خانه را فرا گرفت . حالا آن کبوتر سپید نیز گویا به آرزویش رسیده بود .

همراه با شور و شوق ما او نیز بال می زد گویی انتظار او هم به سر رسیده است . خب از آن روز اهالی خانه با تعجب می دیدند که چگونه آن کبوتر شب تا صبح را روی گهواره (مختک) عبدالرحیم می نشست و مثل یک نگهبان لحظه ای از او غافل نمی شد. هر وقت به حرم حضرت رضا علیه السلام می رفتم و می روم و کبوتران آن آقای عزیز را می بینم به یاد آن کبوتر می افتم . کبوتری که گویا…   از زبان مادر شهید

  

۲- این لباس سبز 

اولین لباس سبزی که بعد از تولدش تن او کردم رنگ سبز داشت و از پارچه ای دوخته شده بود که به عنوان هدیه از یک سیده در روستای گمارون به من رسیده بود. این لباس بر روی صورت او که سفید بود خیلی می آمد. همش می ترسیدم که نکنه کسی او را چشم بزنه . عبدالرحیم نورچشمی همه ی اهالی روستا بود. 

 

۳- سفر به حرم 

از همان کودکی عشق و علاقه زیادی به حرم امام رضا علیه السلام داشت و آرزو می کرد که به مشهد مقدس سفر کند . و اگر چه تا آن موقع حتی پدر پدر و مادر هم بعلت دوری مسافت به آنجا سفر نکرده بودند اما عبدالرحیم عزمش را جزم کرده بود که حتما باید به زیارت حضرت امام رضا علیه السلام برود و عاقبت هم وقتی برادر بزرگترش عزم مشهد مقدس کرد او نیز با اصرار و گریه و زاری بسیار با آنها همسفر شد و به دیدار آن امام همام شتافت . از زبان برادر شهید

 

۴- بگو مرگ بر شاه

روز عاشورا اهالی روستا را جمع می کرد و به طرف گناوه حرکت داد. یک روز بارانی با بلندگوی کوچکی که در دست داشت مرتب شعار می داد : “تاخون در رگ ماست خمینی رهبر ماست” و ما به تبعیت از او شعار می دادیم . هنوز چهره مصمم و پر شور او را که سن و سالی هم نداشت در ذهن دارم به خصوص وقتی که رگ های گردنش از شدت فریاد متورم می شضد و می گفت: بگو مرگ بر شاه . از زبان دختر عموی شهید

 

۵- کارت گلگون

یکی از موسسین انجمن اسلامی دانش آموزان شهرستان گناوه بود . خودش به اتفاق چند تن از دوستانش که خیلی از آنها نیز به شهادت رسیده اند، سنگ بنای این مهم را گذاشتند . تا از یک طرف با انحرافات فکری و اعتقادی در مدرسه و آموزش و پرورش آن سالها مبارزه کنند و از طرف دیگر تشکیلاتی را برای فعالیتهای فوق برنامه فرهنگی خود دست و پا کنند. این هم بدانید که اولین کارت انجمن های اسلامی دانش آموزان گناوه به نام او صادر شد که چند وقت بعد گلگون و پرپر از جیب لباسش بیرون آوردند. یکی از دوستان شهید

 

۶- این که دو تاست

مسافرت رفته بود و نتوانسته بود روزه بگیرد به محض اینکه به خانه رسید سحر بلند شد و گفت : سحری چه دارید؟  گفتم چه می خوری؟ گفت یه تخم مرغ . رفتم برایش دو عدد تخم مرغ سرخ کردم و جلوش گذاشتم . گفت اینکه دو تاست . گفتم بخور ممکنه تا افطاری گرسنه بشی. گفت خب روزه را برای گرسنگی آن می گیرن . شکم آدم که پر باشه که فایده نداره . دیگر چیزی نگفتم و به چهره معصومش نگریستم و با خود گفتم خدا را شکر که چنین بچه ای دارم . از زبان مادر شهید

 

۷- از گناه 

یکی دو نفر از بسیج محل به نزد مادر و برادر شهید می روند و جداگانه این سوال را طرح می کنند که شهید شما از چه چیزی بدش می آمد. و آن دو در جواب می گویند: از غیبت ، از دروغ ، از تظاهر و ریا ، از بدحجابی از هرچه که ما آن را بعنوان گناه می شناسیم .

 

۸- در دفاع از خرمشهر

وقتی جنگ شروع شد و خرمشهر در آستانه سقوط قرار گرفت شهید یکی از اولین کسانی بود که خود را به خرمشهر رساند و در مسجد جامع آن شهر مستقر شد تا از این شهر با جان و دل دفاع کند . بعد ها خرمشهر ، آبادان ، دب حردان، مالکیه ، نوسود ، قله شمشیر ، چنانه، چولانیه ، بستان ، شوش و جبهه های غرب به وجود او افتخار می کرد . از زبان برادر شهید

 

۹- گلچین

با کتاب های استاد شهید مطهری انس داشت . همیشه قرآن می خواند و رساله امام همیشه نزدش بود . علاقه خاصی به ائمه اطهار داشت و همچنین به حضرت امام عشق می ورزید و مدام ورد زبانش بود که امام را تنها نگذاریم . شجاعت او مثال زدنی بود . این را تمام دوستانش اذعان دارند . بسیج را کانون مبارزه می دانست . کارت خون آلود بسیج او سند عشق و علاقه به بسیج بود. مثل خیلی های دیگه که به شهادت رسیدند اهل نماز شب بود و همچنین سعی می کرد که مردم را به معروف دعوت کند و آنان را از منکر نهی کند . خب هرکس که اینطور باشد و دارای این صفات و خصوصیات باشد عاقبت خدا او را گلچین می کند و می برد. از زبان برادر شهید

 

۱۰- شام همین بود

حدود ۴۰ نفر از دوستان بسیجی و سپاهی خود را برای شام دعوت کرده بود. سفره که انداخته شد یکی دو  سه نفر زحمت کشیدند و سبدهای سبزی را چیدند و بعد نان ها را تقسیم کردند و سپس جلوی هر نفر یک بشقاب تخم مرغ سرخ کرده گذاشته شد و بعد… بعدی دیگر ندارد. شام همین بود ساده و بی آلایش . همه فکر می کردند عبدالرحیم آن ها را سر کار گذاشته است اما بعد دیدند قضیه کاملا جدی است و اصلا قرار نبوده که سفره رنگین باشد. آن شب و آن شام و به خصوص آن لحظه ها و دقیقه های صمیمی که با گفت و شنود و لبخند همراه بود از یاد هیچکس نرفت . از زبان یکی از دوستان شهید

 

۱۱- بعد از سلام و احوالپرسی 

جنگ که شروع شد و خرمشهر داشت سقوط می کرد او بدون اینکه به ما اطلاع بدهد به خرمشهر رفت . تا اینکه چند روز بعد برگشت و یکی از دوستانش نیز همراهش بود. من داشتم در کنار تنور نان درست می کردم . بعد از سلام و احوالپرسی گفت : فرمانده مان گفته است حتما باید رضایت نامه والدین خود را بیاورند . بهش گفتم خوب برو از پدرت بگیر . می دانستم که پدرش آنجا نیست . اما او زرنگ تر از این حرفها بود . رفت پیش برادرش حاج بهروز و از او رضایت نامه خواست . اما حاج بهروز هم گفت : بهتر است رضایت نامه پدر و مادرت را بگیری . خلاصه به این در و آن در زد تا عاقبت رضایت نامه ای گرفت و برگشت خرمشهر تا از شهر دفاع کند . از زبان مادر شهید

 

۱۲- منم عبدی 

بعد از بازگشت از خرمشهر مجددا به جبهه ی دیگری اعزام شد البته این بار دوستان بیشتری همراه او بودند . چند وقت هم در حوالی کرخه بود .از آن وقت به بعد من دیگر شب ها خوابم نمی برد. خب پسرم بود . جوانم بود و من مادر بودم . طبیعی بود که همه اش در فکرش باشم که مبادا خراشی بردارد . و من که اهل اخبار و رادیو نبودم مرتب گوشم به اخبار رادیو بود . حتی دیگه حاجی (پدر شهید) نیز از من گله مند شده بود . می گفتم من مادرم و حاجی می گفت خیلی های دیگه هم الان جبهه هستند و دارند می جنگند پسر ما هم یکی از اونا . تا اینکه باز یه روز که داشتم پوست گوسفندی را تمیز می کردم سر رسید سرزده و ناگهانی . گفت : منم عبدی . و باز شروع کرد از جبهه و بچه های آنجا گفت و از خیانتهای بنی صدر . از زبان مادر شهید

 

۱۳- این بار به نوسود رفته بود 

مگه جبهه رفتن او تمامی داشت . هنوز گرد و غبار جبهه های جنوب بر صورتش بود که دوباره عزم جبهه کرد . این بار شنیدم به جبهه های غرب رفته «نوسود» به اتفاق چند تن از رفقایش از جمله شهید علیرضا غلامی . حالا از طریق نامه خبر سلامتیش را می فهمیدم . از طریق همین نامه ها بود که می فهمیدم او در یکی از جاهای سخت و روی یک قله کوه سنگر گرفته است و از طریق الاغ و قاطر برای او غذا می برند. در همین جا بود که شاهد شهادت دوست صمیمی و همسنگر خود یعنی علیرضا غلامی بود . وقتی آمد از سیر تا پیاز جبهه را تعریف می کرد . از سختی هاش و مشکلاتش گرفته تا از فضایی که به قول عبدی آدم میتونه از نزدیک خدا را حس کنه . از زبان مادر شهید

 

۱۴-زبیده حق داشت 

زبیده داشت قلیان چاق می کرد که شنیدم صدای در می آید قبل از اینکه من بروم و در را باز کنم . زبیده که گویا منتظر کسی باشد جلدی رفت و در را باز کرد . عبدی بود . زبیده تا او را دید از شدت علاقه و خوشحالی زد زیر گریه . که دیدم عبدی هم چشماش پر از اشک شد . تا من خواستم به طرفش بروم او به نزدیک من آمد . خوب یادم هست چفیه دور گردنش بود. فکر کنم حالا اون چفیه پیش یعقوب باشه . خیره به او نگاه کردم و سیر نمی شدم . عاقبت لب به کلام گشودم و گفتم : چی شده  چرا صورتت اینقدر سیاه شده؟  گفت :هیچی هوای کردستان خیلی سرده ما حتی برای وضو گرفتن هم باید برف و یخها را آب کنیم . زبیده حق داشت اینطور گریه کنه. از زبان مادر شهید   

 

۱۵- فهمیدم باز خبری هست 

یه بار او را در خانه ی حاج رضا دیدم. همانجا داشت با او صحبت می کرد.فهمیدم باز خبری هست و داره آماده رفتن به جبهه میشه . بعد شنیدم که او داشته وصیت هاش رو می کرده . خلاصه تا اومد پیش من فهمیدم که برای خداحافظی اومده بهش گفتم : تازه اومدی بذار خستگی از تنت در بره بعد… اما او باز مثل قبل مصمم بود و رفت . و در عملیات طریق القدس شضرکت کرد . همان عملیاتی که در آن بستان آزاد شد.

 

۱۶- گویا می دانست 

آمدن و رفتن  او به جبهه برای من دیگه عادی شداه بود . هنوز یک سال نشده چهار پنج بار بار به جبهه رفته بود و در چند عملیات شرکت کرده بود. اما این بار مثل اینکه فرق می کرد .چند روز قبل از اعزامش برای ما شیرینی عروسی یکی از دوستانش را آورده بود همچنین شیرینی اعزام خیلی از دوستانش . چند روی رفت تهران برای تشکیل انجمن دانش آموزی . بعد که آمد دیدم یه قرآن دستشه . گفت: اگه برگشتم که خب باید روی قرآن کار کنم و اگر هم نیومدم برام از روی این قرآن بخونید. یه ساعت هم که حاج بهروز از مکه براش آورده بود روی دستش نگذاشت و گفت اونو برای مسعود میذارم

خلاصه شب هم رفت چاهبردی پیش خاله و عمه و بی بی اش که با اونا هم خداحافظی کنه . بی بی حکیمه هم رفت و برای ما از اونجا هم شیرینی آورد.حتی اعتنایی به تیری  که به خطا از کلتش در رفته بود و به پایش خورده بود نکرد و رفت … و گویا می دانست که این سفر آخرش هست . اول بهار و شروع یه عملیات دیگه  به نام فتح المبین … 

 

۱۷- روز اعزام

نیمه شب بود و هنوز به خانه نیامده بود دل نگرانش بودم تا اینکه آمد. بهش گفتم کجا بودی؟ گفت چاهبردی . گفتم: مگه وقت کم بود چه کار واجبی داشتی؟ گفت: رفته بودم خداحافظی . گفتم: یعنی چه؟ گفت فردا میخوام برم جبهه . گفتم به این زودی؟ گفت:می بینی که جنگه . حضور ما لازمه . فردا صبح که بلند شدم او را ندیدم . از خونه زدم بیرون و رفتم به طرف بسیج . چشم چشم کردم عبدالرحیم را ندیدم . اما دوستش ناصر داودی را دیدم . گفتم رحیم کجاست؟ گفت: احتمالا رفته باشه چاهبردی خداحافظی . منتظرش ماندم آمد. گفت: حالا حالا کار ما نمی شود. نمیخوام مزاحم تو باشم. گفتم: می مانم و ماندم  تا بدرقه او و بقیه دوستانش که از بسیج شروع می شد و تا میدان شهر ادامه پیدا می کرد و به مسجد ختم می شد شرکت کنم خوب یادم هست در آن اعزام آقای سعیدی براشون حرف زد…

 

۱۸- دل واقعا رحیمی داشت

در یک کلام خلاصه خوبی ها بود با آن جوانی و طراوت با آن جنب و جوش جوش با آن ایمان و خلوص . اما باز در این میان بعضی از خصوصیات اخلاقی آن برجسته تر بود وآن این که سعی می کرد سیره اخلاقی دوستان شضهیدش از جمله جواد فروتن ، مجید خزایی و علیرضا غلامی را ادامه دهد. از دیگر ویژگی های او مبارزه بی امان و بی وقفه او با گروهک ها و جناح های سیاسی منحرف بود و در عین حال دل واقعا رحیمی داشت . به بچه های برادرش خیلی علاقه داشت و همین طور به مردم و خدمت به آنان. 

 

 

______________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________

 

نامه های شهید

 

۱- نامه‌ای از شهید به خانواده‌اش :

 

مادرم سلام . ای مادری که از شب تا به صبح بر سر گهواره من بیدار بودید و یک لحظه به خاطر من خوابتان نمی‌برد  سلام . باری مادرم اگر شهید شدم افتخار کن که مادر یک شهید باشی مادرم مرا حلال کن زیرا حقی بر گردن من داری بسیار بزرگ و من توانسته‌ام جبران کنم پس مرا ببخش .

پدر بزرگوارم سلام ؛ پدرم از شما خواهش می‌کنم که این سلام مرا که از راه دور و میان خمپاره‌ها و توپ و تانکهای دشمن که مثل سیل بر سر ما می‌بارند بپذیر و پدرم بدان که من  زحمات زیادی را که کشیدی فراموش نخواهم کرد باری پدرم مرا حلال کن شاید که نتوانسته‌ام برگردم و شما را بار دیگر زیارت کنم .

برادرانم مرا حلال کنید و از زحمات فراموش نشدنی شما قدردانی می‌کنم مرا ببخشید که من نتوانسته‌ام زحمات شما را جبران کنم . برادرانم تنها خواهش من این است که از فرزندانتان مواظبت کنید و آنها را اسلامی بار آورید تا در آینده مبلغی برای اسلام باشند . خواهرانم از اینکه نتوانسته‌ام به حضورتان آیم و از شما خداحافظی کنم مرا حلالم کنید . در آخر با تو مادر و خواهرانم و برادرانم خداحافظی می‌کنم و از شما خواهرانم و مادرم میخواهم بر سر مزارم گریه نکنید زیرا هر اشکی که از چشمان شما بیاید باعث شکنجه روح من می‌شود و برادرانم مادرم را  دلداری دهید و دوستان عزیزم مرا حلال کنید از اینکه جای من بین شما خالی است غصه نخورید .

برادر شما عبدالرحیم احمد زاده

 

——————————————————————————————————————————————

۲- نامه شهید به برادارن و خواهرانش 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

به نام خداوند در هم کوبنده ستمگران و ظالمان ، و بنای خدایی که کتاب کامل جدا کننده حق از باطل را برای هدایت مردم فرستاد

      (قرآن کریم)

 « ای اهل ایمان شما ایمان خود را محکم نگاه دارید و اگر همه عالم گمراه شوند  شما براه هدایت باشید زیانی از کفر آنها به شما نخواهید رسید . بازگشت همه خلق به سوی خداست و همه شما را در قیامت به آنچه کرده‌اید آگاه می‌سازد ، به پاداش و اعمالتان می‌رسانند.»

سلام به برادران و خواهران پدران و مادران و دوستان عزیز و مهربانم

در حالی که رهسپار جبهه‌ام چند کلامی از روی کاغذ صحبت کنم شاید که باز نتوانم برگردم ، ولی باز نمی‌دانم سخن خود را از کجا آغاز کنم ، از چه روی قلمم را به حرکت در آوردم و کاغذ سفید را با خطوط سیاه رنگین کنم از چه برایتان بازگویم ، نمی‌دانم .

اول اگر شهید شدم برایم دعا کنید تا که شاید خدا مرا از سپاه و حزب دوستان خود قرار دهد چرا که سپاه خداست که همیشه پیروزاست و تنها حزب خداست که همیشه رستگار است و دوستان او هستند که همیشه نه ترسی دارند و نه اندوهگین می‌شوند. و بعد تنها توصیه من به شما این است که همیشه گوش به فرمان امام  باشید و دنباله رو ولایت فقیه باشید و گوش به هیچ گروه و سازمانی نکنید جز حزب الله و به حزب الله ببپوندید که تنها حزب الله است که پیروز است

و نگذارید گروههای چپ و راست فعالیت کنند که اگر کمی میدان برایشان باز شد با الله و لا اله الا الله شما را قتل عام می کنند پس دست شما بر سر چنین گروههایی کوتاه نشود .

اگر شهید شدم نگذارید گروهکها از خون من سوء استفاده کنند چون همانطوری که قبلا مطلع هستید من با تمام وجودم در جلوی این گروهکها می‌ایستم شما هم بایستید که خدا شما را یاری می‌کند و اگر شهید شدم دستهایم را از تابوتم بیرون کنید و باز کنید تا آنهایی که به مال دنیا حسادت می‌برند و شب و روز در فکر  مادیات هستند ببینید که در آن دنیا هیچ چیزی نمی‌توانند ببرند بجز پارچه‌ای سفید و چشمهایم را باز کنید تا آنهایی که می‌گویند شما ناآگاه هستید بدانند که ما آگاهانه دنبال حسین هستیم .

مادر عزیز و بسیار مهربانم مرا ببخش و افتخار کن که مادر یک شهید باشی .

پدر گرامیم از لطف شما بسیار ممنونم که مرا نصیحت کردی و این راه را به من یاد دادی و گفتی که حسین این راه را پیمود و ماهم باید بپیماییم .

خواهران عزیزم از اینکه نتوانسته‌ام با شما خداحافظی کنم ببخشید فقط گوش به حرف امام و ولایت فقیه کنید  که چراغ راه هدایت مسلمینند .

برادرانم امیدوارم که سلام مرا بپذیرید شاید که آخرین حرفهای من باشد چون شماها  خیلی زحمت بسیار و رنجهای فراوان کشیدید . و بقیه کتابهایم تعلق به برادرم محمد علی دارد.

صبح آید و این شام سیه روز شود    

ایام ضعیفان همه نـوروز شـود

ما معتقدیم ، که این جهان   

بر وفق مراد ما ، دل افروز شود

ما پیروزیم و ما پیروز (ما یعنی اسلام )

 

عبدالرحیم احمدزاده

مورخ ۱۳۶۰/۴/۶

 

——————————————————————————————————————————————

 

۳- نامه‌ای از شهید برای پدرش 

 

 

بنام خداوند بخشنده مهربان

باری پدرم باید در این فانوس گردان آموخته شد باید آزموده شد باید تربیت شد تا در آزمونگاه ازلی و ابدی سرافراز بدر آمد

 

حضور محترم پدر گرامیم جناب آقای محمد احمد زاده

با درود بر رهبر کبیر انقلاب اسلامی خدمت شما  پدرم سلام علیکم امیدوارم حالتان خوب باشد بعد از سلام و سلامتی شما را از درگاه خداوند تبارک و تعالی خواهان  و خواستارم باری چنانچه جویای حال آن پسر حقیرت را خواسته باشید هیچ غم و اندوهی نخور که ملالی در کار نیست و آن هم بعد از پیروزی اسلام دیدارها  تازه گردد . باری پدر بسیار مهربانم امیدوارم که این سلام گرم و صمیمانه مرا که از راههای دور و دراز کوههای سر به فلک کشیده و میان توپ و تانکها مزدوران صدام می فرستم بپذیری باری حالم خوب است جای شماها خالی خیلی خالی است و به ما خوش می گذرد

باری  پدر گرامیم کاش می توانستی بیایی و مردم را یعنی آن پیرمردهایی که  چیزهایی  می آورند و چطور از این کوههای بلند پا آمد و رفت می کنند را ببینی و آن بچه های ۸ تا ده ساله را که همه اهل تسنن هستند  می آیند  سلاح بر دوش دارند و بر علیه کفار می جنگند

باری پدرم حالا در قسمت استان کرمانشاه بالای سر شهر آزاد شده نو سود بر سر قلعه معروف شمشی هستیم که حدود ۵ الی ۱۰ شهر عراق زیر پایمان قرار دارد به امید خدا اگر خدا صلاح دید من موقعی می آیم که کربلا یک زیارتی کنم به امید خدا همانطور که امام گفت : ما پیروزیم و الان ما بین مرز ایران و عراق هستیم و اگر رادیو باشد و گوش بدهید ما  در عملیات آخرین روستای ایران به اسم نوسود شرکت کرده‌ایم .

ولی فقط یک نفر که آن هم از کرمانشاه بود شهید و چند نفر زخمی ولی ‌ما در بالای  قلعه‌ها مواظب نیروهایی بودیم که رفته بوند پاکسازی 

باری پدر گاهی غم و غصه نخور برای پسرت چون در مقابل اسلام جان دادن من چیزی نیست و تنها حرف من با شما این است که گوش به حرف امام باشی و پیامش را همیشه گوش کنی تنها رهبر ما الان آن مرد بزرگ  امید مستضعفان می‌باشد . اینک پدرم ، مادرم ، برادران و خواهران عزیزم به خاندان پیامبر بپیوندید و از راه پسندیده دین و آئین نیکویی آنان جدا نشوید و از آرمانشان پیروی کنید و آگاه باشید که تنها این راه طریقت راستین است و بس.

همه را سلام می‌رسانم از کوچک و بزرگ سلام می رسانم هر کس جویای حال ما شد سلامش را برسانید تا جنگ است بر نخواهم گشت تا اینکه جنگ تمام شود و به کربلا بروم  و قبر امام حسین را زیارت کنم در فکرم نباشید که خدا نگهدارم است خدا یار و یاورتان باد خدا نگهدارت پدرم و مادرم .

از غرب کشور ـ کرمانشاه ـ سپاه پاوه تدارک سپاه پاسداران ـ نودشه ـ اغرامی از فارس-گروه شهید چمران بسیج گناوه

پسرت عبدالرحیم احمدزاده

——————————————————————————————————————————————

۴-  نامه‌ای از شهید به برادرش محمد علی 

 

بسم رب الشهداء و الصدیقین

 

خدمت برادر گرامیم محمد علی احمد زاده

جزء او خدایی نیست و ما تسلیم او هستیم و در دین به این اخلاص داریم هر چند مشرکان را خوش نباشد .

او خدایی است که بنده‌اش را یاری و به عهدش وفا می کند . با سلام و درود به امام شروع می کنم .

سلام ، سلام برادر گرامی و برادر مهر و محبت ، سلام پس از عرض سلام و سلامتی شما را از درگاه خداوند خواهان و خواستارم چنانچه جویای حال بنده باشید بحمدالله سالم هستم و هیچ گونه نگرانی در کار نیست بجز دوری از شما و مسعود عزیزم که آنهم امیدوارم دیدارها تازه گردد آمین یا رب العالمین .

برادرت عبدالرحیم

______________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________

 

یادداشتهای شهید

 

به نام خدای بخشاینده و مهربان و به نام خدایی که کتاب کامل جدا کننده حق از باطل را برای هدایت مردم فرستاد

 (قرآن کریم)

«الا ان جندالله هم الغالبون» «لشکریان خدا پیروزند»

خداوندا  پیوسته سپاست گویم و امرت را به جای آورم و جز بسوی تو راهی نپویم شگفتا از این «اشباح» که میخواهند با این چشمان نابینا آفریدگار بینایی را بنگرند

سپاس خدایی را سزاست که بخشیدن مال و منالش برگنجینه ثروتش چیزی نیفزاید، و از بذل و بخشش کاهش نیابد . سپاس  ، ذات پاکی را سزاست که بدون اینکه در چشم آید ، شناخته شده است بی آنکه نیازی به فکر و اندیشه داشته باشد ، خالق آفرینش اینچنین آراسته است . خداوندی که همیشه جاوید بوده و باقی است هنگامی که نشانی از شب تاریک و دریایی آرام و کوههای عظیم و دره‌های پر پیچ و خم نبود ، او وجود و هستی داشت .

وارث خلق هم اوست و جاوید تنها اوست . درود بیکران به آفرید گار که سرنوشت هر یک از موجودات زنده را ، از آغاز زمان تولد تا انجام ، نیک می‌داند . اوست خداوندی رحیم و کریم که عذابش بر دشمنان بسی سخت است و در حین عذاب و سختی ، رحمتش همه ستایشگران را فرا گرفته است هر چه اراده کند قادر و تواناست و هر که با او مخالفت و دشمنی ورزد به خاک ذلت و هلاکتش می‌افکند . خوار است کسی که از او دوری جوید و تیره بخت است آن کس که راه عناد و فساد پوید . هر که به او روی آورد و یاری خواهد خداوند برای اوست یاور و چاره سازی بی‌نظیر و آنکه دست طلب به سویش پیش آورد هر چه خواهد به او بخشد .

هر که از مال دنیا در راهش انفاق و بخشش کند این ودیعه را افزون تر به او باز می‌گرداند و از برکت پاداش و رحمت خویش سپاسگزار و شکر گزار را سود سرشار بخشد . آفریدگارا ، تو برای من خوان نعمتی فزون از شمار گستردی .جز تو ستایش نکنم و جز تو کسی را مدح و ثنا نگویم توی آن دریای کرانه ناپیدای رحمت ، که بغیر تو نبینم و بجز تو سپاس گوی کسی نشوم . تویی که لبانم را از ستودن آدمیان بهم برسانی زیرا که تنها تو مرا یار معبود یکتایی .

پروردگارا ، هر درودگر ستایشگری را امید پاداشی است ، اما من تنها چشم امید به تو دارم و جز تو چشم امید به تو دارم و جز تو را نستایم روی نیازم به درگاه توست تا مرا به گنجهای پر بهای رحمت و حکمت رهنمون سازی ، خداوندا این امید بسیار و ستایش بی مقدار من نشان آن است  که یکتایی و بی‌همتایی را تنها از آن تو دانستم  و جز تو غیری را سزاوار این مدح و ثنا ندیده‌ام .

بی نیازا ، به عجز و زاری ، نیازمند تو هستم ، زیرا که جزتو مرا به کسی نیاز نیست ، به احسانت فقیرانه محتاجم زیرا که  این فقیر را جز جود و بخشش تو غنی نکند . آفریدگارا  ، پس این دل بنده بینوا را به لطف و کرمت بنواز و از دریای رضایت در رحمت سیراب کن دستهای نیاز آلوده‌ما را به سوی غیر خود دراز منما ، زیرا که بر هر چیز تنها تو دانا و آگاه  و بینایی .

شما ای بندگان ، پس از آن که در ترازوی کردار نیک و بد ارزیابی بشوید در این گیتی خود را بیازمایید . به حساب و کتاب پسند و ناپسند کردار و رفتار و گفتار خود در این دنیا ، پیش از آنکه در آخرت بازخواست شوید برسید تا بر شما راه تنگ نیامده و پیش از آن که به اجبار و الزام ناگریز به اجرای کاری نشده‌اید از این مهلت و فرصت بهره گیرید . آگاه باشید که حامی و پند آموز کسی نخواهید شد پس از گناهان خویش دست برداشته  به خود پند و اندرز دهید .

اسلام حقیقت حق است برای راستی خواهان ، بینایی دیده است برای بیداری دل بینا ، حکمت و عبرت است برای دلها بپذیرید . سبب رستگاری است برای پذیرنده با ایمان ، پاسدار معتمدی است  برای امید و  آسایشگاه بی‌نظیری است برای دلسپاری و سر انجام حصار بلا گردانی است برای زاهدان شکیبا .

از این رو اسلام روشنترین راهها و آشکارترین آنهاست گلدسته و برج رفیعش بلند و درخشان است و چلچراغش پیوسته نور افشان در میدان پیشرفت همواره پشتیبان، پایان کار مزد و پاداش آن بسی گران و پر بهارست . خدا را گواهی میگیرم که در این راه لحظه‌ای جانم اسیر ضعف و ترس و سستی نکنم و اینک سوگند می‌خورم که  این ناروایی‌ها را بشکافم و حق را از پهلوی آن بدر آورم و در این راه از هدر دادن جانم ذره‌ای  بیم ندارم .

اینک که دو سال از پیروزی انقلاب اسلامی این خبر نوین رهایی مستضعفان جهان می‌گذرد و فصل تازه‌ای در مبارزات حق طلبانه ملتها در راه استعمار زدایی آغاز می‌شود بار دیگر پنجه‌های خون آلود آمریکای جنایتکار از آستین صدام خود فروخته بر رخساره گلگون انقلاب نوپای‌ما زخم تجاوز میکشد  ولی نمی‌داند که ما با تمام وجودمان در مقابل ابر قدرتها می‌ایستیم چون ابر قدرتها از اسلام می‌ترسند ولی نمی‌دانند که هیچ کاری نمی‌تواند کنند زیرا همانطوری که امام ما فرمودند  ما پیروزیم و ما با ایمانی که داریم جلوی آنها را خواهیم گرفت و نمی‌گذاریم به خاکمان تجاوز کنند .

پس به امر امام که می‌فرماید الان اسلام به تمامی در مقابل کفر واقع شده و باید برای اسلام پایداری کنید و حمایت کنید و دفاع کنید . من به عنوان یک فرد مسلمان به خود وظیفه شرعی دانسته‌ام که از دینم و اسلامم دفاع کنم و به خاطر آن اسلام راهی جبهه شدم تا این وظیفه الهی را انجام دهم .

برادران و خواهران گرامی امیدوارم که همیشه با حزب الله باشید و از امام و ولایت فقیه پیروی کنید و به خاندان پیامبر بنگرید و از پسندیده دین و آیین نیکویی آنان جدا مشوید و از آرمانشان پیروی کنید و آگاه باشید که تنها این راه طریقت راستین است و بس . و الا گمراه میشوید و در مهلکه هلاک می‌افتید اگر آنان به صلاح کار در جایی درنگ کردند  ، پس شما نیز درنگ کنید و هر لحظه‌ای که به پا خواسته شما نیز برادران و خواهران قیام کنید از آنان پیش میافتد که بی شک گمراه خواهید شد و پس که هلاک می‌گردید .

 

——————————————————————————————————————————————___________________________________________________________________________________

بازدید: 24