خاطرات شهید

 

۱- کبوتری که گویا…

درست یک ماه قبل از تولد او کبوتری سپید آمده بود و در خانه ما ماوا گرفته بود ، آرام و مثل اینکه منتظر کسی، روزی و یا چیزی باشد . در کنار و گوشه ای می نشست و باز پرواز می کرد و برمی گشت . تا اینکه عبدالرحیم به دنیا آمد و نشاط و خوشحالی خانه را فرا گرفت . حالا آن کبوتر سپید نیز گویا به آرزویش رسیده بود .

همراه با شور و شوق ما او نیز بال می زد گویی انتظار او هم به سر رسیده است . خب از آن روز اهالی خانه با تعجب می دیدند که چگونه آن کبوتر شب تا صبح را روی گهواره (مختک) عبدالرحیم می نشست و مثل یک نگهبان لحظه ای از او غافل نمی شد. هر وقت به حرم حضرت رضا علیه السلام می رفتم و می روم و کبوتران آن آقای عزیز را می بینم به یاد آن کبوتر می افتم . کبوتری که گویا…   از زبان مادر شهید

  

۲- این لباس سبز 

اولین لباس سبزی که بعد از تولدش تن او کردم رنگ سبز داشت و از پارچه ای دوخته شده بود که به عنوان هدیه از یک سیده در روستای گمارون به من رسیده بود. این لباس بر روی صورت او که سفید بود خیلی می آمد. همش می ترسیدم که نکنه کسی او را چشم بزنه . عبدالرحیم نورچشمی همه ی اهالی روستا بود. 

 

۳- سفر به حرم 

از همان کودکی عشق و علاقه زیادی به حرم امام رضا علیه السلام داشت و آرزو می کرد که به مشهد مقدس سفر کند . و اگر چه تا آن موقع حتی پدر پدر و مادر هم بعلت دوری مسافت به آنجا سفر نکرده بودند اما عبدالرحیم عزمش را جزم کرده بود که حتما باید به زیارت حضرت امام رضا علیه السلام برود و عاقبت هم وقتی برادر بزرگترش عزم مشهد مقدس کرد او نیز با اصرار و گریه و زاری بسیار با آنها همسفر شد و به دیدار آن امام همام شتافت . از زبان برادر شهید

 

۴- بگو مرگ بر شاه

روز عاشورا اهالی روستا را جمع می کرد و به طرف گناوه حرکت داد. یک روز بارانی با بلندگوی کوچکی که در دست داشت مرتب شعار می داد : “تاخون در رگ ماست خمینی رهبر ماست” و ما به تبعیت از او شعار می دادیم . هنوز چهره مصمم و پر شور او را که سن و سالی هم نداشت در ذهن دارم به خصوص وقتی که رگ های گردنش از شدت فریاد متورم می شضد و می گفت: بگو مرگ بر شاه . از زبان دختر عموی شهید

 

۵- کارت گلگون

یکی از موسسین انجمن اسلامی دانش آموزان شهرستان گناوه بود . خودش به اتفاق چند تن از دوستانش که خیلی از آنها نیز به شهادت رسیده اند، سنگ بنای این مهم را گذاشتند . تا از یک طرف با انحرافات فکری و اعتقادی در مدرسه و آموزش و پرورش آن سالها مبارزه کنند و از طرف دیگر تشکیلاتی را برای فعالیتهای فوق برنامه فرهنگی خود دست و پا کنند. این هم بدانید که اولین کارت انجمن های اسلامی دانش آموزان گناوه به نام او صادر شد که چند وقت بعد گلگون و پرپر از جیب لباسش بیرون آوردند. یکی از دوستان شهید

 

۶- این که دو تاست

مسافرت رفته بود و نتوانسته بود روزه بگیرد به محض اینکه به خانه رسید سحر بلند شد و گفت : سحری چه دارید؟  گفتم چه می خوری؟ گفت یه تخم مرغ . رفتم برایش دو عدد تخم مرغ سرخ کردم و جلوش گذاشتم . گفت اینکه دو تاست . گفتم بخور ممکنه تا افطاری گرسنه بشی. گفت خب روزه را برای گرسنگی آن می گیرن . شکم آدم که پر باشه که فایده نداره . دیگر چیزی نگفتم و به چهره معصومش نگریستم و با خود گفتم خدا را شکر که چنین بچه ای دارم . از زبان مادر شهید

 

۷- از گناه 

یکی دو نفر از بسیج محل به نزد مادر و برادر شهید می روند و جداگانه این سوال را طرح می کنند که شهید شما از چه چیزی بدش می آمد. و آن دو در جواب می گویند: از غیبت ، از دروغ ، از تظاهر و ریا ، از بدحجابی از هرچه که ما آن را بعنوان گناه می شناسیم .

 

۸- در دفاع از خرمشهر

وقتی جنگ شروع شد و خرمشهر در آستانه سقوط قرار گرفت شهید یکی از اولین کسانی بود که خود را به خرمشهر رساند و در مسجد جامع آن شهر مستقر شد تا از این شهر با جان و دل دفاع کند . بعد ها خرمشهر ، آبادان ، دب حردان، مالکیه ، نوسود ، قله شمشیر ، چنانه، چولانیه ، بستان ، شوش و جبهه های غرب به وجود او افتخار می کرد . از زبان برادر شهید

 

۹- گلچین

با کتاب های استاد شهید مطهری انس داشت . همیشه قرآن می خواند و رساله امام همیشه نزدش بود . علاقه خاصی به ائمه اطهار داشت و همچنین به حضرت امام عشق می ورزید و مدام ورد زبانش بود که امام را تنها نگذاریم . شجاعت او مثال زدنی بود . این را تمام دوستانش اذعان دارند . بسیج را کانون مبارزه می دانست . کارت خون آلود بسیج او سند عشق و علاقه به بسیج بود. مثل خیلی های دیگه که به شهادت رسیدند اهل نماز شب بود و همچنین سعی می کرد که مردم را به معروف دعوت کند و آنان را از منکر نهی کند . خب هرکس که اینطور باشد و دارای این صفات و خصوصیات باشد عاقبت خدا او را گلچین می کند و می برد. از زبان برادر شهید

 

۱۰- شام همین بود

حدود ۴۰ نفر از دوستان بسیجی و سپاهی خود را برای شام دعوت کرده بود. سفره که انداخته شد یکی دو  سه نفر زحمت کشیدند و سبدهای سبزی را چیدند و بعد نان ها را تقسیم کردند و سپس جلوی هر نفر یک بشقاب تخم مرغ سرخ کرده گذاشته شد و بعد… بعدی دیگر ندارد. شام همین بود ساده و بی آلایش . همه فکر می کردند عبدالرحیم آن ها را سر کار گذاشته است اما بعد دیدند قضیه کاملا جدی است و اصلا قرار نبوده که سفره رنگین باشد. آن شب و آن شام و به خصوص آن لحظه ها و دقیقه های صمیمی که با گفت و شنود و لبخند همراه بود از یاد هیچکس نرفت . از زبان یکی از دوستان شهید

 

۱۱- بعد از سلام و احوالپرسی 

جنگ که شروع شد و خرمشهر داشت سقوط می کرد او بدون اینکه به ما اطلاع بدهد به خرمشهر رفت . تا اینکه چند روز بعد برگشت و یکی از دوستانش نیز همراهش بود. من داشتم در کنار تنور نان درست می کردم . بعد از سلام و احوالپرسی گفت : فرمانده مان گفته است حتما باید رضایت نامه والدین خود را بیاورند . بهش گفتم خوب برو از پدرت بگیر . می دانستم که پدرش آنجا نیست . اما او زرنگ تر از این حرفها بود . رفت پیش برادرش حاج بهروز و از او رضایت نامه خواست . اما حاج بهروز هم گفت : بهتر است رضایت نامه پدر و مادرت را بگیری . خلاصه به این در و آن در زد تا عاقبت رضایت نامه ای گرفت و برگشت خرمشهر تا از شهر دفاع کند . از زبان مادر شهید

 

۱۲- منم عبدی 

بعد از بازگشت از خرمشهر مجددا به جبهه ی دیگری اعزام شد البته این بار دوستان بیشتری همراه او بودند . چند وقت هم در حوالی کرخه بود .از آن وقت به بعد من دیگر شب ها خوابم نمی برد. خب پسرم بود . جوانم بود و من مادر بودم . طبیعی بود که همه اش در فکرش باشم که مبادا خراشی بردارد . و من که اهل اخبار و رادیو نبودم مرتب گوشم به اخبار رادیو بود . حتی دیگه حاجی (پدر شهید) نیز از من گله مند شده بود . می گفتم من مادرم و حاجی می گفت خیلی های دیگه هم الان جبهه هستند و دارند می جنگند پسر ما هم یکی از اونا . تا اینکه باز یه روز که داشتم پوست گوسفندی را تمیز می کردم سر رسید سرزده و ناگهانی . گفت : منم عبدی . و باز شروع کرد از جبهه و بچه های آنجا گفت و از خیانتهای بنی صدر . از زبان مادر شهید

 

۱۳- این بار به نوسود رفته بود 

مگه جبهه رفتن او تمامی داشت . هنوز گرد و غبار جبهه های جنوب بر صورتش بود که دوباره عزم جبهه کرد . این بار شنیدم به جبهه های غرب رفته «نوسود» به اتفاق چند تن از رفقایش از جمله شهید علیرضا غلامی . حالا از طریق نامه خبر سلامتیش را می فهمیدم . از طریق همین نامه ها بود که می فهمیدم او در یکی از جاهای سخت و روی یک قله کوه سنگر گرفته است و از طریق الاغ و قاطر برای او غذا می برند. در همین جا بود که شاهد شهادت دوست صمیمی و همسنگر خود یعنی علیرضا غلامی بود . وقتی آمد از سیر تا پیاز جبهه را تعریف می کرد . از سختی هاش و مشکلاتش گرفته تا از فضایی که به قول عبدی آدم میتونه از نزدیک خدا را حس کنه . از زبان مادر شهید

 

۱۴-زبیده حق داشت 

زبیده داشت قلیان چاق می کرد که شنیدم صدای در می آید قبل از اینکه من بروم و در را باز کنم . زبیده که گویا منتظر کسی باشد جلدی رفت و در را باز کرد . عبدی بود . زبیده تا او را دید از شدت علاقه و خوشحالی زد زیر گریه . که دیدم عبدی هم چشماش پر از اشک شد . تا من خواستم به طرفش بروم او به نزدیک من آمد . خوب یادم هست چفیه دور گردنش بود. فکر کنم حالا اون چفیه پیش یعقوب باشه . خیره به او نگاه کردم و سیر نمی شدم . عاقبت لب به کلام گشودم و گفتم : چی شده  چرا صورتت اینقدر سیاه شده؟  گفت :هیچی هوای کردستان خیلی سرده ما حتی برای وضو گرفتن هم باید برف و یخها را آب کنیم . زبیده حق داشت اینطور گریه کنه. از زبان مادر شهید   

 

۱۵- فهمیدم باز خبری هست 

یه بار او را در خانه ی حاج رضا دیدم. همانجا داشت با او صحبت می کرد.فهمیدم باز خبری هست و داره آماده رفتن به جبهه میشه . بعد شنیدم که او داشته وصیت هاش رو می کرده . خلاصه تا اومد پیش من فهمیدم که برای خداحافظی اومده بهش گفتم : تازه اومدی بذار خستگی از تنت در بره بعد… اما او باز مثل قبل مصمم بود و رفت . و در عملیات طریق القدس شضرکت کرد . همان عملیاتی که در آن بستان آزاد شد.

 

۱۶- گویا می دانست 

آمدن و رفتن  او به جبهه برای من دیگه عادی شداه بود . هنوز یک سال نشده چهار پنج بار بار به جبهه رفته بود و در چند عملیات شرکت کرده بود. اما این بار مثل اینکه فرق می کرد .چند روز قبل از اعزامش برای ما شیرینی عروسی یکی از دوستانش را آورده بود همچنین شیرینی اعزام خیلی از دوستانش . چند روی رفت تهران برای تشکیل انجمن دانش آموزی . بعد که آمد دیدم یه قرآن دستشه . گفت: اگه برگشتم که خب باید روی قرآن کار کنم و اگر هم نیومدم برام از روی این قرآن بخونید. یه ساعت هم که حاج بهروز از مکه براش آورده بود روی دستش نگذاشت و گفت اونو برای مسعود میذارم

خلاصه شب هم رفت چاهبردی پیش خاله و عمه و بی بی اش که با اونا هم خداحافظی کنه . بی بی حکیمه هم رفت و برای ما از اونجا هم شیرینی آورد.حتی اعتنایی به تیری  که به خطا از کلتش در رفته بود و به پایش خورده بود نکرد و رفت … و گویا می دانست که این سفر آخرش هست . اول بهار و شروع یه عملیات دیگه  به نام فتح المبین … 

 

۱۷- روز اعزام

نیمه شب بود و هنوز به خانه نیامده بود دل نگرانش بودم تا اینکه آمد. بهش گفتم کجا بودی؟ گفت چاهبردی . گفتم: مگه وقت کم بود چه کار واجبی داشتی؟ گفت: رفته بودم خداحافظی . گفتم: یعنی چه؟ گفت فردا میخوام برم جبهه . گفتم به این زودی؟ گفت:می بینی که جنگه . حضور ما لازمه . فردا صبح که بلند شدم او را ندیدم . از خونه زدم بیرون و رفتم به طرف بسیج . چشم چشم کردم عبدالرحیم را ندیدم . اما دوستش ناصر داودی را دیدم . گفتم رحیم کجاست؟ گفت: احتمالا رفته باشه چاهبردی خداحافظی . منتظرش ماندم آمد. گفت: حالا حالا کار ما نمی شود. نمیخوام مزاحم تو باشم. گفتم: می مانم و ماندم  تا بدرقه او و بقیه دوستانش که از بسیج شروع می شد و تا میدان شهر ادامه پیدا می کرد و به مسجد ختم می شد شرکت کنم خوب یادم هست در آن اعزام آقای سعیدی براشون حرف زد…

 

۱۸- دل واقعا رحیمی داشت

در یک کلام خلاصه خوبی ها بود با آن جوانی و طراوت با آن جنب و جوش جوش با آن ایمان و خلوص . اما باز در این میان بعضی از خصوصیات اخلاقی آن برجسته تر بود وآن این که سعی می کرد سیره اخلاقی دوستان شضهیدش از جمله جواد فروتن ، مجید خزایی و علیرضا غلامی را ادامه دهد. از دیگر ویژگی های او مبارزه بی امان و بی وقفه او با گروهک ها و جناح های سیاسی منحرف بود و در عین حال دل واقعا رحیمی داشت . به بچه های برادرش خیلی علاقه داشت و همین طور به مردم و خدمت به آنان. 

______________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________