شهید عبدالطیف حیدرزاده

نام پدر : عباس

تاریخ تولد : ۱۳۳۴/۸/۱۰

تاریخ شهادت : ۱۳۶۱/۱/۲

محل تولد : بوشهر

محل شهادت : شوش

محل دفن : گناوه

_______________________________________________________________________________________________

زندگی نامه شهید

شهید در یک خانواده کاملاً مذهبی در محیطی سرشار از ایمان متولد شد قبل از دوران مدرسه قرآن را فرا گرفت و در سن هفت سالگی شروع به درس خواندن نمود دوران ابتدایی و متوسطه را با نمرات و انضباط خوبی به پایان رسانید و برای سال چهارم دبیرستان بخاطر عدم توانایی پدر عازم آبادان منزل برادر گردید و دوره دبیرستان را با موفقیت به پایان رسانید و دیپلم خود را اخذ نمود سپس روانه گناوه گردید و با شروع جنگ تحمیلی فعالیت خود را در بسیج آغاز نموده پس از مهاجرت خانواده‌های جنگ زده با همت دیگر برادران بنیاد امور جنگ زدگان را به راه انداخت و مسئول تدارکات این بنیاد گردید پس از مدتی فعالیت در این ارگان در تاریخ ۱۳۶۰/۰۴/۰۲ با عده‌ای از برادران نیز عازم جبهه غرب کشور شدند و پس از یک اقامت ۳ ماهه در جبهه مریوان و استقامت در برابر دشمنان خدا به علت اتمام ماموریت عازم گناوه شدند و پس از مدتی فعالیت از طرف فرماندار به معاونت شیلات گناوه منصوب شد و در این اداره چنان از خود ایثار و فعالیت نشان داد که هفته‌ای یک بار هم منزل از او خبری نداشتند با کوشش وی شیلات گناوه بنام فرزند یک صیاد که شهید شده بود نامگذاری شد و به مجتمع شهید غلامی تبدیل گردید او پیرو راستین خط امام بود مانند سد مقابلش می‌ایستاد علاقه زیادی به جبهه داشت و چون یک‌ بار رفته بود و برادرهایش با جبهه رفتنش موافقت نمی‌کرد و شهید با زور از طریق کازرون و بدون خداحافظی از مادر و برادران عازم شوش گردید و بی‌سیم چی‌خط بود و سرانجام با خدای خود تماس گرفت و در حمله فتح‌المبین به دیدار معشوق خود شتافت و در تاریخ ۱۳۶۱/۰۱/۰۲ به لقاء الله پیوست .

ما زنده برآنیم که آرام نگیریم             موجیم که آسوده‌‌گی ما عدم ماست

 

«یادش گرامی باد و راهش پر رهرو »
________________________________________________________________________________________________________
 
شرح شهادت

«امام عزیز فرمودند : به کمک برادران خود بشتابید تا آنها خسته نشوند» 

جهت ثبت نام  به بسیج سپاه گناوه آمدم دقیقا راس ساعت ۱۰ صبح روز جمعه مورخ ۱۳۶۰/۱۱/۳۰ در میان بدرقه گرم مردم شهید پرور و دلسوز انقلاب روانه کازرون شدیم و چقدر با نشاط بودیم و شاید بگوییم بهترین لحظه‌های زندگیمان بود زیرا حرکت ما بی‌جهت نبود همه هدفی مقدس داشتند و آن تحقق حکومت الله بود و خوشحال بودیم که ندای امام عزیزمان که فرموده بودند :

« جوانان به جبهه بروند و این مسئله را زود حلش کنند » و یا « به کمک برادران خود بشتابید تا آنها خسته نشوند » لبیک گفتیم .

بگذریم ، ساعت ۳۰ :۱۲ ظهر بود که به کنار تخته رسیدیم و نماز جماعت را به امامت برادر محمد غلامی «که از خانواده شهید علی غلامی است» اقامه کردیم و ساعت ۲ بود که به سپاه کازرون رسیدیم و بعد از مدتی عازم شیراز گشته و تاریخ ۱۳۶۰/۱۲/۰۳ در پادگان شیراز بودیم که هیچگاه خاطرات برادران ارجمند و گرامی را که با چه عشقی و شوقی نماز جماعت می‌خواندند و با آن حالتی که اشکها سرازیر بود و ذکر خدای کردند و امام را دعا می‌کردند و اشک می‌ریختند .

در همان پادگان لباس رزم پوشیدیم و تقسیم بندی کردند و از این به بعد لحظه شماری شروع شد که ما را به جبهه می‌بردند درست قبل از ظهر بود که به ما خبر دادند که ناهار بخورید و سپس به صف شوید و اینجا بود که بچه‌ها از خوشحالی نمی‌دانستند چه کار کنند و آن روز اغلب بچه‌ها از خوشحالی ناهار نخوردند و کاسه صبر آنها برای حرکت لبریز شده بود و همه بی‌تابی می‌کردند .

سرانجام راس ساعت ۵ بعد از ظهر مورخه ۱۳۶۰/۱۲/۰۳ بود که از شیراز به سوی اهواز حرکتمان دادند و ساعت ۳۰ : ۴ بامداد روز بعد به گلف اهواز رسیدیم که از آنجا به پادگان نمونه واقع در دانشگاه جندی شاپور رفتیم و تا مورخه              ۱۳۶۰/۱۲/۱۳ برنامه از این قرار بود که برادران صبح زود قبل از اذان بیدار و وضو می‌گرفتند و برنامه قرائت قرآن و بعضی‌ها نماز شب، تا اینکه اذان گفته می‌شد بعد نماز جماعت را اقامه می‌کردند و بعد از آن به مراسم سخنرانی‌ها می‌رفتیم و شبهای جمعه مراسم دعای کمیل که حالت معنوی برای ما داشت احترام می‌کردیم و اغلب شبهای دیگر دعای توسل قرائت می‌شد ، همه عاشق بودند که انگار از طرف خداوند به آنها الهام شده بود که سرنوشت برادران چیست همه آنهایی که الان شهید شده‌اند خودشان نفر به نفر به من می‌گفتند : ما شهید می‌شویم و در این موضوع هیچ شک و شبهه‌ای نداریم از جمله محمد غلامی به من بعد از دعای توسل گفت : من حتما به شهادت می‌رسم و خیلی هم خوشحال هستم و بلافاصله متن شرحی نوشت و به من گفت که این متن را به مادرم بده .

 باید بگوییم که چگونه می‌شود آن چهره‌های سراسر ایمان و عظمت که راستی این را از سالار شهیدان حسین(ع) به ارث برده بودند و همه ما وابسته به تیپ ۱۷ قم ، گردان ۳ ، گروهان ۱ ، دسته یک بودیم و به قول فرمانده گردان برادران گناوه‌ای چشم گردان نام برده می‌شدند . 

هر کدام از برادران در سمتی که خودشان انتخاب کرده بودند با نهایت تلاش و توان می‌کوشیدند ، فی‌المثل :

شهید عبدالحسین ثقفیان  ، نصرت الله احمدی ـ آر . پی . جی

 عبدالحسین مرادی ، بهادر شهریاری ـ کمک آر. پی . جی

 شهریار ارجمند کمک تیر بار چی

 غلامحسین تیموری ، فریدون تیموری‌ ـ تک تیرانداز 

 محمدغلامی ، لطیف حیدرزاده و مصطفی‌سراجی ـ هرسه بی‌سیم چی 

بهروز بهروزی نارنجک تفنگی ـ و غیره

و همچون یاران حسینی در حالی که خودشان از شهادتشان با خبر بودند ولی جانانه و مردانه به قلب دشمن تاختند و مردانه به شهادت رسیدند و برای همیشه جاوید شدند .  برگردیم به عقبتر روز ۱۳۶۰/۱۲/۱۳ به شوش آمدیم و روز ۱۳۶۰/۱۲/۱۶ به سنگرها رفتیم در حدود ۱۰۰ متر بار شنی قرار داشت ، ولی از آنجا که هدف مقدس بود در سنگرهایمان نماز جماعت و دعای توسل و دعای کمیل و کلاسهای ایدئولوژی و قرآن داشتیم و حداکثر استفاده از این کلاسها را می‌بردیم و هیچ کس حاضر نبود که وقتش بیهوده صرف شود تمام برادران وقتها را غنیمت می‌شمردند یا به بحثهای علمی و یا به عبادت خدا مشغول بودند و آن روحیه‌های برادران را هیچگاه فراموش نمی‌کنم .

یادم هست  یک ساعت قبل از حمله بود که دعای توسل خواندیم و در پایان دعا شهید بهروز بهروزی گفتند : بچه‌ها شهدا منتظر ما هستند و امشب عده‌ای زیادی از ما به شهادت می‌رسیم ، غلامحسین تیموری می‌گفت : تنها از شما می‌خواهم به فرزندم بگویید که برگردد گناوه و برایم فاتحه بگذارد (فرزند بزرگش جبهه بوده است) برادر شهریاری می‌گفت : بچه‌ها ما داریم آخرین لحظات زندگیمان را می‌گذرانیم .

 قلم علیل است از اینکه آن چهره های نورانی را وصف کند .

راس ساعت ۱ بعد نیمه شب بود که برادران عزیز به ملکوت اعلی پیوستند .

 « روحشان شاد راهشان مستدام »

________________________________________________________________________________________________________

نامه های شهید

  1. نامه ای برای مادرش :

مادر خوبم :

سلام و درود بر تو شیر زن روز

سلام بی‌پایان بر تو که همه عمر رنج کشیدی و مرا بزرگ کردی چه خون دلها خوردی مادر جان من رفتم تا شاید بتوانم ذره‌ای از زحمات را با خون خود جبران کنم مادر خوبم گمراهان بازار به من اشتباهی یاد داده بودند بازاری که من سویش می‌روم بازار الهی است ترازویش هیچ کم و زیاد ندارد. مادر جان اگر کشته شدم هیچ خودت را ناراحت مکن و دیگر فرزندانت را تشویق به رفتن به جبهه جانبازی در راه اسلام و امام بکن مادر خوبم من به میل خود به جبهه رفتم و هیچ کس مرا اجبار به این کار نکرد و در اینجا بیش از ۵۰۰ نفر عازم به جبهه هستند که همگی خود داوطلب هستند مادر خوبم مبادا بعد از مردن من به کسی توهین بکنید سپاه پاسداران را فرزندان خود بداند زیرا آنها همانهایی هستند که شما از من انتظار داشته باشم . دوستت دارم دوستم بدار

 

عبدالطیف حیدرزاده ۱۳۶۰/۰۴/۰۷

 

 

  1. نامه‌ای برای خواهرش مریم :

 

خواهر عزیز بسیار مهربانم مریم حیدر‌زاده

درود بی‌پایان را که از فرسنگهایی دور و با قلبی نزدیک به سوی خواهر عزیزم می‌فرستم بپذیرید .

امید است که حالتان خوش و خرم و در زندگی پیروز و شاد باشید و زندگی را کنار فرزند و همسرتان به خوشی هر چه بهتر بگذرانید و فرا رسیدن عید سعید باستان را به شما و خانواده محترمتان تبریک و تهنیت عرض می‌کنم و حال که سالی و بهاری نو فرا رسیده است زندگی شما نوروزی سبز باشد .

احمد را سلام برسانید حیدر را از طرف من ببوسید و حسین و نظام را سلام برسانید عمه و فاطمه را سلام برسانید همسایگان و دوستانتان را که یاد ما هستند سلام برسانید از آبادان همگی سلام می‌رسانیم آن کس که همیشه به یاد شما می‌باشد .

برادرت عبدالطیف حیدر‌زاده

 

  1. نامه‌ای برای برادرش محمد علی (۱) :

 

برادر خوبم محمد علی حیدر‌زاده

با درود و سلام

امیدوارم که حالت خوب باشد برادر خوبم نمی‌دانم از کجا شروع کنم بهتر از همه این است که از بی‌ادبی خودم بگویم از اینکه نیامدم و با شما خداحافظی نکرده ولی از آن ترس داشتم که مرا منصرف بکنید برادر خوبم دوست دارم که هیچ در فکرم نباشید من می‌روم تا خود را  آزمایش کنم می‌روم تا شاید گناهان خود را  پاک کنم و می‌روم شاید با خونم درخت اسلام را آبیاری کنم و … برادر جان بازار را به ما اشتباهی یاد داده بودند ما می‌رویم به سوی بازار اصلی در کفه ترازو قرار می‌گیریم و تا ببینیم آیا تا چه اندازه‌ گناه کارم و شاید بتوانم برای شما افتخاری باشم من در همه مراحل راه زندگی گناه کرده‌ام .

برادر جان ما در این جا در این بیش از ۵۰۰ نفر داوطلب هستیم که از شهرستان مختلف برای اعزام جبهه در آنجا گرد آمده‌اند همگی شور ایمان و جانبازی در راه امام را دارند همگی خود را پیش مرگ امام نامیدند ما اکنون در پادگان سپاه پاسداران شیراز هستم و بعد از چند روز آموزش صلاحهای سنگین و سبک به جبهه اعزام می‌شویم دوستتان دارم دوستم بدارید از یادم نبرید هیچ خودتان را ناراحت نکنید زیرا من سوی پدرم می‌روم و منتظر شما می‌مانیم برادر جان من به میل باطنی خود به جبهه رفتم مبادا به کسی توهین بکنید زیرا روحم را عذاب می‌دهید  و سلام .

 

عبدالطیف حیدرزاده ۱۳۶۰/۰۴/۰۷

 

  1. نامه‌ای برای برادرش محمد علی (۲) :

 

برادر خوبم محمد علی حیدر‌زاده

سلام عرض می‌کنم و امید است آنرا از شهر شهیدان گمنام شوش بپذیرید برادرم می‌دانم از دستم ناراحت هستی ولی چه کنم همواره دلم هوای کربلا می‌کند و نمی‌توانم در گناوه بمانم زیرا دوستانم برادرانم در زیر ترکش دشمن تکه تکه می‌شوند و من در خانه‌ام راحت آرامیده‌ام این رسم مردانگی و مسلمانی نیست برادرم شما در گردنم خیلی حق دارید و لاکن دینم در گردنم بیش از این حق دارد برادرم شما برایم خیلی زحمت کشیده‌اید همه زندگی را مدیون شما هستم ولی جانم برای کسی که مرا به وجود آورده است و از شما می‌خواهم  به خاطر خدا خودتان را ناراحت نکنید من دیوانه دینم شده‌ام و آدم دیوانه حرف سرش نمی‌شود و اما از اینجا شوش از شهری که خانه‌های آن توسط سلاحهای سنگین کافران ویران شده است برایت نامه می‌نویسم ما به مدت چهار روز است که به این شهر وارد شده‌ایم و کلیه برادران را به جبهه برده‌اند و هنوز شهر پر از نیرو از سراسر ایران است و اهواز هم ما را جهت آموزش بی‌سیم در شهر نگه داشته‌اند به زودی بر مزدوران صدامی حمله خواهیم برد و نابودشان خواهیم کرد و شاید توانستیم هدیه ای کوچک به مناسبت عید تقدیمتان کنیم تمام یاران را سلام برسانید و هیچ خودتان را به خاطر من ناراحت نکنید .

آدرس ما : شوش ـ تیپ ۱۷ قم گردان ۳ گروهان ۱ دسته ۱ بی‌سیم چی عبد‌الطیف حیدر‌زاده

 

برادرت عبدالطیف

________________________________________________________________________________________________________

خاطرات شهید

  1. خاطره ای از خواهر شهید مریم حیدرزاده :

اولین خاطره که از برادرم در ذهن دارم این است که وقتی از جبهه برگشت گفت حدود یک ماه در جبهه نتوانستم که روزه‌ام را ادا کنم به همین خاطر یک ماه در خانه ماند و بدون اینکه یک شب سحری بخورد روزه‌اش را گرفت و بعد دوباره عازم جبهه شد .

من مریم حیدر‌زاده خواهر شهید حیدر‌زاده چند خاطره‌ای را که از برادرم به یاد دارم به رشته تحریر درآوردم . در سال ۵۹ که جنگ شروع شد . شهید حیدر‌زاده عضو بسیج سپاه بود و همگام با دیگر برادران خود عازم جبهه جنگ شد . بعد از آنکه از جبهه برگشتنند مدتی در جهاد سازندگی خدمت کردند و بعد از آن چون مادرش به مسئولین اعزام نیرو گفته بودند که ایشان را به جبهه نفرستند شهید حیدر‌زاده همراه با شهید غلامرضا تیلک از طریق شهرستان کازرون به جبهه رفتند و خانواده ایشان تا مدتی از غیبت ایشان و رفتنشان به جبهه بی‌اطلاع بودند . بعد از برگشتن از جبهه به استخدام اداره شیلات شهرستان گناوه درآمدند و مدتی در اداره شیلات مشغول به کار بودند که بعد از مدتی به اتفاق برادر شهید محمد غلامی  که همکار ایشان در شیلات بودند به جبهه رفتند در عملیات فتح ‌المبین به زیارت محبوب شتافتند راهش گرامی و پر رهرو باد  .

حدود یک ماه پس از شهادت ایشان یک روز یکی از کارگران شیلات به منزل برادرم محمد علی حیدر‌زاده آمد در حال که چند کیلو ماهی و میگو و چند عدد تن ماهی در دست داشت گفت اینها سهمیه ماهیانه شهید حیدر‌زاده است که از طرف شیلات به ایشان داده می‌شوند . و بعد از پرس و جو تازه ما فهمیدیم که شهید حیدر‌زاده هر ماهه که سهمیه‌اش را می‌گرفته آنرا بدون اینکه به خانه بیاورد یا کسی بفهمد به فقیران و مستمندان می‌داد .

شهید حیدر‌زاده الگوی کامل از یک انسان وارسته و با ایمان بود هیچ وقت نمازش به تاخیر نمی‌افتاد با شوق و شور فراوان در عزاداری مولا و آقایش حسین (ع) شرکت فعال داشت در حسینیه‌ها و مساجد حضور فعال داشت .

هیچ وقت غذای سیر نمی‌خورد و همیشه می‌گفت به فکر مردمی باشید که از شما فقیر‌ترند و نمی‌توانند غذای خوب بخورند من به چشم خود دیدم که چند گونی بهم دوخته بودند و شب روی گونی می‌خوابید ، در جواب اعتراض ما با این کار ، او می‌گفت شما می‌دانید که رزمندگان ما در خط مقدم شب تا صبح روی خاک می‌خوابیدند و هیچ سر پناهی و مأمنی ندارد من چگونه می‌توانم اینجا روی تشک و پتو بخوابم در حالی که برادرانم از سرما تا صبح می‌لرزند .

شهید حیدر‌زاده هیچ وقت برای خرید لباس به بازار نمی‌رفت همیشه از لباسهای برادرانش استفاده می‌کرد و آنها را می‌پوشید این بود گوشه‌ای از زندگی شهید عبدالطیف حیدر‌زاده .

شهیدی که با وجود پای مجروح (توضیح اینکه شهید حیدر‌زاده قبل از اینکه به شهادت برسند . باشند پای رانش بر اثر برخورد با مین صد نفر صدمه دیده بود و با چفیه‌اش آنرا محکم می‌بندد و به نبرد ادامه می‌دهد . )

خاطره دیگری از برادرم در ذهن دارم این است که وقتی برادرم برای مرخصی به خانه آمده بود همراه دو تا از هم‌ رزمانش بود وقتی مادر به حالت گلایه از او پرسید که چرا فقط شما به جبهه می‌روید کسان دیگری هم هستند که به جبهه بروند شهید در جواب مادرم گفت من به جبهه می‌روم و تا چهل روز دیگر برمی‌گردم درست بعد از چهل روز جنازه‌اش را به شهرستان آوردند .

خاطره دیگری که از برادرم شهیدم دارم نامه‌ای است که به همراه دفترچه ارسال می‌کنم .

مریم حیدر‌زاده

  1. خاطره ای از برادر شهید محمد علی حیدرزا ده :

برادری که سمت پدر شهید را بعهده داشته اینجانب محمد علی حیدرزاده برادر شهید عبدالطیف حیدرزاده می‌باشم چرا خودم را پدر شهید معرفی کردم. شهید عبدالطیف حیدرزاده  در خوانده‌ای فقیر به دنیا آمد پدر ما بسیار در فقر زندگی می‌کرد طوری که قدرت غذای کافی را نداشت که به ما بدهد . بنده تا کلاس پنجم دبستان بیشتر نتوانستم تحصیل کنم ناچار از مدرسه بیرون آمدم در سن ۱۴ سالگی بعنوان ملوان در لنجها مشغول بکار شدم تا کمکی به پدر باشم بعد از مدتی در شرکت کشتیرانی خصوصی استخدام شدم و مشغول کار شدم و کارم به آبادان کشیده شد و از استان بوشهر شهرستان گناوه مهاجرت کردم در آبادان که مستقر شدم برادرم شهید عبدالطیف حیدرزاده را بردم آبادان و او را مدرسه گذاشتم تا دوره دبستان و دبیرستان را گذارند و در نیروی هوائی تهران ثبت نام کرد و مدت ۱۱ ساعت نیز پرواز کرد تا آخر   سال ۵۶ که حضرت امام خمینی رحمت ا… دستور فرمودند پادگانها را تخلیه کنید شاید اولین نفر  شهیدم عبدالطیف حیدرزاده بود که پادگان را رها کرد و به آبادان بازگشت و به اتفاق برادر دیگرم در تظاهرات روز و شب شرکت می‌کرد تا اینکه انقلاب پیروزانه به ثمر رسید و آنها کماکان در سنگرها بودند و از انقلاب دفاع می‌کردند تا اینکه جنگ تحمیلی دامنگیر شد و آنها تفنگ به دوش از شهر آبادان محافظت می‌کردند ما ناچار خانه و زندگی را ترک کرده به شهرستان گناوه مهاجرت کردیم .

محمد علی حیدر‌زاده

________________________________________________________________________________________________________

وصیت نامه شهید:

به راستی که هر کس خدا را یاری کند خداوند او را یاری خواهد کرد.

و اما این شهادت نامه را برای شما راهروان راه الله هدیه می‌کنم باشد همواره موفق و موئد باشید . سپاس خدایی را که جان داد تا در راهش جانفشانی کنیم و درود بیکران به یگانه منجی عالم بشریت محمد مصطفی(ص) و فرزندش خمینی کبیر که این جانها را به حرکت درآورده در راه صحیح هدیه شوند بارها خواستم بزرگترین و با ارزش ‌ترین چیزی که در زندگی دارم فدای اسلام نمایم هر بار که پیش رفتم مورد قبول واقع نگردیدم و اما این بار که لطف و عنایت خداوندی شامل حالم شده سپاس‌گذارم و اما شما پیروان خط خمینی کبیر بتازید بر دشمن دین و به حرفی جز حرف روحانیت گوش ندهید بدرستی که این روحانیت بودند که ما را بیدار کردند و اینانند که ما را به صراط مستقیم راهنمایی می‌کنند .

شما مادرم غصه نخور که فرزندی را از دست دادی ناراحت باش که چرا یکی از آنها را هدیه کردی . بشتاب تا مادری نمونه برای اسلام عزیز باشی . در زندگیم فقط شما را داشتم هیچگاه به کسی جز شما فکر نمی‌کردم همواره می‌خواستم برنامه‌ای پیش آید تا دین خود را نسبت به شما ادا کنم .

اینجا که در آن پاداشی بزرگ است مبادا به حرفهایی که باعث ناراحتی خدا و خلق می‌شود گوش دهی مگذار اولیاء شیطان در جسم و روحت نفوذ کند و اجرت را ضایع نمایند ، اکنون چشم مسلمانان واقعی به توست خون سرخم فرش راهت باد برای برادران عزیزم که همواره سنگینی زندگیم بر دوش شما بود و بارها بخاطر من ناراحت شدید اکنون شما برادر یک شهید هستید افتخار بکنید که مقامی بالا یافته‌اید مقامی که همه کس لیاقت آنرا ندارند و این افتخار را مدیون رهبر کبیر انقلاب باشید دعایش کنید و راهش را راه خود بدانید و خواهران خوبم بدانید که شما زینبان زمانید این مقامی است بس بزرگ پس پیام حسین زمان خمینی بزرگ را به گوش جهانیان برسانید که این خواست من و راه من است و شما ای ملت اسلام همواره بگویید خدایا ، خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار .

جسدم را از شیلات حرکت دهید تا کوردلان بدانند که امت خمینی هم در سنگر اقتصادی و هم در سنگر جنگ مبارزه کردند و پیروز شدند و راه شهیدانشان ادامه دارد .

 

سرباز اسلام عبدالطیف حیدرزاده

بازدید: 2