خاطرات شهید

تقدیم به شهدای هشت سال جنگ تحمیلی

سرباز امام خمینی

هفت هشت ساله بودم . سال ۶۲یا ۶۳ دقیقا یادم نیست شغل پدرم ملوانی یا به قول خودمان جاشو بود برای تامین معاش خانواده روی لنج های مردم کار می کرد.

ما همیشه منتظر برگشت پدر از سفر بودیم سفری که سوغاتی آن برای ما یک دست لباس یا یک جعبه حلوا مسقطی یا یک قوطی شیر کاکائویی نیدو بود وقتی پدرم از سفر می آمد اولین نشانه ی رنج سفر صورت آفتاب سوخته و دست های زحمت کشیده اش بود. در یکی از سفرها پدر یک کاپشن برایم آورد که روی دوش سمت چپش پرچم امریکا بود و پدر هم‌ که اصلا نمی دانست پرچم امریکا چه شکلی ست.

پدر هر موقع که مسافرت نمی رفت کارهایی جهت کمک به جبهه در حد توان انجام می داد. شهید عبدالعزیز رستمی علاوه براینکه پسر دایی پدر بود یارغار او نیز بود و هر موقع از جبهه برمی گشت به دیدن پدرم می آمد.

مادر منقل خاکی را پر از هیزم می کرد و توی اتاق می گذاشت این منقل خاکی یکی از عزیزترین وسایل منزل ما بود چون پدر بخاری علاءالدینی را که از کویت آورده بود به جبهه اهدا کرده بود و مادر مثل همیشه صبوری می کرد .

خلاصه با پسر دایی(شهید رستمی)می نشستند و از پیرمرد نورانی که روشنگر و هدایتگر جبهه ها بود و عشق اول و آخر بچه بسیجی ها بود صحبت می کردند .همیشه نام امام خمینی را می شنیدم و بدون هیچ شناختی عاشقش شدم وقتی پدر از امام صحبت می کرد به قول معروف گل از گلش می شکفت و آب دهانش را با ولع قورت می داد و با چه شوقی می گفت امام خمینی.

به شهید گفتم که پدر یک کاپشن برایم آورده با پرچم امریکا روی دوش سمت چپش و من که از حضور شهید رستمی در منزلمان بسیار خوشحال بودم و می خواستم به نوعی عرض اندام کنم رفتم کاپشن را پوشیدم و آمدم جلوی شهید رستمی دو زانو نشستم .

شهید رستمی نگاه مهربانانه ی به من کرد و بعد که پرچم امریکا را روی دوشم دید لبخند در صورتش کمرنگ و کمرنگ تر شد و با حالت قهری گفت:ابراهیم این کاپشن که عکس پرچم امریکا روی دوشش است ؟!

پدر خیلی ناراحت شد و سریع گفت :اگر پرچم امریکا هم باشد صادق خودش می دونه چیکارش کنه …تا اینکه شهید رستمی رفت .

فردا صبح که بلند شدم فکر خلاص شدن از این وصله ی ناجور راحتم نمی گذاشت رفتم یک تیغ برداشتم و زیر درخت کنار حیاطمان نشستم و شروع کردم به باز کردن پرچم و با هر زحمتی بود خودم را از شرش راحت کردم البته جای نخ های آن روی دوشم ماند.

حوالی ساعت ۲ یا ۳ بعد از ظهر بود که درب چوبی منزلمان به صدا در آمد پدر رفت در را باز کند از داخل خانه متوجه شدم شهید رستمی پشت در است و برای خداحافظی آمده است تا مجددا به جبهه بر گردد

من سریع کاپشن را پوشیدم و رفتم بیرون

پدر و شهید رستمی روی خودشان را برگرداندند و به من نگاه کردند و من طوری ایستادم که ببینند که دیگر پرچمی روی دوشم نیست هردو همزمان شروع کردن به خندیدن کردند.

پدر دست روی سرم گذاشت و گفت آفرین و شهید رستمی هم خم شد صورتم را بوسید و توی گوشم گفت قول بده سرباز خوبی برای امام خمینی باشی شهید رستمی رفت و در همان عملیات به مقام رفیع شهادت نائل گردید و ما ماندیم و قولی که به او داده بودیم…

خاطره ازصادق خدری

بازدید: 1