شهيد عبدالعزیز رستمی

نام پدر : حيدر

تاريخ تولد : ۱۳۴۲/۱/۱

تاريخ شهادت: ۱۳۶۲/۵/۱۰

محل تولد : بوشهر

محل شهادت :پيرانشهر

آرامگاه : گلزار شهدای گناوه

_______________________________________________________________________________________________

زندگی نامه شهید

شهيد عبدالعزيز رستمي فرزند حيدر در سال ۱۳۴۲ در خانواده‌اي مذهبي در روستاي كمالي متولد شد و به دليل رفت و آمد روحانيون به منزل ايشان به خصوص تو‌صيه‌هاي پدر بزرگش مرحوم حاج ‌رضا علاقه خاصي به روحانيت داشت و در همان دوران كودكي با مسائل اسلام آشنا شد .

وي قبل از آنكه به سن بلوغ برسد شروع به خواندن نماز و گرفتن روزه نموده بود .

در مراسم روضه خوانی ماه‌هاي محرم و رمضان در هر شرایطی شرکت می نمود و به نوحه سرائي و خواندن دعاي كميل در شب‌هاي ماه رمضان مي‌پرداخت .

وي به علت گرفتاري خانوادگي و ادامه تحصيل برادر بزرگتر با وجود هوش سرشاري كه داشت ناچار به توقف تحصيلات خود در مقطع ابتدائي شد تا به كمك پد به كار و امرار معاش خانواده بپردازد و بتواند باري از دوش پدرش بردارد .

وي تابستان سال ۱۳۶۰ ازدواج كرد و از او يك فرزند پسر باقي است شهيد رستمي با توجه به علاقه خاصي كه به انقلاب و جمهوري اسلامي داشت به ويژه سپاه پاسداران كه آنها را نگهبانان دين و جمهوري اسلامي مي‌دانست خود نيز جهت همكاري با آنها وارد اين نهاد انقلابي شد .

وي هميشه آرزوي شهادت داشت و وقتي كه در گلزار شهدا مي‌آمد مي‌گفت خوب است انسان شهيد شود چقدر اين شهدا ارزش دارند .

آري او همان طور كه دوست داشت و خود نيز به خواب ديده بود در آخرين مرتبه كه به مرخصي آمده بود يك نسخه از وصيت نامه‌ و يك قطعه عكس به برادرش داده بود و گفته بود كه من اين‌بار شهيد مي‌شوم و جسدم نیز تا مدتي پیدا نمي‌ شود و از طرفم از تمام ‌كساني‌كه حقي بر‌‌‌ گردنم دارند حلالي بطلبيد ؛

آري او همانطور كه گفته بود در عملیات والفجر ۲ پس از پيروزي‌هاي چشمگير در روز ۱۳۶۲/۵/۱۰ عاشقانه به ديدار معبودش شتافت و پیکر مطهرش نیز پس از مدت زمان نزديك به ۱۲ روز به منزلگاه ابديش گلزار شهداي گناوه در كنار ديگر دوستانش قرار گرفت .

روحش شاد و راهش پر رهرو باد

________________________________________________________________________________________________

خاطرات شهید

تقدیم به شهدای هشت سال جنگ تحمیلی

سرباز امام خمینی

هفت هشت ساله بودم . سال ۶۲یا ۶۳ دقیقا یادم نیست شغل پدرم ملوانی یا به قول خودمان جاشو بود برای تامین معاش خانواده روی لنج های مردم کار می کرد.

ما همیشه منتظر برگشت پدر از سفر بودیم سفری که سوغاتی آن برای ما یک دست لباس یا یک جعبه حلوا مسقطی یا یک قوطی شیر کاکائویی نیدو بود وقتی پدرم از سفر می آمد اولین نشانه ی رنج سفر صورت آفتاب سوخته و دست های زحمت کشیده اش بود. در یکی از سفرها پدر یک کاپشن برایم آورد که روی دوش سمت چپش پرچم امریکا بود و پدر هم‌ که اصلا نمی دانست پرچم امریکا چه شکلی ست.

پدر هر موقع که مسافرت نمی رفت کارهایی جهت کمک به جبهه در حد توان انجام می داد. شهید عبدالعزیز رستمی علاوه براینکه پسر دایی پدر بود یارغار او نیز بود و هر موقع از جبهه برمی گشت به دیدن پدرم می آمد.

مادر منقل خاکی را پر از هیزم می کرد و توی اتاق می گذاشت این منقل خاکی یکی از عزیزترین وسایل منزل ما بود چون پدر بخاری علاءالدینی را که از کویت آورده بود به جبهه اهدا کرده بود و مادر مثل همیشه صبوری می کرد .

خلاصه با پسر دایی(شهید رستمی)می نشستند و از پیرمرد نورانی که روشنگر و هدایتگر جبهه ها بود و عشق اول و آخر بچه بسیجی ها بود صحبت می کردند .همیشه نام امام خمینی را می شنیدم و بدون هیچ شناختی عاشقش شدم وقتی پدر از امام صحبت می کرد به قول معروف گل از گلش می شکفت و آب دهانش را با ولع قورت می داد و با چه شوقی می گفت امام خمینی.

به شهید گفتم که پدر یک کاپشن برایم آورده با پرچم امریکا روی دوش سمت چپش و من که از حضور شهید رستمی در منزلمان بسیار خوشحال بودم و می خواستم به نوعی عرض اندام کنم رفتم کاپشن را پوشیدم و آمدم جلوی شهید رستمی دو زانو نشستم .

شهید رستمی نگاه مهربانانه ی به من کرد و بعد که پرچم امریکا را روی دوشم دید لبخند در صورتش کمرنگ و کمرنگ تر شد و با حالت قهری گفت:ابراهیم این کاپشن که عکس پرچم امریکا روی دوشش است ؟!

پدر خیلی ناراحت شد و سریع گفت :اگر پرچم امریکا هم باشد صادق خودش می دونه چیکارش کنه …تا اینکه شهید رستمی رفت .

فردا صبح که بلند شدم فکر خلاص شدن از این وصله ی ناجور راحتم نمی گذاشت رفتم یک تیغ برداشتم و زیر درخت کنار حیاطمان نشستم و شروع کردم به باز کردن پرچم و با هر زحمتی بود خودم را از شرش راحت کردم البته جای نخ های آن روی دوشم ماند.

حوالی ساعت ۲ یا ۳ بعد از ظهر بود که درب چوبی منزلمان به صدا در آمد پدر رفت در را باز کند از داخل خانه متوجه شدم شهید رستمی پشت در است و برای خداحافظی آمده است تا مجددا به جبهه بر گردد

من سریع کاپشن را پوشیدم و رفتم بیرون

پدر و شهید رستمی روی خودشان را برگرداندند و به من نگاه کردند و من طوری ایستادم که ببینند که دیگر پرچمی روی دوشم نیست هردو همزمان شروع کردن به خندیدن کردند.

پدر دست روی سرم گذاشت و گفت آفرین و شهید رستمی هم خم شد صورتم را بوسید و توی گوشم گفت قول بده سرباز خوبی برای امام خمینی باشی شهید رستمی رفت و در همان عملیات به مقام رفیع شهادت نائل گردید و ما ماندیم و قولی که به او داده بودیم…

خاطره ازصادق خدری

_______________________________________________________________________________________________

وصیت نامه شهید

بسم رب الشهداء و الصدیقین

بنام خداوند بخشنده مهربان ، خدايي كه جان و حيات مي‌بخشد و جان و حيات مي‌ستاند ، زنده مي‌كند و مي‌ميراند . خدايي‌كه آمرزنده است و شديدالعقاب است .

اي خوشا با فرق خونين در لقاء يار رفتن سر جدا ، پيكر جدا بر محفل دلدار رفتن

اكنون كه عازم ميدان نبرد حق عليه باطل هستم ميدان آزمايش مي‌داني كه چه بسا عزيزان عاشق ما براي ديدار معشوق خود رفتند به سوی حق با معشوق خود وصلت كردند و جاودانه با او هستند .

مي‌داني كه ما را به ياد نبردهاي صدر اسلام از اُحُد گرفته تا ميدان كربلا و جانفشاني‌هاي رهبر شهيدان امام حسين مي‌اندازد اكنون كه ياران امام روح الله عازم ميدان است و به نداي هل من ناصر … امام لبيك گفته و مي‌روند تا پوزه آمريكا و شوروي و ديگر نوكران آن را به خاك ذلت بمالند اين جانب نيز بر خود واجب دانسته تا به سهم خود براي اسلام كاري كرده‌ باشم همراه كاروان شدم .

اكنون كه خداوند چنين افتخاري را نصيبم مي‌كند لازم دانستم چند كلمه اي با شما عزيزان با شما سربازان اسلام و ياران امام در ميان بگذارم ، انسان همه جا مي‌تواند براي اسلام و انقلاب خدمت كند ولي بنده تمام راههايي را كه ديگران در آن خدمت مي‌كنند بررسي كردم تنها راهي كه كمي خاطرم را جمع كرد مركزي بود بنام اسلام و انقلاب اسلامي که تاسيس شد .

يعني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي وقتي كه اسم سپاه را مي‌شنوم اشك شوق بر چشمم حلقه مي‌زند از همه چيز دست كشيدم و به دوست پيوستم در سپاه ثبت نام كردم و اكنون با گذرانيدن دوران پر افتخار و فراموش نشدني آموزشي سپاه بايد خود را براي خدمت آماده كرده باشم.

علاقه من به سپاه و انقلاب چيز تازه‌اي نيست من از اوايل انقلاب علاقه بخصوصي به انقلاب و سپاه داشتم و اكنون غصه مي‌خورم كه چرا زودتر اين افتخار نصيبم نشد كه وارد سپاه شوم و فيض بيشتري ببرم دلم مي‌خواست براي مردم ايران و به خصوص مردم شهرم خدمت كنم ولي باز دل خوشم از اينكه اگر تا كنون نتوانسته‌ام براي مردم خدمتي كنم ولي اكنون مي‌روم جبهه آنقدر كوشش مي‌كنم تا لااقل تلافي قسمتي از خدمتم را كرده باشم اگر در اين راه شهيد شدم كه به آرزوي خود رسيده و از ملت تقاضاي بخشش مي‌كنم و اگر حياتي باقي بود هم كه ان شاء الله به خدمت گزاري مرا قبول دارند .

مي‌گويند كه مدتي است در جنوب و غرب ايران بازار معامله داغ است البته بازار معامله مبادله جنس و كالاي فاني دنيا نيست و طرف معامله نيز اشخاص عادي و مختلف نيست بلكه در آنجا طرف معامله كسي است كه احتياج به معامله و مبادله ندارد از همه چيز بي‌نياز است بلكه اين ما هستيم كه به كالاي او محتاج و نياز‌‌‌‌منديم.

بنده چندين بار قصد اين بازار كردم و تصميم گرفتم كه بروم و اين معامله را انجام بدهم ولي توفيق نيافتم ولي اين بار با قلب لبريز از عشق و ايمان به اين معامله مي‌روم اين بار آنقدر مي‌ايستم و چانه ميزنم تا كالاي ناقابل مرا قبول كند من كار ندارم كه او در عوض چه به من خواهد داد او هر چه بدهد نيكو‌ست و از روي عدل است.

منظور من اين است كه او كالاي مرا قبول كند اي برادر و خواهر مسلمان و سلحشور آنجا مبادله جان است مي‌دهند و سعادت هميشگي مي‌خرند آنجا بوي خون است باروت و بانك تكبير است و لا اله الله الا الله آنجا جوانمردي و استقامت است .

اينك وصيتي دارم به شما اي برادر و خواهر مسلمان و شهيد پرور در همه كار‌هايتان خدا را ناظر بدانيد كارهايتان براي خدا باشد اكنون كه جنگ كمي طولاني شده دشمنان اسلام نيز وارد عمل شده و مي‌گويند كه مردم ايران از جنگ و انقلاب خسته شدند

ولي ان شاء الله شما با شركت در نماز جمعه حضور و يكپارچگي خودتان را در صحنه حفظ كنيد و به استكبار جهاني ايّادي او نشان دهيد كه نه تنها مردم ايران خسته نمي شوند بلكه مصمم تر از پيش با امريكا و نوكرانش در منطقه و جهان مبارزه خواهند كرد .

شما هميشه گوش به فرمان امام عزيزمان باشيد فرمان او فرمان امام زمان و فرمان امام زمان فرمان پيامبر و فرمان پيامبر فرمان خدا است خداي نكرده نكند يك لحظه از فرمان امام كه همان فرمان خداست غفلت كنيد و امام را تنها بگذاريد كه دشمن شاد شوند .

دشمنان هميشه در اين فكر بوده‌اند كه مردم را از روحانيت جدا كنند و جداگانه به جان آنها بيفتند ولي ما مي‌گوييم اگر روحانيت نبود اسلام نبود و بر هر فرد مسلمان واجب است كه براي حفظ اسلام از روحانيت اصيل پشتيباني كنند روحانيتي كه در تمام تاريخ رشد انقلابي خود را نشان داده و در واقع اگر او نبود اكنون اسلام به تباهي كشيده شده بود.

اي ملت رزمنده دعاي به جان امام را فراموش نكنيد و هميشه براي رضاي خدا امام را دعا كنيد امام قلب ملت است قلب خودتان را به نور روشن نگهداريد پشت جبهه را محكم داشته باشيد .

همانطور كه قبلا نشان داده‌ايد تا آنجا كه امكان دارد نماز جمعه را ترك نكنيد و سر نمازهايتان براي رزمندگان در جبهه دعا كنيد چون همين دعاهاي شماست كه جبهه‌ها را آنگونه به پيش برده است خانواده شهدا را فراموش نكنيد كه چشم آنها بسوي خدا و شماست .

از پدر و مادرم و خانواده‌ام عاجزانه طلب بخشش مي‌كنم و از آنها مي‌خواهم كه براي رضاي خدا مرا حلال كنند از كليه برادران مي خواهم كه هر چند من برادر بدي براي آنها بوده‌ا‌م آنها به بزرگي و خوبي خودشان مرا ببخشند و حلال كنند .

از كليه قوم و خويشان و دوستان و برادران مسلمان و خواهران مسلمان عاجزانه طلب بخشش مي‌نمايم . پدرم اگر من شهيد شدم فرزندم را با مكتب اسلام آشنا سازيد و هر طور شده او را با قرآن آشنا سازيد و در پايان پيروزي همه شما‌‌ را در كارهايتان از خداي بزرگ آرزو مي‌كنم خداوند اسلام و مسلمين را به اعلا درجه برساند و دشمنان اسلام را خوار و ذليل و نابود كند .

پشت تا‌بوتم اگر شهيد شدم شعار : فيضيه ـ دانشگاه ـ خدايا، خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگه دار ـ مرگ بر امريكا ، شوروي ، صدام ـ الله اكبر ، خميني رهبر را بنویسید.

هر وقت سر قبرم آمديد براي رزمندگان و امام دعا كنيد .

خدايا ، خدايا تا انقلاب مهدي حتي كنار مهدي خميني را نگه دار از عمر ما بكاه به عمر او بيفزا رزمندگان اسلام نصرت عطا بفرما .

و سلام عليكم و رحمت الله و بركاته .