خاطرات شهید

۱٫خاطرات شهید از زبان خواهرش : 

عنوان خاطره : روزهای شیرین با تو بودن برادرم

دست‌ها را طلب میدارم زکام دل برآید     یا تن سر و به جانان یا جان و تن برآید

هرگاه قصد آن دارم که در درباره شهید چیزی بنویسیم دستم توان گرفتن قلم را ندارد و اشک در چشمانم حلقه می زند و اگر بخواهم مطلبی درباره شهید بر زبان آورم زبان در دهانم خشک می شود و خجالت می کشم چیزی بگویم زیرا او برتر از آن است که من گناهکار بخواهم مطلبی از او بر زبان برانم . ولی شهید رسالتی سنگین بر دوش ما نهاده است و همانا پیام آزادی است و همین مرا مجبور به سخن گفتن و نوشتن می کند پس چنین دفتر را رنگین و عطرآگین می کنیم از خصوصیات و صفات شایسته شهید عبدالکریم رزمجو :

شهید قلبی دارد با وسعت عشق ، روحی به پاکی و زلالی دریا و شهید راوی حرف حسین بن علی در کربلای جبهه‌هاست ، شهید دریاست ولی خود را قطره می بیند و حافظ پرچم توحید و نگهبان سنگر دین است ، او نیمه قلب رهبر است و رهبر نیمه قلب شهید ، نبض هستی و کهکشان نور . استواری قدمهای شهید پای کوه را سست می کند و توان ایستادن را از او می گیرد .

او با ریختن خون پاکش زیباترین معنی را برای عشق تا ابد در دفتر تاریخ نگاشته است . و اینک برادر ارجمند و عزیزم قلم در دست گرفته تا خاطرات روزهای قشنگی که با تو بودم یاد آور شویم . آن روزهای پر از عاطفه که همگی با صمیمیت و صداقت گرد هم جمع می شدیم و تو همیشه گرما بخش و باعث نشاط جمع ما بودی و با حرفهای پر رضایت ما را در عمق تفکر فرو می بردی ، رفتار برادرم با متانت و افتادگی خاص همراه بود هیچ گاه نمی دیدم باعث ناراحتی افراد خانواده شود بلکه در جهت خوشنودی پدر ، مادر ، خواهر ، برادر و تمام کسانی که آنها را دوست می داشت قدم بر می داشت .

 او « بالوالدین احسانا » را چه خوب و زیبا با رفتارش به پدر و مادرم تفسیر می کرد . فرومایگان و بیچارگان همیشه برایش قابل احترام بودند و این را با یاری رساندن به آنها همراه کرده بود .

او از مولایش علی (ع) چنین یاد گرفته بود که محرومان را دوست بدارد و دست نوازش و مهربانی‌اش را از سر آنها بر ندارد . همیشه کارهایش با خلوص نیت همراه بود و حاضر نبود هیچ کاری را برای رضای خلق خدا انجام دهد . هر گاه در مجلسی حضور پیدا می کرد بسیار آرام و متین بود و هیچ گاه صحبتی را بدون تفکر بر زبان جاری نمی ساخت که موجب رنجش اطرافیان شود حرفهایش را مرور می کرد و اگر صحبتش در خور شنیدن افراد مجلس بود بر زبان جاری می ساخت و این گونه بودن را از مولایش علی (ع) فرا گرفته بود که بدون تفکر و اندیشه سخن به میان نیاورد .

 همیشه طاهر و با وضو بود بدین گونه همواره خود را در محضر خالق یکتا احساس می کرد و ما کمتر می دیدیم که رفتار زشتی از او سر بزند و در کارها و اعمالش نهایت دقت و سخت گیری را بکار می برد و به یاد داریم شادمانی و نشاطی که روزهای جمعه در چهره‌اش نمودار بود او این روز را قشنگترین روزهای زندگی خویش می دانست و روز تجدید عهد و پیمان با آقایش حضرت ولی عصر (عج) بود .

یک بار مشغول خواندن نماز بود که من از مقابل ایشان رد شدم وقتی که نمازش به پایان رسید گفتم عبدالکریم مرا دیدی که از مقابلت رد شدم او تعجب کرد و گفت اصلاَ متوجه حضور کسی در اتاق نشده است و من این را پرسیدم تا بیشتر او را بشناسم و ایمانش را دریافته بودم .

آری هنگام نیایش با معشوقش عاشقانه و دلباخته به راز و نیاز می پرداخت و خویش را از عالم خاکی به عالم ملکوت پیوند می زد همیشه پدرم می گفت عبدالکریم مال ما نیست چهره‌اش و حالات و رفتارش مرا متوجه کرده که اهل ماندن در بین ما نیست و او برای ما نمی ماند .

 او زندگی خویش را در عشق خلاصه کرده بود و معرفت محبوب را همچون گل لاله در سینه داشت نگاهش خود زبان گویایی بود که تو را به پای صحبتهایش فرا می خواند .

آن چنان رشته پیوند با محبوبش را استوار کرده بود که تنها پرواز به ملکوت قلب بی قرارش را آرام می کرد و او مرواریدی گرانبها در صدف خانواده ما بود ، مرواریدی به پاکی و نورانیت مناجاتهای شبانه .

بنابراین با این اوصاف و خصوصیاتی که از برادرم گفتم حال و هوای جبهه‌ها و شور نبرد نیز به سر او می زند . در زمان نبرد رئیس پایگاه بسیج بود تمام کتابهای درسی‌اش را به پایگاه می برد و در آنجـا درس می خواند همیشه به ما گوشزد می کرد و می گفت هرگاه مرا ندیدید بدانید جبهه رفته‌ام با وجود اینکه ۱۴ سال بیشتر نداشت و این سن زیادی برای رفتن به میدان نبرد نبود ولی او با زور و التماس توانست خویش را به جبهه عشق وارد کند و در راه فی‌ سبیل الله سر بلند بیرون آید .

برادرم در سال ۶۷ به دیدار معشوق خودش شتافت تا لبخندی ابدی بر لبانش نقش ببندند .

  1. حجیه خانم شیخ‌زاده

عنوان خاطره : بوی شهادت

در یکی از روزها شهید عبدالکریم رزمجو به منزلمان آمد و گفت زن داداش لباسهایم را بشور ، پس از استحمام چهره او بسیار دیدنی و نورانی شده بود . با همسرم او و شهید خسرو عبدویی را همراهی نمودیم . هنگامیکه به مقرشان رسیدیم موقع اعزام نیروها به خط مقدم بود . عبدالکریم که چهره‌اش همچون ماه شب چهارده شده بود گفت : من باید بروم ولی خسرو عبدویی گفت : که این سری نوبت من است و تو باید بمانی . به آنها گفتم این چه حرفی شما همش ورد زبونتون شده؟؟؟؟ ، که هر دو گفتند نگو این بهترین حرف ، هنگام خداحافظی نور چهره‌شان چنان مرا مبهوت کرده بود که دانستم این آخرین باری است که آنها را می‌بینم . و بدین سان بود که این آخرین دیدارشان بود !!!!

 

بازدید: 1