شهید علی محمدی

نام پدر: عباس

تاريخ تولد: ۱۳۴۳/۲/۵

تاريخ شهادت: ۱۳۶۴/۸/۳۰

محل تولد: بوشهر

محل شهادت: شرهاني

آرامگاه: گناوه

___________________________________________________________________________________

شرح زندگي 

 

شهيد علي محمدي فرزند عباس در سال ۱۳۴۳ در يك خانواده مذهبي و فقير در روستای لیلتین ديده به جهان گشود . در سن ۶ سالگي به مدرسه رفت و تا كلاس پنجم ابتدائي به تحصيل ادامه داد . سپس در سال ۱۳۵۵ به همراه خانواده به شهرستان گناوه مهاجرت نمود . برای مدتی در مدرسه ۱۷ شهریور گناوه به ادامه تحصیل پرداخت اما به دليل فقر خانواده ترك تحصيل نموده ، به كارگري پرداخت. او عاشق خدمت به ميهن اسلامي بود و در سن ۱۹ سالگی راهي خدمت مقدس سربازي شد . بعد از طی دوره آموزشی به لشکر ۹۲ زرهی اهواز منتقل و از آنجا به جبهه شرهانی نقل مکان نمود . وظیفه او دیده بانی بود و از این طریق کوچکترین تحرکات دشمن را زیر نظر داشت. سرانجام در تاريخ  ۱۳۶۴/۸/۳۰در یکی از دفعاتی که وی اقدام به رصد دشمن مینمود تیری مستقیم از سوی دشمن بر پیشانی وی نشست و به درجه رفيع شهادت نائل آمد .

يادش گرامي و راهش پر رهرو باد

 

___________________________________________________________________________________

 

خاطرات 

۱٫ خاطره اي از برادر شهيد غلامشاه محمدي

۱-۱‌ـ عنوان خاطره : ناتمام گذاشتن مرخصي

شهيد علي محمدي از ياران اسلام بود او هميشه از من و از جبهه و جنگ سوال مي‌كرد و دلش براي جبهه مي‌تپيد . و اين خاطره بر مي‌گردد به اواخر عمر شريفش . يادم هست در ۲۸ صفر سال ۱۳۶۴براي آخرين بار به مرخصي آمد در حالي كه ديگر خدمت سر بازيش تمام شده بود در اين آخرين مرخصي دوربين عكاسي تهيه و عكسهاي متعدد گرفته بود .

 

***********************************************

 

۱-۲ ـ عنوان خاطره :  وداع آخر

در منزل با مادر نشسته بوديم ـ علي خطاب به مادر و بقيه اعضای خانواده گفت كه اين سفر آخر من است و اين بار به شهادت مي‌رسم و حتي با اشاره به پيشاني خود گفت كه تير به پيشانيم اصابت میکند ، كه مادرم به او گفت پسرم شوخي نكن ولي انگار او مي‌دانست كه آينده چه خواهد شد . خلاصه بر خلاف رسم هميشگي كه به ديد و بازديد و بيرون رفتن علاقه خاصي نداشت گفت بياييد برويم طرف روستاهاي خودمان و ما  به آنجا حركت كرديم و در روستاهاي ليلتين و گزلوري و مظفري ، باز تين رفتيم و به اقوام و خویشان سر زدیم و عكس هم گرفتيم و  بعد  از ديد و بازديدهاي متعدد به گناوه آمديم .

شبي باراني در حال استراحت بوديم يك مرتبه علي آمد و مرا از خواب بيدار كرد و گفت مرا با موتور سيكلت به سر جاده ببر مي‌خواهم به منطقه بروم اين در حالي بود كه حدود ۲ الي ۳ روز از مرخصي‌اش باقي مانده بود . با عصباني گفتم در اين هواي باراني ، چرا تو كه چند روز ديگر مرخصي داري چرا عجله مي‌كني ولي او اصرار مي‌كرد و من ناچاراً در زير بارش باران او را به سه راهي جاده گناوه ديلم رساندم در نيمه شب ، و سپس با عصبانيت و در حالي كه از او ناراحت بودم بدون خداحافظي پشت به او كرده و به منزل آمدم و او ديگر بر‌نگشت و بعد از مدتي پيكر مطهرش را به شهرستان آوردند  .

 

***********************************************

 

۲٫خاطره اي از برادر شهيد (باراني محمدي)

۱٫ ۲  برادرم به مسائل عبادي مخصوصاً نماز اهميت زيادي مي‌داد و تاكيد زيادي داشت كه من نماز بخوانم . موقع نماز وضو مي‌گرفتم‌ و به بازي مي‌رفتم . يك روز قبل از اذان داشتم وضو مي‌گرفتم به من خنديد و گفت اينقدر به نماز علاقه داري ؟ گفتم : بله و با صداي الله اكبر نماز مي‌خوانم ،  او خنديد و گفت : تو خالي مي‌بندي . مي خواهي بروي بازي.  براي اينكه اثبات كند كه من دروغ مي‌گويم كه نماز مي‌خوانم . گفت وقتي كه براي صبح بيدار شدي مرا هم بيدار كن.

روزي كه قرار بود او را براي نماز بيدار كنم تا ساعت ۸ از خواب بيدار نشدم . بلند شده بود نمازش را خوانده بود ديده بود كه من خواب هستم چون سن كمی داشتم و هنوز نماز بر من واجب نشده بود دلش نيامده بود مرا بيدار كند وقتي از خواب بيدار شدم به من گفت نماز خواندي گفتم بله . گفت چرا مرا بيدار نكردي . گفتم دلم نمي‌آمد كه تو را بيدار كنم .

 

۲ـ ۲ ـ  خاطره‌اي از برادر شهيد (باراني محمدي) 

خاطره‌ ديگري كه دارم اين است كه  زماني كه به مرخصي آمده بود به من گفت : شنيده‌ام كه در كار منزل به پدر و مادر كمك نمي‌كني و آنها را اذيت مي‌كني من هميشه بازيگوش بودم گفتم اين طور نيست به من گفت از سربازي آمده‌ام . دلم نمي‌آيد دعوايت كنم  و گرنه تو را تنبیه مي‌كردم .

 

***********************************************

 

۳٫ سخني كوتاه از مادر شهيد :

گريه امانش نمي دهد و مي‌گويد يادآوري آن ايام باعث رنجشم مي‌شود فقط مي‌توانم بگويم بسيار خوب با اخلاق و مهربان بود و دوستش داشتم و به او افتخار مي‌كردم ما هم بيش از اين از او انتظاري نداشتيم . من منتظر هستم تا وسايل و ساك پسرم به دستم برسد او را خدا داد و خودش هم از ما گرفت …

احساس خانواده بعد از شنيدن خبر شهادت

پدر شهيد گريه مي‌كند  خيلي ناراحت شدم و شما از اشكهاي من كه جاري مي شوند احساس مرا خواهيد فهميد و اين تنها كلامي بود كه ما از ايشان فهميديم و تمايلي به صحبت نداشت . مادر شهيد در دنباله مي‌گويد : در حالی اين خبر را شنيدم  كه اميد بازگشت فرزندم را داشتم و منتظراو بودم  اما با اين حال خدا را سپاس مي‌گويم كه فرزندم در راه اسلام ، خدا و قرآن شهيد شد و اين سعادت نصيب ما شد .

 

 سرانجام اين عاشق شيفته دل در تاريخ ۱۳۶۴/۸/۳۰ در منطقه عملياتي شرهاني ( شمال فكه)  به وصال معشوق و محبوب حقیقی خويش نائل آمد. 

اگر باشد قرار آخر بميرم             خدايا كن شهادت را نصيبم

نمي خواهم كه در بستر بميرم      كه چون اصغر و اكبر بميرم

يادش گرامي و راهش پر رهرو باد

 

___________________________________________________________________________________