خاطره ای از خواهر شهید  :

عنوان خاطره : نور قرآن

 

انا لله‌ و انا الیه ‌راجعون

تک ، تک عقربه‌های زمان قلب دردمند و زخم دیده عاشقان حسین را به لرزه در آورد و روزگار را به کام دلباختگان حق و حقیقت شیرین ساخت .

آری سال ۶۴ بود که قلعه مظلومیت حسین در کنج دل جان باخته‌ای رسوخ نمود و با آزمایشهای از پیش انجام شده خود را مهیای انا‌ لله می‌کرد و در چنین شرایط زمانی که وطن اسلام در خطر بود تازه جوانی به نام غلامحسین بهرسی فرزند شهباز پس از چند سال جان برکفی توجه مرا به خود جلب کرد که قرار بر این است .

در یکی از شبهای آن ماه خون برادرم بعد از دو روز مرخصی از جبهه و اقامت در خانه نیمه های شب تقریباً ساعت ۳ شب از خواب بیدار شدم صدای ناله ای سکوت شب را در هم شکسته بود کمی گوش دادم فهمیدم که کسی در خلوتی با خدای خویش هم راز است به دنبال آن صدا رفتم تا اینکه در اتاق بغلی اتاقم آن صدا به گوش میرسید اتاق خاموش بود در را که گشودم نوری به روشنی آتشی سیگار به چشمم خورد و آه و ناله جانگدازی گوشم را خراشید در حالی که کسی را متوجه نمیشدم در این حال ناگاه دست به کلید برق گذاشتم در آن لحظه صحنه بسیار عجیب و معجزه‌ واری را نظاره کرد قرآن بر رحل گشوده بود سجاده در اتاق گسترده و برادرم رو به قبله نشسته بود سئوال کردم چه می‌کنی ؟ چرا گریه میکنی در تاریکی که نمی‌توان قرآن خواند چرا قرآن باز است و آن نور قبل از روشنی چه بود ؟ نگاهی حسرت آمیز به من انداخت و گفت خواهر دارم قرآن می‌خوانم . با معبود خود خلوت گرفته‌ام . دوباره پرسیدم ؟ آن نور چه بود گفت : آن نور نوری جز نور قرآن چه میتواند باشد که من نتوانستم با کمک خود آن نور را متوجه خطوط آن شوم در حالی که سرا پا گوش میدادم چنان دگرگونی حال به من دست داد که نفهمیدم بعد از آن چه گذشت زمانی که به خود آمدم دیدم آفتاب روز بالا آمده و من هنوز در بسترم و گویا برادرم می‌گفت : خواهرم ، چه سعادتی داشتی که خلوتی مرا با خدایم نظاره کردی

 و السلام علیکم و رحمه الله وبرکاته

 

    خوشا روزی که بودم با برادر

                      چرا نشد بر وفق خواست تو این خواهر        

              شدم همچون ابر گریان ای برادر        

            چرا رفتی و تنها گذاشتی تو خواهر

 

——————————————————————————————————————————————