خاطرات:

خاطره از همرزم شهید(ملک ملک زاده)

خاطره اول:

من در کنار شهید بیژنی بودم که دشمن شیمیایی زد و شهید بیژنی چفیه و سربند خود را  که مزین به نام مقدس یا زهرا(س) بود به من داد تا بوسیله آن بتوانم مانع از ورود مواد شیمیایی به دهان خود شوم .

بعد از آن دیگر من غلامرضا بیژنی را ندیدم  و از آن زمان تا کنون ۲۷ سال می گذرد و هنوز آن چفیه و سربند نزد من به امانت باقی مانده است و دوست داشتم دوباره غلامرضا را ببینم و این امانتی را به وی تقدیم کنم و از محبت وی تشکر نمایم.  

تا اینکه حدود چند ماهه پیش شهیدمصطفی علی پور اهل روستای کره بند، شهید محمد دارویی و شهید غلامرضا بیژنی که اهل بوشهر بودند را در خواب دیدم که با پرواز وارد فرودگاه بوشهر شدند و من بسیار خرسند شدم و شهید نیز از وارد شدن به وطن بسیار خوشحال بود و احساس غرور می کرد.

شهید بیژنی در عالم خواب به من گفت من خجالت می کشم با خانواده ام روبرو شوم و به خانه برگردم چونکه دستم خالیست و چگونه می توانم با خانواده ام روبرو شوم، که در همین اثنا من بیاد امانتی خود افتادم و گفتم یک چفیه و سربند نزد من امانت داری  که نا خداگاه از خواب بیدار شدم و بعد موضوع را با سرهنگ موحد مسئول حفظ آثار استان در میان گذاشتم و تازه متوجه شده ام خواب من به واقعیت پیوسته است.

پس از شناسایی شهید و بازگشت به کشور به همراه ایشان ۹ شهید گمنام نیز وارد استان شد و  یکی از آنها ۱۷ سال سن داشت که در سیراف به خاک سپرده  شد که من ۹۰ درصد احتمال می دهم این شهید ۱۷ ساله کسی نیست به جز شهید مصطفی علی پور اهل روستای کره بند که تنها همرزم ۱۷ ساله و شهید گمنام در آن موقع بود که پیکرش به عقب برنگشت.

خاطره دوم:

بیاد دارم در شب عملیات شربتی را محیا کرده بود و به رزمندگان می داد و اعلام می کرد که این شربت شهادت من است، بخورید بعد نگویید که شربتی به من ندادید که باعث خنده بسیار رزمندگان شد، و واقعا هم این شربت شهادتش بود و همه خوردند و او را دیگر ندیدیم و شنیدیم به شهادت رسیده است.

——————————————————————————————————————————————

بازدید: 0