خاطرات شهید

۱- خاطراتی به قلم  شهید :

بسمه تعالی

در تاریخ ۱۳۶۴/۰۹/۱۷ که جهت اعزام به جبهه از شهرستان حرکت کردیم با اعلام بلندگو تبلیغات مردم از اول صبح تا ساعت ۴ ظهر اجتماع کرده و مادرانی را که قرآن در دست و اشک ریزان هاجر وار و اسماعیل‌های خود را بدرقه مینمودند در ضمن روزی که از خود استان حرکت کردیم شهر به شهر ده به ده روستا به روستا کنار جاده‌ها ایستاده بودند .

مادری را دیدم که دستش بطرف ماشین رزمندگان بلند کرده و فریاد میزد هدیه هدیه، یکی از بچه ها دست از شیشه بیرون آورد و بطرف ایشان دراز کرد گفت که بگیر آن وقت که آمد یک عدد خودکار است . به به از این همه ایثار مردمی را می دیدم که تا ساعت ۱۰ الی ۱۱ شب کنار جاده دیلم و روستاهای همجوار ایستاده بودند . خدایا با چه زبانی و قلمی یاد آوریم این بدرقه راه خودت قبول کن که بتوانیم سربازی حقیر و خدمت گزار برای اسلام باشیم ا ن شاالله .

 

 

۲- اعزام به کردستان

 

در تاریخ ۶۱/۳/۲۶ به منطقه کردستان اعزام شدیم . مقارن ساعت ۱۲ ظهر روز ۶۱/۳/۲۸ به منطقه ی از پیش تعیین شده رسیدیم . بچه ها آنقدر خوشحال بودند که یکدیگر را در آغوش گرفته و می بوسیدند . عشق ، عشق به الله ،  قرآن و اسلام بود . حدود ساعت ۱۵ خبر دادند که آماده باشید و باید به منطقه نامعلومی برویم . پس از ساعاتی فرمان حرکت صادر شد و بعد از طی مسافتی وسط دو کوه مستقر شدیم . پس از فریضه نماز مغرب و عشاء قرائت دعای توسل و گوش دادن به تذکرات پدرانه شهید نوری ، فرماانده گردان ، پیاده به راه افتادیم . در حالی که روحانیون عزیز پیشاپیش ما در حال حرکت بودند و بچه ها ذکر خدا را بر لب داشتند در پشت کوهی بسیار وسیع مستقر شدیم . آتش دشمن تمام منطقه را فرا گرفته بود. 

از جمله کراماتی که می دیدیم خمپاره هایی بود که در چند متری ما فرود می آمدند ولی عمل نمی کردند . کسی اصلا در فکر نبود و همه به یاد خدا و آماده آغاز عملیات بودند. حدود ساعت ۱۳:۳۰ فرمان حمله از طرف فرماندهی صادر شد و حرکت با رمز یا الله  آغاز گشت . نیروهای رو به زوال صدام پا به فرار گذاشتند و عده ای به دست پر قدرت لشکریان مهدی عج سرنگون شدند . عملیات تا صبح ادامه داشت . بچه ها به پیش می رفتند که ناگهان صدای حق طلبانه ی فرمانده بلند شد و گفت : بچه ها ، اسلام ، شب  و روز ندارد . بروید می خواهم به آرزویم برسم . حدود ساعت یازده صبح بود که فرماندهی گردان به لقاءالله پیوست .

خاطره ی بسیار جالبی که نظر حقیر را جلب کرده بود یک تانک عراقی بود که جاده را گرفته و به طرف ما می آمد . ناگهان تنی چند از بچه های بوشهری آن تانک را توسط تفنگ کلاش اسیر کردند و خدمه های او را تسلیم نمودند . بچه ها اگر چه دوستانشان شهید شده بودند ولی ایمان آنان آنقدر قوی بود که با رفتار خوبی اسرا را به عقب بکشانند . باید در پایان گفت تمام پیروزیهایی که نصیب ما می شود بوسیله همان دعا و ثنای بچه ها می باشد . نیمه های شب صدای الله اکبر گردان فجرالمهدی عج تمام آسمان را فراگرفته و خصوصیات و اخلاق پدرانه شهید نوری بچه ها را به خود ، جنگ و جبهه جلب کرده بود… .

 

 

۳- خاطرات خواهر شهید                       

بنام الله پاسدار حرمت خون شهیدان و با سلام و درود به رهبر کبیر انقلاب اسلامی و با سلام به ارواح پاک شهیدان انقلاب که با خون خود نهال انقلاب را آبیاری کرده اند .

 

آورد به خاطـرم اول ز وجـود              جز حیرتم از حیـات چیـزی نفـوزد

رفتم به کراه ندانیم چه بود             زین آمدن و بودن و رفتن مقصود

 

زندگی سراسر خاطره است از خاطرات تلخ و شیرین اکنون خاطرات زمان جنگ ، زمان انقلاب و زمان کودکی شهید را با زبان بی زبانی برای شما تعریف میکنم .

شهید در زمان کودکی یک فرد مذهبی بود قبل از اینکه نماز و روزه بر او واجب شود نماز و روزه را بجا می آورد ، در آن زمان هر جا یک مجلس روزه و مصیبتی امام حسین بود در آن مجالس شرکت میکرد و پای منبر می نشست و در سوگواری امامان شرکت داشت .

در زمان انقلاب شهید فعالیتهای زیادی انجام داد ، برای انقلاب و بیرون راندن شاه از این کشور فعالیتهای زیادی کرد . در آن زمان که وضعیت مملکت خیلی وخیم بود وی با حوزه علمیه رابطه مشترک در نشر و پخش کتاب داشت و از حوزه برای او کتاب فرستاده میشد ، تا زمانی که جنگ تحمیلی شروع شد شهید چون تنها پسر خانه بود و پدر خود را درزمان کودکی از دست داده بود و دارای یک مادر پیر و یک خواهر مجرد بود . طبق قانون  معاف شد تا سرپرستی این مادر پیر را عهده دار شود ولی عشق به خدا و حضرت مهدی چنان غوغای در دل این فرد به پا کرده بود که از اول جنگ خود را مهیا برای رفتن به جبهه میکرد و این مادر پیر هرچه اصرار داشت که پسرم امام خمینی (قدس) خودش تو را معاف کرده که مرا نگهداری کنی ، تو چرا زیر فرمان او میزنی تو که چندین مرتبه به جبهه رفته‌ای و وظیفه خودت را انجام داده‌ای دیگر نرو ، میگفت نه مادرم ، من تا زمانی که در جبهه جنگ حداقل یک قطره خونم ریخته نشود تا خونم در راه خدا حلال نشود من از جبهه و جنگ دست بر نمی دارم مگر کشته شوم و چند مرتبه برای رفتن به جبهه شبانه بی خبر می رفت .

از زبان دوستانش که در جبهه همراه او بودند می گفتند این فرد اینقدر به ما روحیه می داد که مانند نداشت ، می گفتند به ما میگفت بچه‌ها نترسید من مهدی را میبینم جلوی  آنها می دوید و با فریاد صلوات و یا حسین جلو می رفت و ما را آماده‌تر می کرد و به قول دوستانش که می گفتند هر زمانی هم حمله نبود شبها تا صبح در سنگر بیدار بود و نماز شب و دعا میخواند .

تا اینکه در کربلای ۵ بود که شهید شد و یک هفته قبل از شهادتش بود که یکی از فامیلهای او شهید شده بود برای هفتم و مراسم دعای کمیل او آمد خواهران به او گفتن تو خدمت خودت را برای اسلام کرده‌ای ، خدا از تو راضی نیست اگر بخواهی ما را بی صاحب بگذاری.  دیگر جبهه نرو بیا تا مراسم عروسیت را برگزار کنیم دستی روی سر خواهران و خواهرزاده های خود کشید و گفت صاحب همه خداست شما صبر کنید ، تا من در حمله بعد هم شرکت کنم بعداً اگر خدا خواست می آیم و عروسی می کنم خداحافظی کرد و رفت همین خداحافظی ، خداحافظی همیشگی با ما بود رفت و به آرزوی دیرینه‌اش رسید ، قریب نه ماه از او خبری نبود بعد هم پیکر پاک و مطهرش را به شهرمان آوردند.

 «روحش شاد و یادش گرامی باد»

 

۴- رویای صادقه

برادرم از همان کودکی به مراسم مذهبی و عزاداری علاقه داشت . به اهل بیت علیهم السلام عشق می ورزید . به کارش که خدمت به مهاجران جنگ تحمیلی بود علاقه مند بود و صادقانه خدمت می کرد .پس از شهادت دوستانش خیلی ناراحت بود. گفتم: غلامرضا جان چرا ناراحتی؟ در جوابم گفت: همه دوستانم شهید شده اند ولی من لیاقت شهید شدن را ندارم . با معنویت خاصی حرف می زد که قطرات اشک در چشمانم سرازیر می شد.

دفعه ششم که از جبهه برگشت خیلی خوشحال بود . به او گفتم چه شد؟ چرا این قدر خوشحالی؟ از خوابی برایم گفت که در جبهه دیده بود . خوابی که برایش مژده شهادت داشت . وقتی که بار دیگر به جبهه رفت به آرزوی دیرینه اش رسید…

 

 

۵٫ بسیار خوش طبع و شیرین بیان بود

با شهید بزرگوار غلامرضا تیلک در دوره دبیرستان هم کلاس بودم . شهید اخلاقی بسیار نیکو و مهربان داشت . بسیار شوخ طبع و شیرین زبان بود . اعتقاد و عنایت بسیار عجیبی به امر به معروف و نهی از منکر در سطح شهر از خود نشان می داد . در این زمینه حساسیت و دلسوزی زاید الوصفی داشت . خاطره از آقای نادر تعاون کردار

 

 

۶- وقت شناسی در نماز

ساعت ۱۱:۳۰ یکی از روزهای بسیار گرم و شرجی زده شهریورماه ۱۳۶۲ به اتفاق شهید تیلک از درب بسیج به طرف منزل ما حرکت نمودیم . پیاده مسیر را طی می کردیم . گرما، نفس هر دوی ما بریده بود. ناگاه صدای اذان بلند شد .

نزدیکیهای مسجد طالقانی بودیم. شهید تیلک رو به من کرد و گفت: ” بیا به مسجد برویم . پس از نماز به اتفاق به منزل می رویم.” گرمای شدید، گرسنگی و خستگی باعث شد تا من پیشنهاد بدهم که نماز را در منزل بجای آوریم . شهید تیلک جمله بسیار ارزنده ای خطاب به من بیان کرد . ” شاید در بین راه برای ما اتفاقی پیش آمد و از دنیا رفتیم . درست است که بدون اقامه نماز از دنیا برویم؟ در این صورت چه جوابی در پیشگاه خداوند متعال خواهیم داشت ؟” سخنان شهید تیلک تاثیر خود را بر من گذاشت . به اتفاق به سوی مسجد حرکت کردیم و نماز را در آنجا اقامه نمودیم شهید بزرگوار غلامرضا تیلک بسیار مقید بود که نمازش را به موقع و به جماعت بجای آورد . یادش گرامی و راهش پر رهرو باد . دوست و همرزم شهید ، سلیمان نظام پور

 

 

۷- وفای بعهد 

سال ۱۳۶۳ بود. من فرمانده ی پایگاه مقاومت شهدا بودم . در کنار ماموریت های عملیاتی و گشت های شبانه برای حفاظت از حوزه استحفاظی خود گاهی اعزام دسته جمعی به جبهه ، سازماندهی کمک های مردمی به جبهه و فعالیت های فرهنگی را هم فراموش نمی کردیم .آن روزها شهید تیلک در بخش فرهنگی بنیاد جنگ زدگان شهرستان گناوه فعالیت چشمگیری داشت . با توجه به روحیه بالا و علاقه ای که در شهید تیلک به کارهای فرهنگی سراغ داشتیم از او دعوت کردیم تا به پایگاه بیاید و از وجود ایشان استفاده کنیم . با جدیت و علاقه ای که به کار فرهنگی داشت قبول کرد . برای ساعت ۲۱ برنامه ریزی کرده بودیم .

نزدیک غروب بود . هوا نیز در آن روز رو به بارانی شدن می رفت . نم نم باران شروع شد و هر لحظه تندتر و تندتر می شد . با توجه به دوری مسافت منزل شهید تیلک تا مسجد شهدا و همچنین نداشتن وسیله ، احتمال اینکه حضور پیدا کند بعید بود. کم کم از فکر برگزاری جلسه منصرف شده بودم . منزل ما به مسجد نزدیک بود. ساعت ۲۱ در پایگاه حاضر شدم . باران شدیدتر شده بود . یکباره صدای در به گوش رسید . شهید تیلک در حالی که لباس بارانی به تن داشت وارد شد . او این راه طولانی را زیر باران با پای پیاده طی نموده بود تا به قول خود وفا کرده باشد . به او گفتم ” هیچ فکر نمی کردم با این وضعیت هوا بتوانی بیایی ” . در جوابم گفت انسان باید قول و عملش یکی باشد “. سرانجام در آذرماه ۱۳۶۵ این توفیق را داشتم تاغ در اعزام سپاهیان حضرت محمد ص در کنار ایشان باشم . هنوز صدای تکبیرهای رسایش در گوشم طنین انداز است . در روز اعزام کاروان بزرگ سپاهیان حضرت محمد ص به تاریخ ۶۵/۹/۹ باز هم آسمان ابری و هوا بارانی بود. قطرات باران آرام آرام بر صورت بچه ها بوسه می زد . شهید تیلک در میان جمعیت انبوه با صدای رسایش شعار می داد… . دوست و همرزم شهید ، حسین گتویی 

 

 

۸- بوسه گاه شهیدان

برادرم تعریف می کرد در مراحل نخستین عملیات کربلای ۵ وقتی که از خط بر می گشتیم شهید تیلک پیکر مطهر هر شهیدی را که در بین راه می دید به طرف آن می رفت . پیشانی آنها را می بوسید و غبار از چهره شان می زدود . او نیز خود در مراحل پایانی عملیات کربلای پنج به درجه رفیع شهادت نائل آمد تا پیشانی اش بوسه گاه رزمندگان دیگر باشد .

 

۹- توجه شهید به خانواده شهید

آن روزهایی که شهید غلامرضا به خانه ما می آمد من پنج سال داشتم . ایشان همسایه ما بود و گذشته از همسایگی دوست صمیمی برادرم عباس بود . شهید غلامرضا بیشتر مواقع به خانه ما می آمد . من علاقه خاصی به ایشان داشتم . هروقت به خانه ما می آمد برای من بیسکویت و پفک می آورد . شهید غلامرضا خصوصیات خیلی خوبی داشت و خیلی مهربان و با ایمان بود. نماز شب او هیچ وقت ترک نمی شد . بعضی مواقع که من و دختران همسایه توی کوچه بازی می کردیم و از جلوی ما رد می شد من و دوستانم به طرفش می دویدیم و خوشحالی میکردیم . او نیز با مهربانی دستی به سرمان می کشید و شکلات از جیبش در می آورد و به ما می داد . 

همیشه به من بیشتر از بقیه دوستانم مهربانی می کرد . به خاطر اینکه پدرم شهید شده بود . روزی غلامرضا به خانه ما آمد . مانند بیشتر مواقع رفتم و در را برایش باز کردم . تا ایشان را دیدم خیلی خوشحال شدم . سلام کردم و مادرم را صدا زدم . پس از سلام و احوال پرسی گفت که یک کاروان از محله خودمان به مشهد مقدس خواهد رفت . اگر می خواهید اسمتان را بنویسم . مادرم هم قبول کرد . با شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم چون من هم میخواستم با مادرم بروم .مادرم وسایل سفر را آماده کرد. روز موعود فرا رسید . سوار اتوبوس شدیم و اتوبوس با ذکر صلوات به راه افتاد . پس از سه روز به مشهد مقدس رسیدیم . اتوبوس به طرف حرم مطهر حرکت کرد . نزدیک حرم که رسیدیم منظره دلبربای گنبد طلایی رنگ حضرت امام رضا علیه السلام چشم و دل همه ما را نوازش داد. 

 

 

۱۰- می ترسم جنگ تمام شود و من به معشوقم نرسم 

سرزمین جبهه حال و هوای عجیبی داشت . همه اش نور بود و اخلاص . ایثار بود و گذشت . عشق بود و فداکاری . نزدیک به هفت گردان در اردوگاه عین خوش وجود داشت . صبح که از خواب بیدار می شدیم نیروهای رزمنده در تپه های عین خوش بودند . عده ای ورزش می کردند و عده ای مراسم صبحگاهی اجرا می نمودند . صدای یا علی یا علی آنها سرتاسر منطقه را پر کرده بود و هرکدام از گردان ها به دستور فرمانده ی خود مراسم مربوط را انجام می دادند. 

در میان یثکی از گردانها یک نفر را می شناختم . همه آشنا و همرزم بودند ولی با این فرد خیلی شوخی می کردم . با هم صمیمی بودیم . من همیشه به او فرمانده می گفتم . او هم بخاطر اینکه بسیار کوچک نفس بود به من می گفت :” این حرف را نزن من یک سربازم آن هم سرباز گنهکار ” . گفتم : ” اگر تو این طور هستی و اینجا آمده ای پس من کجا بروم ” ؟ او به به شوخی می گفت: ” پس تو مشاور من باش ” . بسیار کوچک نفس بود .

همیشه از فرمانده می پرسید که کی عملیات شروع می شود؟ کی من شهید می شوم . فرمانده به او می گفت: تو باید بمانی و دشمن را نابود کنی . به فرمانده می گفت :  می ترسم جنگ تمام شود و من به معشوقم نرسم . می ترسم پس از جنگ بمانم و شیطان مرا گول بزند . فرمانده به او می گفت شیطان هیچ وقت حریف مردان خدا نمی شود . او واقعا مرد خدا بود . او مرد جنگ بود. مخلص بود. کسی بود که به فرمانده اصلی خود حضرت امام خمینی ره لبیک گفت و عاقبت به آنچه خواست رسید شهید که در چندین نوبت عازم جبهه های نبرد حق علیه باطل گردیده بود سرانجام درآخرین نوبت در عملیات کربلای پنج شرکت نمود و در تاریخ ۱۳۶۵/۱۱/۳ به آرزوی دیرینه خود یعنی شهادت در راه خدا نائل گردید. 

______________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________

بازدید: 1