خاطرات شهید

خاطراتي به قلم  شهيد :

بسمه تعالي

در تاريخ ۱۳۶۴/۰۹/۱۷ كه جهت اعزام به جبهه از شهرستان حركت كرديم با اعلام بلندگو تبليغات مردم از اول صبح تا ساعت ۴ ظهر اجتماع كرده و مادراني را كه قرآن در دست و اشك ريزان هاجر وار و اسماعيل‌هاي خود را بدرقه مينمودند در ضمن روزي كه از خود استان حركت كرديم شهر به شهر ده به ده روستا به روستا كنار جاده‌ها ايستاده بودند .

مادري را ديدم كه دستش بطرف ماشين رزمندگان بلند كرده و فرياد ميزد هديه هديه، يكي از بچه ها دست از شيشه بيرون آورد و بطرف ايشان دراز كرد گفت : كه بگير آن وقت كه آمد يك عدد خودكار است . به به از اين همه ايثار مردمي را ميديدم كه تا ساعت ۱۰ الي ۱۱ شب كنار جاده ديلم و روستاهاي همجوار ايستاده بودند . خدايا با چه زباني و قلمي ياد آوريم اين بدرقه راه خودت قبول كن كه بتوانيم سربازي حقير و خدمت گذار براي اسلام باشيم انشاالله .

 

۲٫ خاطرات خواهر شهيد :                          

بنام الله پاسدار حرمت خون شهيدان و با سلام و درود به رهبر كبير انقلاب اسلامي و با سلام به ارواح پاك شهيدان انقلاب كه با خون خود نهال انقلاب را آبياري كرده اند .

 

آورد به خاطـرم اول ز وجـود              جز حيرتم از حيـات چيـزي نفـوزد

رفتم به كراه ندانيم چه بود             زين آمدن و بودن و رفتن مقصود

زندگي سراسر خاطره است از خاطرات تلخ و شيرين اكنون خاطرات زمان جنگ ، زمان انقلاب و زمان كودكي شهيد را با زبان بي زباني براي شما تعريف ميكنم .

       شهيد در زمان كودكي يك فرد مذهبي بود قبل از اينكه نماز و روزه بر او واجب شود نماز و روزه را بجا مي آورد ، در آن زمان هر جا يك مجلس روزه و مصيبتي امام حسين بود در آن مجالس شركت ميكرد و پاي منبر مي نشست و در سوگواري امامان شركت داشت .

در زمان انقلاب شهيد فعاليتهاي زيادي انجام داد ، براي انقلاب و بيرون راندن شاه از اين كشور فعاليتهاي زيادي كرد . در آن زمان كه وضعيت مملكت خيلي وخيم بود وي با حوزه علميه رابطه مشترك در نشر و پخش كتاب داشت و از حوزه براي او كتاب فرستاده ميشد ، تا زماني كه جنگ تحميلي شروع شد شهيد چون تنها پسر خانه بود و پدر خود را درزمان كودكي از دست داده بود و داراي يك مادر پير و يك خواهر مجرد بود از نظر اسلام معاف شد تا سرپرستي اين مادر پير را عهده دار شود ولي عشق به خدا و حضرت مهدي چنان غوغاي در دل اين فرد به پا كرده بود كه از اول جنگ خود را مهيا براي رفتن به جبهه ميكرد و اين مادر پير هرچه اصرار داشت كه پسرم امام خميني (قدس) خودش تو را معاف كرده كه مرا نگهداري كني ، تو چرا زير فرمان او ميزني تو كه چندين مرتبه به جبهه رفته‌اي و وظيفه خودت را انجام داده‌اي ديگر نرو ، ميگفت نه مادرم ، من تا زماني كه در جبهه جنگ حداقل يك قطره خونم ريخته نشود تا خونم در راه خدا حلال نشود من از جبهه و جنگ دست بر نمي دارم مگر كشته شوم و چند مرتبه براي رفتن به جبهه شبانه فرا ميكرد .

      از زبان دوستانش كه در جبهه همراه او بودند ميگفتند اين فرد اينقدر به ما روحيه ميداد كه مانند نداشت ، ميگفتند به ما ميگفت بچه‌ها نترسيد من مهدي را ميبينم جلوي  آنها ميدويد و با فرياد صلوات و يا حسين جلو ميرفت و ما را آماده‌تر ميكرد و به قول دوستانش كه ميگفتند هر زماني هم حمله نبود شبها تا صبح در سنگر بيدار بود و نماز شب و دعا ميخواند .

       تا اينكه در كربلاي ۵ بود كه شهيد شد و يك هفته قبل از شهادتش بود كه يكي از فاميلهاي او شهيد شده بود براي هفتم و مراسم دعاي كميل او آمد خواهران به او گفتن تو خدمت خودت را براي اسلام كرده‌اي ، خدا از تو راضي نيستند اگر بخواهي ما را بي صاحب بكني ديگر جبهه نرو بيا تا مراسم عروسيت را برگزار كنيم دستي روي سر خواهران و خواهرزاده هاي خود كشيد و گفت صاحب همه خداست شما صبر كنيد ، تا من در حمله بعد هم شركت كنم بعداً اگر خدا خواست مي آيم و عروسي ميكنم خداحافظي كرد و رفت همين خداحافظي ، خداحافظي هميشگي با ما بود رفت و به آرزوي ديرينه‌اش رسيد ، قريب نه ماه از او خبري نبود بعد هم پيكر پاك و مطهرش را براي مادر پيرش به سوغات آوردند .

 «روحش شاد و يادش گرامي باد»