خاطرات شهید

خاطراتي از فرزند شهيد :

۱ . عنوان خاطره : اهداء سيمان به مسجد

يكي از روزها كه ما نياز مبرم به سيمان داشتيم براي ساخت خانمان، در آن موقع شهيد لازم دانستند كه چند تا كيسه سيمان را از مسجد اهداء كنند و با وجود اينكه خودشان نياز داشتند بنا به وظايف ديني يا وظايف خدائي سيمانها را به مسجد اهداء كردند و بعد از مدتي ما توانستيم از طريق بنياد مسكن سيمان تهيه كنيم و توانستيم مشكل مسكنمان را حل كنيم .

 

۲  .عنوان خاطره : در مورد نماز

من ياد ندارم ايشان گاهي نماز را به وقت نخوانده باشد يا نماز را در منزل خوانده باشد اكثراً سعي مي‌كرد نماز را در مسجد بخواند و هميشه تأكيد و سفارشش به ما در مورد خواندن نماز بود و مي‌گفت كه اگر نماز از در خانه شما بيرون برود ، بلا درنگ روزي هم از ديگر خانه شما بيرون مي رود .

 

 ۳ . عنوان خاطره : لباس بسيجي

يكي از شبها شهيد با يكي از دوستانش به اتفاق برادرم و من نشسته بودند من هم كوچك بودم . برادرم تازه از جبهه آمده بود بعد در آن موقع شربت و شيريني مي‌آوردند پدرم لباسهاي بسيجي برادرم را پوشيد و گفت چه قدر لباس به من مي‌آيد و به برادرم گفت تو كه مي‌خواستي بروي به جبهه حداقل مرا هم خبر مي‌كردي تا با تو مي‌آمدم . اين نشان دهنده عشق و علاقه ايشان به جبهه بود .

 

۴ . عنوان خاطره : صلة ارحام

يكي از خصوصيات ايشان صلة ارحام بود ايشان ديدار با خويشاوندان و قوم و خويش را از واجبات ديني خودشان مي‌دانستند . خواهرم هميشه نقل مي‌كند كه گاهي نشد كه پدرم يك روز به خانه ما سر نزند يعني اگر صبح نمي‌رفت حتماً بعد از ظهر مي رفت و بين اقوام و خويشان ضرب المثل بود براي صلة ارحام .