خاطرات شهید

خاطره‌اي از حاج بهمنيار بهمنياري

یک ماشین جیپ در کنار خاکریز پارک کرده بود و ما به وضوح صدای آهنگران که درون ماشین پخش می شد را می شنیدم و واقعا حال می کردیم. در همین لحظات خمپاره ای درست بر سر جیپ فرود آمد . بعد از اندک زمانی از دور دیدم کسی دارد نزدیک می شود . فریدون بود در حالیکه لبخندی بر لب داشت بهش گفتم ماشین جیپ لت و پار شده تو داری می خندی؟ جواب داد واقعا سعادت می خواهد . مردم صدایشان هدف گلوله قرار میگیره و به بهشت پرواز میکنه ولی ما هنوز پایبند این دنیاییم. کاش من هم جای نوار آهنگران بودم . این را گفت و از من جدا شد برود پست نگهبانی را تحویل بگیرد

هنوز دقایقی نگذشته بود

مكث نكرده بود كه خمپاره ۶۰ وسط جيپ خورد و صداي نوار قطع شد و ماشين از كار افتاد يك وقت مردي آرام و با وقار به نام فريدون زنگي كه داشت وضو مي ساخت به طرف سنگر آمد و مي‌خنديد ،

از او سوال مي‌كردم چرا مي‌خندي او در جواب با لحني شيرين و تشبيه گونه گفت مردم صدايشان هم هدف گلوله قرار مي‌گيرد و به بهشت مي‌رود ولي ما مي‌مانيم .

اي كاش هم به جاي نوار آهنگران بودم و پيش خداي خود مي‌رفتم و اين موقعي بود كه او چند دقيقه ديگر مي‌خواست پست نگهباني را تحويل بگيرد .

هنوز دقایقی نگذشته بود که صدای فرود یک خمپاره آمد و سپس و نوای یا مهدی یا مهدی کسی .

به سوی سنگر رفتم و فریدون را دیدم که چگونه هدف ترکشهای دشمن قرار گرفته بود تا به آرزویش برسد .

آري او با رفتنش عشق به خدا را به همسنگرانش آموخت او شهيد زنگي بود كه به معشوق خود رسيده بود…

يادش گرامي و راهش پر رهرو باد