خاطرات شهید

خاطره‌ای از همسر شهید

عنوان خاطره : رویای سبز

شبی خواب دیدم که یک پرچم سبز و یک پرچم سرخ در خانه ما هست صبح که بیدار شدم فهمیدم که پرچم سرخ پرچم شهادت شهید است و پرچم سبز پیروزی شهید است .

آقای احمدی (فرمانده اسبق سپاه گناوه) از سپاه آمد تا خبر شهادت همسرم را به ما بدهد . از آنها پرسیدم که نامه شهید آمده یا نه ؟ فرمودند : بله نامه‌اش آمده .

سه یا چهار بار پرسیدم که نامه شهید آمده ، دلم شور می‌زند ، فرمودند : بله ، گفت : فریدون به درجه رفیع شهادت نائل آمد .

گفتم : افتخار می‌کنم که شهید در راه خدا دادم . ان شاء الله که خدا قبول کند همین خواب را نیز همسرم دیده بود که رفته بود پیش شهید رجایی و شهید بهشتی .

عنوان خاطره : اشک عشق

روز دوشنبه تاریخ ۱۳۶۰/۲/۲ ساعت حدوداً ۹ صبح بود من و پدرم و مادرم دور هم نشسته بودیم و خواهرانم و برادرم الیاس مشغول بازی و درس بودند .

رادیو روشن بود و شجاعت و دلاوری رزمندگان و اخبار جبهه‌های نبرد حق علیه باطل را اطلاع رسانی می نمود و مرتب از وضعیت سراسر کشور می‌گفت

بعد سرود “شهیدم من شهیدم من” به آرزویم رسیدم من”
“خداحافظ ایا مادر که من رفتم نمی آیم “حلالم کن ای مادر” از رادیو پخش شد .

در آن هنگام صحنه ای عجیب مرا به خود جلب کرده بود به پدرم نگاه کردم دیدم اشک از چشمانش سرازیر می شود تعجب کردم چون تا آن موقع او را در این حالت ندیده بودم .

می گفت : من می‌خواهم به جبهه جنگ بروم چون خداوند بزرگ در قرآن فرموده : مومنان باید با کفار به جهاد برخیزند و خون من رنگین تر از خون آنهایی که الان در جبهه‌های جنگ هستند و دارند شهید می‌شوند و خونشان را برای اسلام و میهن می‌ریزند نیست .

من نور عجیبی در صورت پدرم دیدم؛ نورانی شده بود دوستش داشتم .

بعد از چند ماه پدرم جهت اعزام به آموزش و جبهه به کازرون و شیراز پادگان شهید عبدالله مسگر رفته و بعداً پادگان شهید بهشتی اهواز و به جبهه دار خونین منتقل شدند و در آنجا شهید ناصر داودی و چند تا از شهیدای گناوه با هم بودند و آقای طالب احمدی هم با آنها بود .

گاه گاهی شهید ناصر داودی نامه های پدرم را به خانه می آورد و از پدرمان خبر می‌آورد . شهید فریدون غلامی سه مرتبه به جبهه حق علیه باطل اعزام شد و در عملیات شرکت می‌کرد او در تنگه جزابه به فیض شهادت نائل آمد روانش شاد .

عنوان خاطره : خبر شهادت

شهید در شب ۱۳۶۰/۱۱/۲۲ سالروز پیروزی انقلاب اسلامی را جشن می‌گیرد و به شهادت می‌رسد .

در مورخه ۱۳۶۰/۱۱/۲۴ در حالی که من در کلاس درس بودم خبر آوردند که شهید عزیزی از بندر گناوه امروز تشییع جنازه می شود من هم از پنجره به قطعه شهداء نگاه کردم دیدم امام زاده خیلی جمعیت آمده از پیر و جوان به خاطر تشییع شهید ایستاده و منتظر بودند تا آن را بیاورند .

در همین وقت مدیر مدرسه‌مان آقای محمد دشتی که یکی دیگر از مدیران خوب با تجربه بود با چند تن از معلمان خوب آمدند به کلاس و گفتند : ما با آقای عباس غلامی کار داریم آن وقتها من هم بسیجی بودم و در بسیج فعالیت داشتم به من گفتند که شما و چند تن از بچه‌ها بسیجیان کلاس بیایید تا به گلستان شهدا برویم و انتظامات آنجا را بر عهده بگیرید .

ما هم خوشحال شدیم و قبول کردیم . همراه با آقای مدیر و دیگر برادران همکلاسی در حیاط مدرسه با ماشین لندکروزی که با آرم سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود سوار شدیم راننده آن آقای حاجب پاسدار بود . به طرف گلستان شهدا حرکت کردیم

در مسیر راه که می‌آمدیم آقای دشتی مدیر مدرسه به من گفت پدرت هنوز جبهه است من گفتم : آری گفت : برای چه جبهه رفته ؟ گفتم برای اسلام و میهن رفته ، آقای دشتی گفت شما هم حاضر هستید به جبهه بروید ؟ گفتم : آری دلم می‌خواهد ولی سنم به هیجده سال نمی‌رسد .

اگر پدرت زخمی شود نمی‌ترسی اگر شهید شود نمی ترسی ؟ گفتم : نه چون برای اسلام رفته است اگر شهید بشود برای ما افتخار است . در همان موقع فهمیدم که پدرم به شهادت رسیده است و مصیبت وارد شده

بدنم بی‌حس شد توانایی نفس کشیدن را نداشتم گلویم گرفته بود ، خدایا چه بر سر ما آمده .

گلستان شهدا جمعیت زیادی بود وصیت نامه پدرم را قرائت کردم همه گریه می‌کردند . در ضمن شهید مجید خزایی و جواد شادمانی و شهید فارس پور حیدر همکلاسی من بودند .

بازدید: 0