شهید قاسم اسیری

نام پدر : علی

تاریخ تولد : ۱۳۴۶/۴/۱

تاریخ شهادت : ۱۳۶۵/۱/۱۰

محل تولد : خورموج

محل شهادت : مهران

آرامگاه : بندر گناوه 

————————————————————————————————————————————————————–

 

شرح زندگی :

 

بسم رب الشهدا و صدیقین

و لا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتاً بل احیا عند ربهم یرزقون

برادر عزیزمان رزمنده دلیر سپاه اسلام در سال ۱۳۴۶ در روستای شهنیا دیده به جهان گشود . وی تحصیلات خود را تا سوم ابتدائی در زادگاهش گذراند و پس از هجرت خانواده‌ به بندر گناوه به تحصیلات خود ادامه داد در این مدت چه در کودکی و چه در دوران تحصیل فرد مودب و سربزیر و معقول بود که همه دوستان و کسانی که او را میشناسند از این طرز رفتار وی حسرت میبردند .

سپس که دوران بلوغ ایشان رسید با اینکه جو انحراف از مکتب در جامعه برایش فراهم بود معذالک مقید به انجام واجبات و ترک محرمات بود چنین جوان پاک و وارسته ای که هیچ گاه نماز و روزه‌اش حتی در سن ۱۲ سالگی ترک نمیشد.

 بایستی زندگی ایشان برای همه جوانان و علاقه‌مندان به تعالیم اسلام سرمشق باشد . شهید قاسم اسیری از شدت علاقه ای که به نظام جمهوری اسلامی و رهبری حضرت امام امت داشت یک‌سال از فرارسیدن تاریخ سربازی مشتاقانه برای یاری رساندن دین محمد (ص) و پاسخ مثبت به ندای هل من ناصراً ینصرنی امام حسین (ع) به جبهه های نبرد حق علیه باطل شتافت و جان عزیزش را برای اسلام در طبق اخلاص گذاشت .

ایمان قلبی ایشان در حدی بود که برای رفتن به جلسه امتحان در مدرسه مکرراً درخواست کرده بود که برایم آیه الکرسی بخوانید تا در امتحان قبول شوم .

اما ای شهید بزرگوار   تو در یک امتحان بزرگ الهی در جبهه قبول شدی و به دیار حق شتافتی .

شهید قاسم اسیری پس از گذراندن پنج ماه خدمت مقدس سربازی سرانجام در تاریخ ۱۵ تیر ماه ۱۳۶۵ در جبهه مهران نعمت شهادت که فخر اولیا و راه انبیا و ائمه معصومین (ع) است نصیب ایشان گردید .

 

————————————————————————————————————————————————————–

شعری از پدرشهید قاسم اسیری در وصف فرزند

 

فلک کردی مــــرا از قاســمم دور        بگریم تا دو چشمانم شود کــــور

مــــرا از دیـــن اسلام پای بندم          نمی دانم چرا از مـــن شـــدی دور

امیـــدم بود دامـــــادت ای رود           بـــه قربـــان دل ناکامــت ای رود

بـــگفتار خمینـــی او شهیـــدن         ولــی حیفــی بــه مطلـب نرسیدن 

نچیدم حجله ای بــابــا بـــرایت           نشستـــم در آخـــر اندر عزایــــــت

تو شد عیشت عزا و حجله‌ات گور       دم آخر شدی از پدر و مادرت دور

فلــک بنیــاد کــــردی بی وفایی         منو بـا قاسم کـــردی تـــو جدایی

بیا قاسم بپرس از حــــال و زارم         شب و روز از فراقــت بــی قرارم 

مـــــن از بهر تو دایم در خروشم          که قاسم برده عقل و جان و هوشم

شدم دیوانه بعد از مرگ قاســم             قســم خــوردم لبــاس نــو نپوشم

 

————————————————————————————————————————————————————–

خاطره:

 

خاطره از هم کلاس شهید، آقای بهمنیار عبدالله پور

تا آنجا که بیاد دارم من و قاسم در یک محله زندگی می‌کردیم خانه آنها جنوب جاده نزدیک دره قرار داشت و خانه ما شمال جاده خانه‌ای که از در و دیوارهای آن خاطرات بیشمار دوران کودکی من می‌بارد خانه ای که خاطرات تلخ و شیرین بیشمار را در ذهن من باقی گذاشته است و هنوز هم که هنوز است خانه های هر دوی ما سر جای سابق خود قرار دارد همان خانه قدیمی محقر بدون تغییر و در حالی که من سر تا پا تغییر و دگرگون شدم از آنجا که من و قاسم در یک دبستان که آن موقع به اسم مدرسه حافظ خوانده می‌شد درس می‌خواندیم و هم کلاس بودیم با هم دوستانی صمیمی شدیم .

معمولاً مدرسه که تعطیل می‌شد تمام بچه های محل در یک میدان که نزدیک خانه ما بود و الان تبدیل به خانه شده و اثری از آن نیست جمع می‌شدیم و بازیهای محلی می‌کردیم . بازیهای که امروزه رنگ و رویی قدیمی دارد و در ذهن من اثری کم رنگ از آنها باقی مانده است .

آن موقع تا آنجا که بیاد دارم همه بچه‌ها مثل هم بودند زندگی همه در یک سطح بود و خانه‌ها تجملات و زرق و برقهای کنونی را نداشت . تنها تفریحی که هنوز برای من لذت بخش است ماهیگیری از دره بود که نزدیک خانه قاسم قرار داشت .

فصل تابستان که می‌شد هرکدام از بچه‌ها با خریدن قلاب ماهیگیری به صید ماهی می‌رفتند من و قاسم هم از جمله آنها بودیم و هر روز صبح زود به ماهیگیری می‌رفتیم و نزدیکهای ظهر به خانه بر می‌گشتیم .

ایام به سرعت سپری شدند و ما روز به روز بزرگتر می‌شدیم تا اینکه دوران دبستان را پشت سر گذاشتیم و به مدرسه راهنمایی رفتیم آن موقع درست اوایل جنگ تحمیلی بود و وقتی ما رزمندگان را می‌دیدیم که فوج ، فوج سوار ماشین می‌شدند و به جبهه می‌رفتند آرزو می‌کردیم ای ‌کاش ما یکی از آنها بودیم . آرزو می‌کردیم ای کاش ما هم بزرگ بودیم و می‌توانستیم به جبهه بریم. در این دوران بازیهای محلی هم تغییر کرد و رنگ و بوی جنگ از آن می‌آمد .

بچه‌های محله بعد از تعطیلی مدرسه همه دور هم جمع می‌شدند و به دو گروه تقسیم می‌شدند یک گروه سربازان عراقی و یک گروه سربازان ایرانی بودند . آن روزها همه بیاد ماندنی و خاطره انگیز بود و هر روز آن دفتری از حوادث تلخ و شیرین جبهه و جنگ که از حوصله کلام حقیر خارج است.

دوران راهنمایی را پشت سر گذاشتیم و به دبیرستان رفتیم . من و قاسم هر دو رشته علوم انسانی را انتخاب کردیم و به دبیرستان شهدای فتح المبین رفتیم .

دبیرستان فتح المبین پر افتخارترین دبیرستان بندر گناوه است . دبیرستانی که حدود ۲۵ شهید تقدیم اسلام و انقلاب کرد . از دانش آموز گرفته تا معلم و خدمتکار، سال دوم دبیرستان را گذرانده بودیم که قاسم تصمیم گرفت  ترک تحصیل کند و به جبهه برود به همین خاطر با وجود اینکه از معافیت تحصیلی برخوردار بود به حوزه مراجعه کرد و دفترچه آماده به خدمت گرفت و سپس به خدمت مقدس سربازی اعزام شد .

پس از اتمام آموزش به لشکر هفتاد و چهار خرم آباد منتقل شد و پس از چند ماه خدمت و ایثارگری در ارتفاعات کله قندی به درجه رفیع شهادت نائل شد .   

 

روحش شاد یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.

————————————————————————————————————————————————————–

بازدید: 1