زندگینامه شهید

شهید محمد باقر ارجمند فرزند حسن در سال ۱۳۳۸ در روستای کره بند ( رودحله) در یک خانواده مذهبی و با وضعیت اقتصادی مناسب به دنیا آمد. چهار ساله بود که پدر خود را از دست داد . شهید تا کلاس سوم ابتدایی را در مدرسه روستا و کلاس چهارم و پنجم را در مدرسه حافظ گناوه طی نمود. دوران راهنمایی را پیش برادر بزرگترش که شیراز کار میکرد گذراند . سال ۵۴ تا ۵۸ را در دبیرستان سلطانی شیراز گذراند و سال چهارم مصادف با پیروزی انقلاب و تعطیلی مدارس بود. محمد باقر به گناوه آمده مقداری پول از یکی از اقوام قرض گرفته و به تهران و سپس به قم می رود و کتاب و نشریه و عکس امام تهیه کرده به گناوه آورده و پخش می کند. 

همان روزها یک کلیشه از عکس امام درست کرده بود و روی دیوارهای خانه عکس چاپ می کرد که تا مدتها عکس امام روی دیوار خانه شان با رنگ قهوه ای مشخص بود. روی دیوار نوشته بود« شاه روزش به سر رسیده و باید گورش را گم کند» که سربازهای ژاندارمری با رنگ روی آن را پوشاندند.او دوباره روی رنگ آنها نوشت : ننگ با رنگ پاک نمی شود. با یکی از دوستانش بنام جاکرانی نشریه و کتابهایی را که آورده بودند پخش می کردند. بعد از انقلاب مدتی در کمیته و سپاه داوطلبانه خدمت نمود .

آن موقع مقرشان روبروی ژاندارمری بود . هیچ کس از اعزام محمد باقر باخبر نبود. یک هفته قبل از اعزام آمده بود به خانه و به مادر گفته بود که جنگ شروع شده و می خواهد به جبهه برود. برای اعزام روز ۲۰ مهرماه ۵۹ به نیروی دریایی ارتش در خرمشهر اعزام شد و بعد از یازده روز یک شب قبل از سقوط خرمشهر در آبان ۵۹ با هشت نفر دیگر که از بوشهر و شیراز اعزام شده بودند به درجه رفیع شهادت نائل آمد و اولین شهید شهر گناوه لقب گرفت .

روحش شاد و راهش پر رهرو باد

 

___________________________________________________________________________________

شرح شهادت

توی خانه دو طبقه ای در خرمشهر نشسته بودیم که دو نفر از سربازها که توی پنجره نگهبانی می دادند تیر خورده و افتادند. فهمیدیم محاصره ایم و به دنبال راه چاره ای بودیم . آمدیم پایین که برلویم مسجد جامع خرمشهر که ستاد فرماندهی بود و با آن ۲۰۰ منزل فاصله داشتیم و مجبور بودیم دو نفر تیراندازی کنیم تا بقیه جان خود را نجات دهند . به او گفتم من و یکی از سربازها تیراندازی می کنیم تو و پنج سرباز بروید . گفت نه فرمانده ، من با تو می ایستم بقیه بروند . من و او تیراندازی کردیم تا پنج سرباز از کوچه گذشتند . نوبت من و او شد . گفتم من تیراندازی می کنم تو برو . گفت نه فرمانده ، تو برو . من به راه افتاده و او تیراندازی می کرد . هنوز چند قدمی فاصله نگرفته بودیم که خمپاره ای به همان نزدیکی خورد  و من فقط صدای فریادی از ارجمند شنیدم تا اینکه صبح کماندوها آن منطقه را بازپس گرفتند و جسدها را آوردند و شب بعد خرمشهر سقوط کرد و به دست عراقی ها افتاد.

______________________________________________________________________________________________________________________________________________________________________

 

بازدید: 78