خاطرات شهید

خاطره از همرزم شهید ( یدالله غلامی)

نمی‌دانم از کجا شروع کنم ، از کجای صفاتش بگویم . زبانم قاصر است و عقلم محدود است

دستانم می‌لرزد آخر ، محمد جعفر همانند کتاب شیرینی و جذابی بود که حقیر فقط چند صحفه‌اش را توانستم بخوانم .

ایشان نمونه یک انسان کامل بود ، او انسانی به تمام معنا بود ، او پرنده‌ای سبکبال بود که چه آسان از این قفس پر گشود و به اوج آسمانها پرواز کرد .

از دوران نوجوانی محمد جعفر شروع می‌کنم .
اوایل او را نمی شناختم ، او در یک تیم محلاتی به نام « قنبر» بازی می‌کرد روزی به نزد این تیم رفتیم ـ پشت دروازه ایستاده بودیم

هیچکدام از بازیکنان به من تعارف نمی‌کردند که بروم با آنها فوتبال بازی می‌کنم . نوجوانی آمد پهلویم گفت : چرا نمی‌آیی بازی کنی .

گفتم : فکر کنم هر دو تیم کامل باشند و من اضافه باشم ایشان از بازی خارج شد و جایش را به من داد . از آن روز من و جعفر با هم صمیمی شدیم .

هر دوی ما عضو پایگاه صاحب الزمان بودیم در مدرسه ی ایمان درس می‌خواند و در اوقات فراغت هم بیشتر مواقع با هم بودیم .

حدود سالها ۶۳ بود و مدرسه‌ها تعطیل بودند تابستان بود . من و جعفر برای داشتن پول تو جیبی و خرید لوازمات مدرسه مجبور شدیم در یک شرکت که وظیفه آن زیر سازی اسکله گناوه بود کار کنیم .

معمار این شرکت مرا به علت کم سنی می‌خواست اخراج کند . جعفر نزد معمار رفت و به او گفت : یدالله دوست صمیمی من است و اگر قرار باشد او اخراج شود من هم دیگر نمی‌آیم .

آخه ، جعفر یکی از کارکنان زحمتکش این شرکت بود و معمار چون نمی‌خواست او را از دست بدهد مجبور شد مرا نیز بپذیرد .

جعفر در پایگاه بسیج نمونه بود همه بچه‌های پایگاه خوبی‌های او را فراموش نخواهند کرد . در مدرسه از دانش‌آموزان خوب کلاس بوده در زمین فوتبال اخلاق عجیبی داشت

اگر در زمین فوتبال بازیکنی عمداً روی او خطا می‌کرد این جعفر بود که پایان بازی می‌رفت و از او معذرت خواهی می‌کرد .

کینه هیچ کس را به دل نمی گرفت . خیلی مواقع از خودگذشتگی نشان می داد. در جبهه‌ها حضور فعال داشت . همیشه برایم از جبهه تعریف می‌کرد .

آخه آن موقع سن من اقتضا نمی‌کرد که بروم جبهه ولی جعفر خیلی از سرگذشتش از جبهه برایم می‌گفت : حتی می‌گفت اگر در جبهه در محاصره عراقی‌ها بیفتم حاضرم خودکشی کنم ولی به دست آنها نیفتم

می‌گفت شهادت شیرین است . ولی تحمل شکنجه عراقیها را ندارم .
سال ۶۴ جعفر به جبهه اعزام شد . بعد از حدود یک ماه گروهی از بچه‌های پایگاه در اردویی بنام دیدار از جبهه راهی جبهه‌ها شدند .

من هم در این اردو شرکت کردم آن موقع ناوتیپ امیرالمومنین در منطقه ای نزدیک آبادان بود به محض ورودمان جعفر به استقبالمان آمد و ما را به سنگر خودشان هدایت کرد . خیلی سرحال و خوشحال بود از اینکه چند روز آینده آنها را می‌خواستند ببرند خط مقدم ،

یادم می‌آید در سنگرشان پذیرایی مختصری از ما کرد و شیشه شربتی در دست داشت و با آن با بچه‌ها شوخی می‌کرد .

سال ۶۵ بود جعفر همراه کاروان سپاه محمد (ص) به جبهه اعزام شد در همان ایام عملیات کربلای ۴ صورت گرفت .

خبر از مفقود شدن چند تن از بچه های پایگاه صاحب‌الزمان و دیگر رزمندگان در شهر پخش می شد ولی هنوز چیزی معلوم نبود .

یک ماه بعد من هم همراه کاروان سپاهیان محمد (ص) به جبهه اعزام شدم یک راست سراغ جعفر را گرفتم گفتند او عضو گردان ابوالفضل بوده است

و وقتی به محوطه گردان رسیدم دیدم که درب تمام چادرها بسته است و این در حالی بود که بقیه گردانها از منطقه عملیاتی برگشته بودند سکوت عجیبی بر محوطه گردان ابوالفضل‌ العباس حکمفرما بود

در محل چادر بچه های پایگاه صاحب الزمان عج به جای چادر پرچم قرمزی برافراشته بودند آن موقع بود که فهمیدم محمد جعفر آسمانی شده و اوج آسمانها پر کشیده است.

روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

خاطرات شهید ۲

خاطره ای از زبان همرزم شهید (جعفر محمدی) :

شبها قبل از عملیات رسم بر این بود که رزمندگان در دعای کمیل ، توسل و زیارت عاشورا ، آنقدر از درگاه حق تعالی التماس می کردند که شاید توفیق شهادت نصیب آنها شود .

عادت بر این بود که قرعه کشی می کردند چهار قسمت : شهادت ـ اسارت ـ مفقود شدن ـ سالم برگشتن

یادم می آید که در قرعه کشی ها اکثرا گزینه مفقود شدن بنام ایشان می آمد و به شوخی می گفت : تو چگونه قرعه مفقود شدن را برای من در می آوری ، توی این همه برگ ، فقط برگ مفقود را برای من بر می داری .

و یاد دارم که همیشه در همه حال می گفت : خدایا اگر هر زمان از من راضی شدی فقط مرا به دست صدام و صدامیان اسیر نکن .

یک شب چهار شنبه دعای توسل توسط شهید سهیلی خوانده شد . حدود ساعت ۲ شب بود که بیدار شدم طبق عادت همیشگی رزمندگان که بلند می شدند و نماز شب می خواندند

دیدم شهید سهیلی در سنگر نیست . فهمیدم که بیرون رفته و مشغول نماز شب است نشسته بودم که بعد از چند دقیقه دیگر با عجله آمد و به من گفت صدایم زدی کاری داشتی ؟

گفتم خیر من تو را صدا نزدم گفت : چرا به من گفتی بلند شو بیا توی سنگر . در همین گفتگو بودیم که خمپاره ای در همان نقطه ای که نشسته بود و نماز می خواند خورد و منفجر شد .

به او گفتم حالا می دانی چه کسی تو را از آن نقطه بلند کرد . همان کسی که توی دعای دیشب داشتی صدایش می زدی و التماسش می کردی همان تو را از آن نقطه خطرناک بلند کرد .

خاطرات شهید۳

از زبان همرزم شهید

در تاریخ سال ۱۳۶۴ در تیپ ۱۴ کوثر گردان کمیل در حالی که در جبهه کوشک بودیم یک شب با محمد جعفر سهیلی به شناسایی دشمن رفتیم هر یک به وسیله دوربین مادون قرمز به طرف جلو نگاه می کردیم ولی متوجه دشمن نشدیم

در آن لحظه هنگامی که محمد جعفر نگاه کرد چشمش به گروه شناسایی دشمن افتاد که جلوی ما کمین کرده بود و آخرین نفر آنها مانده بود که آن را دید و به ما خبر داد . و ما بلافاصله برگشتیم

وقتی برگشتیم محمد جعفر را دیدم که پشت خاکریز در یک گودال دعای توسل می خواند و من پشت سر آن رفتم و چیزی نگفتم و نشستم نزد ایشان

خوب که گوش دادم داشت درباره دیدن کمین دشمن از خداوند تبارک و تعالی سپاس گذاری می کرد که چنین کاری را توفیق داده بود .

محمد جعفر سهیلی که با سپاه محمد (ص) به تیپ ۱۳ امیرالمومنین آمده بود یک روز غروب در مقر (مارد) در کنار شط مارد آن را دیدم که نشسته بود و داشت گریه می کرد

وقتی که بالای سر ایشان رفتم به آن گفتم مگر دلت برای خانواده‌ات تنگ شده است ؟ گفت هر وقتی به رود مارد نگاه می کنم که این طوری موج می زند به یاد لب تشنه امام حسین(ع) می افتد که در صحرای کربلا آب را بر روی او بستن علی جان ، و آن را با لب تشنه شهید کردن .

در جزیره شمالی فرودگاه آبادان که نیرو های تیپ ۱۳ امیرالمومنین خودشان را برای عملیات کربلای چهار آماده می کردند در تاریخ ۶۵/۱۰/۳ آن به سنگر ما آمد من ایشان را به همسنگری‌هایم معرفی کردم .

یک شب قبل از عملیات بود در کنار همدیگر نشسته بودیم و با همدیگر درد دل می کردیم شهید محمد جعفر سهیلی برای ما مسئله دینی می گفت و می گفت که ما بسیجیان باید پشت سر امام امت خمینی بت شکن باشیم و بسیجیان کاری نکنید که دشمنان اسلام شما را از خط رهبری جدا کنند .

بعد از همه صحبتها مرا به سنگر خودشان برد و مرا به همسنگریها‌یش که شمسی دوخت ، کرمی ، نظری ،بودند معرفی کرد .

ما تا ساعت یک در شب عملیات در سنگر پیش هم بودیم و با هم صحبت می کردیم محمد جعفر قبل از رفتن این سفارشات را به من کرد که اگر به منطقه عملیاتی آمدی یک وقت چشمت به من افتاد که زخمی هستم مرا به عقب ببر

خودت می دانی که من اینجا نزدیکتر از تو کسی را ندارم و اگر شهید شدم باز هم مرا به عقب بیاور و همه صحبتها بین من و او رد بدل شد .

عملیات ساعت ۳ شروع شد ما که نیروهای پشتیبانی بودیم وقتی که حرکت کردیم دم های صبح بود ناگهان بچه هایی که از آن طرف خاک عراق می آمدند خبر دادن که عملیات لو رفته است .

آن موقع بود که دیگر هیچ خبری از محمد جعفر نشد . من تا این موقع این حرفها را به هیچکس نگفته بودم تا اینکه در تاریخ ۷۹/۵/۳۱ از طرف بنیاد شهید شهر گناوه به ما خبر دادن پیکر پاک شهید محمد جعفر سهیلی را بچه های جستجو گر پیدا کرده اند .

این بود خاطره یک رزمنده دلاور یک انسان شجاع و به تمام معنا انسانی که چه آسان از پیش ما پر گشود و به اوج آسمانها رفت روحش شاد باد .

خاطرات شهید۴
از زبان همرزم شهید (مجید زمانی)

آذر ماه سال ۱۳۶۵ بود که من و شهید محمد جعفر سهیلی و چند تن از دیگر دوستان که اکثر آنها نیز به جمع شهدا پیوسته‌اند تصمیم گرفتیم که به جبهه برویم .

پس از مذاکراتی بالاخره تصمیم نهایی گرفته شد در تاریخ ۶۵/۹/۹ پس از دریافت لباس بسیجی سوار بر اتوبوس و عازم جبهه شدیم .

در میان بدرقه گرم مردم وزیر باران سیل آسا از شهر خارج شدیم .

درون اتوبوس کنار شهید سهیلی نشسته بودم . از گناوه که خارج شدیم باران چنان شدید شد که رانندگان ناچار شدند به محل فعلی بیمارستان گناوه که آن موقع در اختیار سپاه بود و چند سال در آن قرار داشت بروند .

پیاده شدیم و به سالنها رفتیم . تازه وارد سالنها شده بودیم که گردباد عظیمی سقف سالنها را از جا کند .

بالاخره با تمام شدن باران و گردباد سوار اتوبوس شدیم و به سمت شیراز حرکت کردیم . قصد داشتیم به تهران برویم و پس از دیدار با حضرت امام (ره) عازم جبهه شویم

ولی باران این توفیق را از ما گرفت و با بسته شدن راهها نتوانستیم به تهران برویم . شب در شیراز ماندیم و فردای آن روز به سوی خوزستان و به جبهه حرکت کردیم .

حدود هیجده روز در منطقه جراحی که محلی در نزدیکی ماهشهر است و قرارگاه در آن بود ماندیم . در آن مدت به همراه شهیدان سهیلی ، کرمی ، شمسی دخت و نظری و تعدادی دیگر از دوستان زیر سقف یک چادر زندگی کردیم و آموزشهای خاصی را برای انجام عملیات دریافت کردیم

در تاریخ ۶۵/۹/۲۸ به سمت آبادان حرکت کردیم . چند روزی در یک مدرسه در آبادان ماندیم .

در تاریخ ۶۵/۱۰/۳ در وقت غروب ، برای انجام عملیات کربلای ۴ به جزیره مینو در نزدیکی آبادان رفتیم . من به همراه شهید سهیلی و چندتن از دیگر دوستان در یک دسته رزمی حضور داشتیم .

من و شهید سهیلی همیشه در کنار هم بودیم . عراقی ‌ها از قبل زمان عملیات را فهمیده بودند و لذا قبل از اینکه عملیات را شروع نماییم آنها به سمت ما آتش گشودند .

تا سحر تحمل کردیم سپس عملیات آغاز شد . ما پس از گذشتن از اروند وارد خاک عراق شدیم تا خط سوم دشمن پیش رفتیم . وقتی هوا روشن شد تازه متوجه شدیم که در حال محاصره شدن هستیم .

عراقی‌ها از طرف راست و چپ و جلو ما زیر نظر داشتند ما فقط می‌توانستیم به پشت سرمان که اروند رود بود ، عقب نشینی کنیم .

حدود ۳۰ نفر بودیم زیر آتش دشمن قرار داشتیم دشمن بر ما مسلط بود . تصمیم گرفتیم یک نفر یک نفر عقب نشینی کنیم و خود را از دید دشمن خارج نماییم .

شهید سهیلی نفر دوم بود که حرکت کرد و از دید ما خارج شد . نمی‌دانیم در قسمت عقب ، که بچه‌ها خودشان را به آنجا می‌رساندند چه خبر بود ، زیرا هیچ وقت آنجا نرسیدیم

نفر چهارم من بودم حرکت کردم ولی فقط ۱۰ متر رفته بودم که با شلیک موشک هلی‌کوپتر زمین گیر شدم و از ناحیه هر دو پا مجروح شدم و دیگر نتوانستم ادامه بدهم .

بچه‌ها یکی یکی از کنارم گذشتند و به سمت عقب رفتند عصر همان روز در خاک عراق افتاده بودم تا اینکه عراقی‌ها پس از پاکسازی منطقه من را پیدا کردند و با خود بردند

و در تمام چهار سال اسارت هیچ اطلاعی از سرنوشت دوستانی که به عقب برگشته بودند نداشتم و فکر می‌کردم آنها سالم به عقب برگشته‌اند

تا اینکه از اسارت آزاد شدم و به ایران آمدم . وقتی سراغ عزیزانی چون سهیلی را گرفتم تازه متوجه شدم که در آن عملیات برگشتی در کار نبوده و از آن جمع که در محاصره بودیم ، ‌فقط من اسیر شده بودم ، و برگشته‌ام .

خاطرات شهید ۵

از زبان همرزم شهید

یک شب قبل از عملیات به سنگر شهید رفتم و از بچه‌ها سراغ او را گرفتم . آنها به من گفتند که همین الان اینجا بود ولی بیرون رفته و ما نمی دانیم کجا رفته است .

داشتیم از یک خرابه در جزیره مینو که توسط ارتش بعثی عراق به وسیله توپ و بمباران هوایی خراب شده بود عبود می کردم و یک دفعه صدای آرامی در آن خرابه به گوشم رسید

تقریباً بعد از نماز مغرب و عشا بود به طرف آن رفتم دیدم شهید سهیلی در آن خرابه دعای توسل می خواند

شب چهار شنبه بود . یک دفعه پشت سرش رفتم که متوجه نشود . شنیدم در دعای خود می گوید : امام حسین (ع) ما بسیجی ها همه پیرو تو هستیم و در خط تو حرکت می کنیم چون که تو سردار شهدای اسلام هستی.

و از خداوند تبارک و تعالی خواستاریم که ما را هم در خط شهیدی مثل شما قرار بدهد و در آن لحظه که سرش را برگرداند مرا دید و به من گفت که چطوری مرا پیدا کردی؟ من به او گفتم از همسنگری‌هایت سراغت را گرفتم و آنها گفتند که بیرون رفته است

و وقتی از اینجا رد میشدم که به سنگر خودمان بروم صدای یک رزمنده به گوشم خورد که دارد دعای توسل می خواند و من وقتی جلو آمدم قیافه تو برای من مشخص شد که تو هستی .

بعد از اینکه دعا تمام شد مرا به سنگر خودشان برد و مرا به همسنگریهایش که من الان اسم های آنان خاطرم نیست معرفی کرد .

و من یادم است که چای درست کرد و در یک کتری سیاه که بوسیله دود سیاه شده بود برای من در یک شیشه مربا چای ریخت و من به شوخی به او گفتم که جعفر جان این هم استکانی است که برای ما آوردی

گفت : علی جان تو خودت می دانی که اینجا جبهه است . و به شوخی گفت که تو بیشتر از ما در جبهه بودی و وضعیت جبهه را می‌دانی . من گفتم جعفر جان شب عملیات به سنگر ما بیا کارت دارم تا با هم خدا حافظی کنیم.

شب عملیات ساعت ۱۰ که گردان داشت آماده می شد بعد از سازماندهی گردان به سنگر ما آمد . در کنار همدیگر بودیم و صمیمانه با هم صحبت می کردیم و از فردای عملیات حرف می زدیم و می گفتیم سرنوشت فردای عملیات چیست .

جعفر می‌گفت : علی شب عملیات است چه آرزویی داری من به جعفر به شوخی گفتم امشب آرزویم این است که امشب بگذارند راحت تا صبح بخوابم .

گفت علی تو که سابقه زیادی داری و در عملیات‌های مختلف زیاد شرکت کرده ای به شوخی به من گفت . مگر امشب از عملیات می ترسی ؟

من گفتم که می خواستم بچه‌ها خوشحال باشند و بخندند چون شب عملیات است به من گفت علی جان همانطوری که می‌دانی گردان ما گردان ابوالفضل خط شکن است و شما در گردان کمیل هستید که پشتیبان گردان ابوالفضل است

اگر به منطقه عملیاتی آمدی و یک وقت چشمت به من افتاد که زخمی هستم مرا به عقب بیاور و خودت می دانی که من اینجا نزدیکتر از تو کس دیگری را ندارم

و اگر شهید شدم مرا به عقب ببر و همه محبت‌ها بین من و او رد و بدل شد و این سفارشها را به من کرد. بعد از اتمام این صحبتها هر کسی به گردان مربوطه خود رفت .

البته چون پدر و مادر و برادرانش منتظر او بودند که شاید اسیر باشد من آن وقت این صحبتها را برای آنها نمی کردم چون که آنها هنوز انتظار اسیر بودن او را می کشیدند …

گردان ابوالفضل که خط شکن بود حرکت کرد . شهید سهیلی در گردان ابوالفضل مشغول خدمت بود . گردان ابوالفضل و گردان مالک و یکی از گردانها که به خاطرم نیست حرکت کردند .

گردان کمیل که ما بودیم یک ساعت قبل از آنها حرکت کردیم و به ما دستور دادند که الان منتظر باشید تا از فرماندهی حرکت شما صادر شود .

آن شب هر کس که در گردان های خط شکن قوم و خویش داشت به فکر آنها بود . هیچ کس خواب به چشمش فرو نرفت .

نزدیک ساعت ۳ شب که دستور دادند به طرف نهری که در جزیره مینو بود حرکت کنیم . وقتی به طرف نهر رفتیم گردان ابوالفضل همه از سطح اروند رود گذر کرده بودند .

نزدیکی های صبح بود که بعضی از بچه‌ها که از خاک عراق به جزیره مینو برگشته بودند خبر دادند که عملیات و رفته است .

ما از آن روز تا غروب منتظر برگشت شهید سهیلی بودیم ولی متاسفانه تا بعد از غروب آفتاب هیچ خبری از شهید سهیلی نشد .

ما همچنان آنجا بودیم یک بار با آژانس سیار که در آن منطقه بود می‌رفتیم و بار دیگر به سر نهر می آمدیم وقتی که آخرین نفر که صابر فرمانده گردان ابوالفضل بود آمد من سراغ شهید سهیلی را از او گرفتم

صابر که فرمانده گردان بود چیزی از عملیات با من نگفت فقط گفت که من چنین فردی که تو نشان می دهی ندیده‌ام

من تا غروب آنجا بوده‌ام و ندیدم جعفر از شط ‌اروند به خاک ما بیاید من خیلی ناراحت شدم نه صبحانه و نه نهار خوردم .

بدنم از گرسنگی داشت ضعف می‌رفت و با یک لاندکروز که به طرف فرودگاه می آمد با آن سوار شدم و به مقر خودمان آمدم .

وقتی فرمانده عبدالعلی غلامی پور که فرمانده ما بود از من سئوال کرد علی کجا بودی که تا این موقع دیر کردی ؟

گفتم منتظر پسر عمویم سهیلی که در گردان ابوالفضل بوده و به آن طرف شط‌ اروند رفته بوده بودم ولی خبری از آن نشد و من با نامیدی برگشتم .

روز بعد با مقر ناو تیپ ۱۳ امیرالمومنین در جراحی آمدم . چند روزی آنجا بودم . یک روز برای مرخصی به شهر رفتم و از آنجا به گاراژ می رفتم چشمم در پیاده رو به محمد هاشم برادر شهید سهیلی افتاد

وقتی که روبروی همدیگر ایستادیم و با یک سلام علیک گرم گفتم : هاشم کجا ؟ او گفت که آمده‌ام سراغ جعفر را بگیرم . به هاشم گفتم برگرد هیچ خبری از جعفر نیست .

وقتی من این حرف را زدم دیدم که در صورت هاشم غبار سنگینی نشسته است انگار داشت درد عجیبی را در کمر تحمل می‌‌کرد .

با همدیگر به طرف گاراژ آمدیم . دیگر ادامه ماجرای جعفر بر زبانم سنگینی می‌کرد که به هاشم بگویم .

هر چند که خودم بیشتر از آن ناراحت بودم تا از هندیجان رد شدیم ماجرا را برای هاشم تعریف کردم .

جریان جعفر این طوری بوده است که من تا بعد از غروب آفتاب منتظر او بوده‌ام ولی اثر از آن نبود . آن روز هوا خیلی سرد بود ولی سرمای آن روز بر من اثر نمی‌گذاشت همه‌اش در فکر آن بودم که محمد جعفر سهیلی به سلامتی به منطقه عملیاتی برگردد و ما با خوشحالی به پیش پدر و مادر و برادرانش بیاییم .

ولی من آن موقع فهمیدم که شهید سهیلی پرنده ای بود به آٍسمان پرواز کرد و من در منطقه عملیاتی جزیره مینو به طرف او نگاه می کردم ولی دستم به جایی نمی‌رسید .

یادم به دعای توسل محمد جعفر می افتاد و ناراحتی بیشتری بر بدنم سنگینی می کرد .

یادم به ساعت‌هایی می‌افتاد که جعفر برای خانه و فامیل تعریف می کرد . یادم به ساعت‌هایی می افتاد که ۱۵ روز قبل از عملیات کربلای ۴ در جزیره دسته جمعی با شهید سهیلی در دعاهای کمیل و توسل و زیارت عاشورا شرکت کرده بودیم .

یادم به شبهایی می افتد که شهید سهیلی ما را به سنگر خود دعوت می کرد و درباره جنگ و انقلاب برای ما صحبت می کرد اما به هر حال شهادت او برای من و اقوام یک افتخار بزرگی است که امروز آدم یک اقوامی داشته باشد که در راه خدا شهید شده باشد

ایشان درباره دامادی خود برایم می گفت : در شب‌ها و روزهایی که در جبهه بود به او می گفتم که محمد جعفر قرار بود این روزها تو داماد بشوی چرا به جبهه آمدی ؟

و او می گفت شهادت برای من از هر چیزی شیرین تر است امروز اولین آرزوی من در این عملیات از خداوند تبارک و تعالی شهادت است .

از بس انتظار شهادت را می کشم دیگر انتظار عروسی را نمی کشم …

این بود خاطره یک رزمنده دلاور ، یک انسان شجاع و با تمام معنا ، انسانی که چه آسان از پیش ما پر گشود و به اوج آسمانها رفت .

روحش شاد و یادش گرامی باد.

 

 

بازدید: 1