شهید محمد علی دارمی

نام پدر :احمد

تاریخ تولد :۱۳۴۴/۰۸/۰۱

تاریخ شهادت :۱۳۶۶/۰۱/۰۹

محل تولد :آبادان

محل شهادت :جفیر

آرامگاه :گناوه

_______________________________________________________________________________________________

زندگی نامه شهید

خوشا بحال آنهایی که این گوهرها را در دامن خود پروراندند .

 سلام بر تو ای همیشگی‌ ترین یادها

ای خوبترین ، ای والاترین ،‌ای شهید

 

شهید محمد علی دارمی فرزند احمد در آبان ماه سال ۱۳۴۴ در یکی از روستاهای شهر آبادان در یک خانواده مذهبی و مستضعف دیده به جهان گشود پس از دوران کودکی در سن هفت سالگی قدم به دبستان گذاشت و تحصیلات ابتدایی خود را در روستای منیوحی گذراند به دلیل اینکه روستای خود فاقد مدرسه بود متاسفانه بعلت نبودن مدرسه راهنمایی در آن منطقه ناگزیر ترک تحصیل کند و دوشادوش پدر و برادران شروع بکار نماید . از ابتدا علاقه به هنر و فن جوشکاری و صافکاری داشتند که استعداد سر شادی که دوران او بود به تدریج شکوفا شد و او توانست در کنار استاد بعنوان یک شاگرد ممتاز و موفق در یک کارگاه جوشکاری کار کند .

در سال ۱۳۵۹ با آغاز جنگ تحمیلی عراق بر علیه جمهوری اسلامی ایران در سال ۶۲ به شهرستان گناوه مهاجرت همراه با خانواده بعنوان جنگ زده در این شهر سکونت شدند ایشان در سال ۱۳۶۵ به سربازی اعزام گردیده و دوران آموزشی در کرمان گذراند و بعد به لشکر ۹۲ زرهی نیروی زمینی اهواز اعزام و بعد به جبهه جنوب منطقه جفیر اعزام گردید سرانجام در تاریخ ۱۳۶۶/۰۱/۰۹ خون پاکش در منطقه عملیاتی جفیر بر زمین ریخته شد که بدن نازنینش به سختی آسیب دید و روح پاکش خیلی زود به ملکوت اعلاء پیوست پیکر پاک شهید در گلزار شهداء گناوه به خاک سپرده شد .

شهید دارای اخلاقی خدا پسندانه بود با دوستان و آشنایان و اهل خانواده خیلی مهربان بود .

صدای یک انسان پر تحرک و یک مرد خدا آن هم در سنی که هنوز در آغاز امیدها و آرزوها و خواستهای انسانی است . خاموش که این خاموشی برای همیشگی …

روحش شاد و راهش پر رهرو باد

_______________________________________________________________________________________________

خاطرات شهید

  1. خاطره ای از زبان خواهر شهید :

( خاطره ای از شهادت برادر عزیزم محمد علی جان )

بنام او که جان داد و جان خواهد گرفت و رحمتش قوت جانها سوخته گردد

از شهادت ناگهانی توای نو شکفته گل      بیگانه سوخت تا چه رسد آشنایی تو

تو را از دل و جان میپرستم                      که مهرت را به دل آکنده‌ام من

 

آری : در کام من تنها تلخیهاست و هم اکنون تلخی های لحظه‌هایم را بیان خواهم کرد .

به یاد خاطره‌ های گرم و سرد گذشته خاطره که همیشه در ذهنم مجسم است و هرگز از یاد نخواهم برد .

من بیاد برادر شهیدم میافتم و اما …

این سئوال را از تمام جلادان بعثی می‌پرسم که آیا این جوانان عزیز به کدامین گناه کشته شدند ؟

آری ، خبر شهادت برادرم برای من ناگهانی بود و در آن هنگام غروبی بود که گویا طلوعی در کامی نبود مدتهاست که روی او را ندیده بودم و از دوری او افسرده بودم و روز به روز می‌شمردم و چشم براه برادرم بودم .

انتظار او را داشتم . مدتهاست در سفری است در خدمت به خلق و دین اسلام و جسم و جان خود را مقدم به خدمت سربازی نمود و اما از انتظار دیده‌ام خسته بود و قلبم می‌تپید .

ناگهان فریاد تلخم در گلویم مرد و با خود مرا در تلخیها فرو برد و با صدای بلند خاک بر سر کشیدم . بله : غروب بود که بالاخره ؛ آن شب تیره و تلخ به صبح انجامید و خورشید با نور دیرین خود روزی دیگر را برای انسانها به ارمغان آورده بود .

آری ،‌ شب بود فردای آن روز تقریباً در ساعت ۵/۱۰ صبح روز شنبه ما را به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بندر گناوه بردند و در آنجا برادرم را به ما نشان دادند و اما در آن روز مرگ برادر برایم باور نشدنی بود .

جسد برادرم را در حالی یافتم که هنوز عطوفتی و محبتی بر لب داشت و صورت او هنوز نورانی از نور ایمان بوده در حالی که این لحظه قابل بازگشت نیست در حالی که می دانستم شمع وجودش به پایان هستی خود رسیده و لحظه مرگش فرا رسیده است و لحظه ای شیون به جانی گریبان است .

بله ؛‌همراه با جمعیت و قدمهای لرزان و قلبی پر بار از درد و اندوه به طرف قبرستان حرکت کردیم و اما در اینجا زمانه بیرحم است .

ای کاش قدرتی‌ ما فوق بشری وجود داشت که پنجره های فولادین  مرگ را در هم می‌شکست و زندگی جاودانی را به ارمغان انسانیت می‌نمود تا انسان خاکی می‌توانست عزیزان خود را برای همیشه در کنار داشته باشد . آری او رفته و دیگر برگشتی ، به دنیا ندارد قلبم پر بار از درد و اندوه که برای آخرین بار از برادر عزیزم وداع نمودم در آخرین لحظه گونه ای در میان مردم غریب و در شهر غربت گریه و زاری ما به آسمان رسیده بود اما در گورستان غوغای بر پا بود زن و مرد پیر و جوان و کلاً همه و همه با چشمان غمگین و گریه به اطراف میگریستند .

گویا طوفان اقیانوس عظیمی را پر تلاطم کرده بود جمعیت مردم همانند موجها به هم میخوردند و در این دریای بزرگ هیچ گونه آرامش نبود و صدای گریه و شیون به گوشم می‌رسید و لحظه‌ای همانند آن در زندگی مشاهده نکردم و چنان در خاطرم مجسم است که تا زنده هستم از یاد نخواهم برد .

آری : او بود که هم اکنون با آسودگی در گور خود خفته و منتظر روزی خود بود و اما جانم ،زندگی برادرم یک ضربه‌ای هولناکی بود که براین وارد آمد او یک گوهر گرانبهایی بود که از دست دادم نور و روشنایی زندگی ما بود و اما افسوس که زود خاموش شد .

جای او خالی است به حد در و دیوار جا و مکان خاطره ای از برادر به جان مانده .

و اما : از نبودن و فراق او بحدی افسرده و ناراحت بودم که اگر دستهایم به آسمان می‌رسید و آویزان می‌کردم شب و روز دعا می‌کردم که ای کاش جانم بجای اوست و در راه رسیدن از جایی او سر از پا نمی‌شناختم .

وفای او را بر قیمت تمام ذرات وجودم را خریداری میکردم و اما افسوس که روزگار آنچنان حسود است که هیچ گاه نمیگذارد خوشیها و آرامشها برای انسان باقی بماند و اما بعد از او زندگی کردن برایم بی معنی است و آنچنان وجودم منجمد شده که باعث شد هیچ چیزی نمی‌تواند حتی نور خورشید هم نمی‌تواند به قلب یخ زده‌ام تاریکی گرمی .

روحش شاد و یادش گرامی باد

 

  1. خاطره ای از زبان خواهر شهید :

محمد علی دارمی در سال ۱۳۴۴ و محل تولد ایشان در روستایی منیوحی شهرستان آبادان در اروندکنار بوده است .

من خاطره ی زیادی از برادرم ندارم ولی تا آنجایی که بیاد می‌آورم او شخصی با شخصیتی پاک و انسانی مومن بود . هر چند سن اندکی داشت ولی واقعاً به اطرافیانش توجه زیادی نشان میداد .

سن برادرم کم بود ولی دارای روحیه‌ای بزرگ و روحی بلند مرتبه داشت .

حرفهای بزرگ و با معنی میزد مانند انسان ‌های ۴۰ـ۳۵ سال با تجربه بود و از انسانهای بی‌منطق ، بی ایمان و بی فرهنگ خوشش نمی‌آمد و همیشه از ما می‌خواست که الگویی برای همه باشیم در موقع رفتن او به جبهه مادرم اینجا نبود همراه با پدرم به مکه رفته بود ولی ایشان اصرار داشت به سربازی برود با وجود اینکه سن کمی داشت اما شور و هیجان زیادی داشت که برای دفاع از وطن و میهنش بجنگد.

 وقتی رفت ۳ ماه آموزشی دید و از دوستانش که خبر گرفتیم می‌گفتند دوست دارد به خط مقدم و به جبهه برود و می‌گفتند که محمد علی میگوید میخواهم با عراقی‌ها بجنگم ببینم این دشمنان می‌خواهند چه کار کنند بالاخره اولین نفر رفت وارد جبهه شد بعد از مدتی که خبر شهادت برادرم را آوردند احساس کردم یک کبوتری بود که پر، پر شده و خبر پر، پر شدنش را برایمان آورده‌اند .

یاد دارم من موقعه‌ای که خواستم به مدرسه بروم و در مقطع راهنمایی بسر می‌بردم خانه‌ی ما ساکت بود بسیار هیجان زده ، خانواده در یک جنب و جوش خاصی قرار گفته بودند و وقتی با دوستانم به مدرسه رفتم انگار یک کسی به من می‌گفت یک خبر و یک اتفاق قرار است بیافتد یاد دارم زنگ سوم یا چهارم بود که از خانم معلممان اجازه گرفتم که به خانه بروم اولین کوچه که وارد شدم خیلی شلوغ بود و مردم جمع شده بودند  و خبر شهادت برادرم را آورده بودند نمی‌دانم چگونه بگویم احساس کردم .

نمی‌دانم چطور توصیف کنم . افتخار می‌کردم که برادرم در این راه شهید شده با وجود این من هنوز معنای شهادت را خوب درک نمی‌کردم و برای من معنای خاصی نداشت و بعد از اینکه فهمیدم که خواهر شهید هستم و برادرم برای اسلام، و برای دفاع از میهن ما شهید شده افتخار می‌کردم  .

 

  1. خاطره ای از زبان برادر شهید سعید دارمی :

شهید به مرخصی آمده  بود یک روز بیشتر مرخصی نداشت . سه روز از مرخصی گذشته بود که دو شهید از دوستانش به نام سید توفیق موسوی و سید ابراهیم موسوی را به گناوه آوردند . وقتی که دو شهید را آوردند محمد علی میگفت :‌ خوشا بحال آنهایی که شهید شدند من هم شهید میشوم ولی معلوم نیست کی‌باشد انگار می‌فهمید که خودش هم شهید میشود ؟

چهار روز از مرخصی مانده بود ، شب ساعت ۸ بیرون رفت و چیزی به ما نگفت بعد از یک ساعت آمد ناراحت بود نمازش را خواند و بعد آلبوم عکسهای خود را آورده بود .

مادرم به او گفت : « بیا شام بخور » گفت : « ‌اشتها ندارم » .

مادم گفت : ” محمد علی چرا ناراحت هستی ” به مادرم گفت : « مادر رفتم که بلیط بگیرم برای فردا میخواهم بروم » مادرم ناراحت شد گفت : « هنوز چهار روز دیگه از مرخصی مانده است چقدر عجله دارید »

مادر در آن شب حیرت زده بود تا ساعت ۲ شب با هم بیدار بودیم . مادرم به او گفت : محمد علی مگر امشب چه شده که ساعت ۲ شب هست ولی هنوز بیداری به مادرم جواب داد مادر امشب شب عشق است بهترین شب است برای من !

صبح زود بیدار شد ساکش را آماده کرد و گفت : « باید بروم منطقه » من به او گفتم : برادر چه عجله ای دارید هنوز مرخصی تمام نشده ؟ گفت : « باید بروم اهواز دیرم شد »‌

مادرم اشک از چشمانش جاری شد . به مادرم گفت : ناراحت نشو ،‌مادر آنجا جای عشق و معشوق است . با ما خداحافظی کرد برگشت سر مادرم را بوسید و رفت ؟

شهید محمد علی یک طوطی داشت او را خیلی دوست داشت خدا سر شاهد چیزی باور نکردنی است ،‌ وقتی خداحافظی کرد این پرنده بیشتر از نیم ساعت هی صدا می‌کرد .

بعد از دو شب مادرم خواب دید ، که لباس سبز بر تن او بود .

البته در دیوار حیاط چند جا نوشته که«دنیا اولش رنج است ، آخرش مردن است»

بعد از پنج روز که گذشت خبر شهادت برادرم را آوردند . شکی نبود البته خودش میدانست که شهید می شود .

 

  1. خاطراتی از زبان خواهر شهید حکیمه دارمی :

خاطره‌ای از دوران قبل از شهادت برادرم عزیزم محمد علی دارمی 

بنام او که جان داد و جان خواهد گرفت و رحمتش قوت جانها سوخته گردد

 

از شهادت ناگهانی توای نو شکفته گل     

بیگانه سوخت تا چه رسد آشنایی تو

تو را از دل و جان میپرستم                     

 که مهرت را به دل آکنده‌ام من

 اما وقتی می‌خواستم خاطره از زندگی برادریم بنویسم در فکر فرو رفتم که آیا کدامین خاطره در ذهن خود مجسم کنم و بنویسم چون تمام زندگیم خاطره از برادر بود . از ابتدا که برادر شهیدم را شناختم او یک انسان با ایمان و با تقوایی بود و همیشه به دین اسلام عشق می‌ورزید روز به روز همراه با عطوفت و مهربانی بزرگ و بزرگتر می‌شد .

در تاریخ ۱۳۶۵/۰۸/۱۲ پدر و مادرم که برای اولین بار که می‌خواستند به حج بروند و آماده رفتند بودند یک مرتبه برادرم به آنان گفت : با اجازه شما من می‌خواهم به سربازی بروم و در خدمت به خلق و دین اسلام و دفاع از مسکن ، جسم و جان خود را فدای اسلام و میهن عزیزم می‌کنم .

پدر و مادرم سکوت کردند و گویا هیچ مانعی نداشتند و با خوشحالی دست پدر و مادر را بوسید و خداحافظی کرد و رفت برادری بود که همیشه بر چهره او نور می‌درخشید پاک و معصوم بود گویا در انتظار چیزی بود .

از همان دوران که برادرم را شناختم آنقدر مهربان و دوست داشتنی بود که طاقت دوری او را نداشتیم .

به یاد دارم در آن روزی که به مرخصی آمده بود ۲ تن از شهیدان بنام شهید سید توفیق موسوی و شهید سید ابراهیم موسوی به گلستان شهدا آورده بودند و با شنیدن آن جز آنچنان با قیافه‌ای محزون و متفکر به ما نگاه می‌کرد .

و می‌گفت بهترین لحظه برای من لحظه‌ای که مرا همچون شهیدان  به خاک بسپارند و تنها آرزویم که در کنار شهیدان باشم و با خیال آسوده در گور خود خفته و منتظری روزی خود هستم .

آری آنان رفتند و دیگر برگشتی نیستند ولی برادرم آنچنان حرفهایی می‌زد که گویا برای آخرین بار او را می‌بینیم و زندگی و زنده بودن برایش بی‌معنی بود و می‌گفت که دنیا هیچ ارزشی ندارد و تنها شعار او این بود که زندگی اولش رنج و آخرش مردن است .

و همیشه می‌گفت : که انسان چقدر خود پرست و خود خواه است که هیچ وقت فکر نمی کند روزی از روزها رهسپار آخرت شود و توسعه‌ای از اعمال برای آخرت به همراه داشته باشد پس باید قدر زنده ماندن را بفهمیم و در این راه تلاش کنیم تا اینکه شاید خداوند از ما راضی باشد و با شهیدان وطن همنام باشیم و همیشه می‌گفت : من عواطف و احساسات خودم را درک می‌کنم و به شما خواهم گفت : که شاید من برای آخرین بار شماها را می‌بینیم گویا می‌خواهد برای همیشه با ما خداحافظی کند .

که در آن شب گویا شب آخر بود تا ساعت ۲ شب بیدار بود و با همه اعضای خانواده آنچنان سرگرم صحبت بود که همه سکوت کرده بودند و به جزا او که از جبهه و از سنگرها و از بچه‌ها که همراه او بودند صحبت می‌کرد و او آنچنان غرق در رویاهای خود بود که تمام صحبتهایش درباره شهادت بود و در هر کجای در و دیوار منزل شعاری می‌نوشت که آبادان مسکنم تنها آرزویش رسیدن به مسکن بود مسکنی که بدست دشمنان اسلام ویران شاه بود .

اما بعد از مدتی که دیگر روی او را ندیده بودم و از دوری او افسرده و غمگین بودم و روز به روز می‌شمرد و چشم براه برادرم بودم انتظار او را داشتم او مدتهاست که رفته و دیگر خبری از او نداشتم .

اما روزی دست خشمگین بدر کوفت و دیوارها در کام تاریکی فروریخت و لرزید جانم از سختی سرد و غمناک آن روز خبر شهادت عزیزترین انسانی آن هم برادر بود . که ناگهان فریاد تلخم در گلویم مدد و با خود مرا در تلخیها فرو برد و با صدای بلند خاک بر سر کشیدم بله در آن موقع که غروب بود که گویا طلوعی در کار نبود که بلاخره آن شب تیره و تلخ به صدا انجامید و خورشید با نور زرین خود روزی دیگر را برای انسانها به ارمغان آورده بود .

که فردای آن روز تاریخ ۱۳۶۶/۰۱/۰۶ روز شنبه ساعت ۵/۱۰ صبح ما را به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بندرگناوه بردند و در آنجا برادر عزیزم را دیدن کردم .

و مرگ برادر براییم باور نکردنی بود جسد او را در حالی یافتم که هنوز عطوفتی و محبتی بر لب داشت و چهره او هنوز نورانی از نور بود در حالی که این لحظه هرگز قابل بازگشت نبود و لحظه شهادت فرارسیده بود رسیده بود ولی در آن لحظه از یک طرف خوشحال بودم که برادرم را تقدیم اسلام کردم و از طرف دیگر ناراحت و غمگین بودم که چگونه جای او را پر کنیم و از جدایی او زجر می‌کشیدم .

همراه با جمعیت و با قدمهای لرزان و قلبی پربار به طرف قبرستان حرکت کردیم و اما زمانه آنچنان بی‌رحم بود ، که ای کاش قدرتی ما فوق بشری وجود داشت که پنجه‌های خود این مرگ را در هم می‌شکست و زندگی جاودانی را ارمغان انسانیت می‌نمود تا انسان خاکی می‌توانست عزیزان خود را برای همیشه در کنار داشته باشد .

بله برای آخرین بار از او وداع گفتم و در آن لحظه در میان مردم غریب و در شهد غربت برادر عزیزم را بخاک سپرده‌ایم ولی در گورستان غوغایی بر پا بود زن و مرد و پیر و جوان و کلان همه و همه با چشمان غمگین به اطراف می‌نگرند . گویا طوفان اقیانوس عظیمی را پر طلاتم کرده بود .

جمعیت مردم همانند موجها به هم می‌خورد او یک گوهر گرانبهایی بود که از دست دادیم او نور روشنایی ما بود خاموش شد جای او خالیست به هر در و دیوار جا و مکان خاطره از برادر بر جایی مانده .

ای عزیز از دست رفته

ای شهیدی که از لاله‌ای خون تو لاله‌ها آمد پدید

خوشا به حال تو ای پرستو که بی‌قرار از قفس پدیدی رها شدی

در فضای آبی به شهد آزادی پر کشیدی

 

روحش شاد و یادش گرامی