خاطرات شهید

خاطره ای از مادر شهید

اولین باری بود که محمد می‌خواست به جبهه برود اما از قبل خودش را برای جبهه آماده کرده بود و همیشه می‌گفت :

مادر می‌خواهم به جبهه بروم و در کنار دیگر هم رزمندگان باشم و روزی هم که به جبهه رفتند من خبر نداشتم تا اینکه روزی که شهید خزایی را آوردند ، یکی از برادرهایش به من گفت : مادر محمد هم به جبهه رفته .

البته فقط در این مورد به من گفت شیراز من را خواسته چون حدود یک سال و خورده‌ای بود که پاسدار بود و قبلاً هم در سپاه شیراز فعالیت داشت

این بود که گفت سپاه شیراز منو خواسته و خداحافظی کرده من گفتم : مادر کی برمی‌گردی گفت : معلوم نیست بعد از دو و سه روزی نامه‌اش آمد که آری من به جبهه می‌روم
و ۱۵ روز در جبهه بود که خبر شهادتش را آوردند .

در خصوص چگونگی اطلاع یافتن هم بگویم که قبلاً به ما گفته بودند که شهید آورده‌اند اما نمی‌گفتند که کیست تا اینکه صبح جمعه بود روز انتخابات که ما داشتیم خودمان را برای رای دادن آماده می‌کردیم

خیلی ناراحت بودم چون شب قبلش خواب دیده بودم تا اینکه از خانه بیرون آمدم و بیرون متوجه شدم که می‌گویند محمد علی شهید شده است .

بازدید: 1