خاطرات شهید

 

قرآن صبحگاهی

۱٫مادر شهید که زنی مومنه و با خدا بود و همیشه سحرگاه برای ادای فریضه الهی و دعا و راز ونیاز با خداوند از خواب بلند می شد بعد از نماز و دعا مشغول پخت نان و مشتک (نوعی نان محلی) برای خانواده میشد . در این بین شهید که علاقه خاصی به مادر داشت به ایشان می گفت مادر تو صبحها برای من مشتک درست کن من هم برای پدر تو صبحها قرآن میخوانم و این نوع ارتباطات صمیمی بین مادر و فرزند همیشه برقرار بود.

 

***********************************************

روزه مستحبی

۲٫شهید علاقه زیادی به ورزش خصوصا فوتبال داشت اما هیچگاه این فعالیتها خللی در انجام امور معنوی وی ایجاد نمیکرد.. یک روز مسابقه فوتبال برگزار گردید و آن مسابقه شهید نیز حضور داشت . بعد از گذشت زمانی از مسابقه و در حین بازی شهید دچار آسیب شده و روی زمین می نشیند . دوستان برای مساعدت به نزد او  رفته و در حین کمک به ایشان آب می دهند ولی از خوردن آب امتناع می کند و دوستان بعد از مدتی متوجه می شوند که شهید در روز مسابقه نیز روزه مستحبی خود را رها نکرده است…

 

***********************************************

 

نیمکت های پر از شهید 

خاطره از محمد فریدونی

۳٫ من وشهید ناصر داودی از مهر ۱۳۵۳ تا خرداد ۱۳۵۶ سه سال دوره راهنمایی را در مدرسه عنصری ( سید جمال الدین اسد آبادی ) همکلاس بودیم. سال اول راهنمایی به خاطر کمبود نیمکت در پنجره کلاس کنار هم می نشستیم ولی در سال دوم و سوم من وشهید ناصر و شهید عبدالرضا گرگین پور و شهید مصطفی شیری چهار نفری در یک نیمکت می نشستیم و شهید جواد  فروتن هم در نیمکتی جلوتر از ما می نشست. من آن روز نمی دانستم که  کنار چه چهره های بزرگ و تابناکی نشسته ام و امروز نگرانم که از چه  انسانهای آسمانی و شهدای گرانسنگی جا مانده ام…

***********************************************

 

حمله ژاندارم ها

۴- در دوران مبارزات یک روز که در مسجد مراسمی برای شهدای تبریز برگزار نموده بودند مورد حمله ژاندارم ها قرار گرفتند و شهید تنها توی سایه سیاه دیوار کنار وسایل مرده ها ایستاده بودو ژاندارمها متوجه او نشدند . همچنین یکی از شبها که در کوچه های اطراف بازار شعار می دادند و فرار می کردند ژاندارمها در تاریکی کوچه را به رگبار بستند و آن شب یکی از دوستانشان بنام محسن کبگانی تیر خورد و او وبچه ها از کنار دریا خودشان را رساندند به جنگل و بعد از آن رفتند بهداری جهت درمان دوستشان.

 

***********************************************

 

دیدار با شهید

خاطره از برادرزاده شهید

 ۵- کلاس اول بودم و در مدرسه حضرت زهرا (س) درس می خواندم . سه روز بعد از بعد از شهادت عمویم بود. یک روز صبح که به همراه دختر بچه های فامیل به مدرسه می رفتیم باران دروزهای قبل کوچه ها را گلی و کثیف کرده بود و ما از میان گل و لای رد می شدیم . از جاده خاکی که گذشتیم آن طرف خیابان با کمال تعجب عمویم جلویمان ظاهر شد ما که اصلا متوجه نشدیم عمو از کدام طرف آمد و کنار ما رسید، نیم نگاهی به هم انداختیم و خیره چشمهای عمویم شدم و چهره درخشانش . درست ۴ روز بعد از شهادتش بود. پنج یا شش ماه ماه بود که عمو را ندیده بودم فقط از طریق نامه خبرش را داشتیم . اما آن روز انگار همین دیروز او را دیده ایم سلام و احوالپرسی کرد طوری که آرامش به آدم می داد. لبخندی روی لبهایش نشست و گفت : راضیه چطوری؟ گفتم خوبم نزدیک آمد « توی کوچه روبروی مدرسه تان یک گنجشک توی پلاستیک پر از آبی توی یک گودال آب افتاده در حال پر و بال زدن است بی زحمت آزادش کنید من همین جا منتظر هستم» ما به خیال برگشتن پیش عمو به همان جا رفتیم و گنجشک را دیدیم و آزادش کردیم و به سرعت برگشتیم اما هیچ اثری از عمو نبود گشتیم وقتی ندیدیمش نا امید شدیم و با انبوهی از سوال هایی که از کودکی تا حالا در ذهنمان مانده راهی مدرسه شدیم .    

 

***********************************************

 

دلم رفت و ندیدم روی دلدار

۶- شهید صدای خوبی داشت وقتی برای رفتگان قرآن ختم می کرد ، می گفت مادر بیا درست نماز خواندن را به تو یاد بدهم .

یک روز صبح که در حیاط خانه همراه با چند تا از دوستانش که خیلی صمیمی بودند نشسته بودند آرام و آهسته حرف می زدند من کنجکاو شده و نزدیکشان رفتم و گفتم شما میخواهید چکار کنید و چه خیالی دارید، در حالی که بلند می شدند با هم گفتند قصد داریم به جهرم برویم و از آنجا به جبهه و خداحافظی کردند و رفتند و دیگر ما او را ندیدیم بعد فهمیدیم که به جبهه رفته است. 

تفنگی از چوب درست کرده بود و یک پالتو می پوشید و تفنگ را زیر پالتو مخفی می کرد ، بیشتر شبها در مساجد بود و یا کنار جاده یا کنار دریا برای نگهبانی و این کارها… 

 

___________________________________________________________________________________

بازدید: 1