خاطرات شهید

خاطراتی از شهید توسط برادر شهید (محمود غلامزاده) :

۱. عنوان خاطره :‌ مردان خدا ترس ندارند

ایشان در طول عملیات با توجه به اینکه وظیفه ترابری و انتقال نیرو و مهمات به فاو را بر عهده داشت هرگز احساس خستگی نمی کردند و در وظیفه‌ایی که بر عهده ایشان گذاشته میشد احساس مسئولیت میکرد .

و در سختی‌ها هیچ وقت عقب نشینی نمیکرد و دلسرد نمیشد و به خاطره وظیفه‌ایی که بر عهده ی ایشان بود در ماموریتها ترس در وجود ایشان نبود به دلیل اینکه در تمام ماموریتهای محوله مشخصاَ خود بر کارها نظارت دقیق داشت . البته ایشان بر نیرو های گروهان تاثیر مثبت میگذاشت .

۲. عنوان خاطره :‌ خستگی ناپذیر

در اعزام ۱۳۶۴/۴/۱۵ همراه ایشان در تیپ امیرالمومنین خدمت میکردیم در گردان مسئولیت پرسنلی بر عهده من بود (محمود دیلمی برادر شهید) و نیروهای گردان در منطقه شط علی و تبرک مستقر بودند و من و فرمانده گردان امام حسین (ع) شهید یوسف بردستانی روزانه به آنها سرکشی میکردیم که در تمام سرکشی هایی که به نیروهای گردان داشتیم موفق به دیدار شهید نمی شدیم .

چون تمام وقت خود را صرف ماموریت واگذار شده قرار میداد . و کمتر استراحت میکرد . و حتی ماموریتهای دوستان خود را با اصرار و پافشاری از آنها میگرفت و خود انجام میداد . کمتر مرخصی میرفت و حتی برای استراحت به مقر تیپ در منطقه ما هم نمی آمد .

۳. عنوان خاطره :‌ اخلاص
یک روز در نمازخانه تیپ شهید را با لباس شخصی دیدم چون کمتر ایشان را در پشت جبهه میدیدم تعجب کردم و پرسیدم : موسی اینجا با لباس شخصی هستی چیزی نگفت با اسرار من گفت که در عملیات قدس ۵ ترکشی به دستم خورد و ۴۸ ساعت بیمارستان اهواز بودم که بعد از ترخیص از بیمارستان به مارد (واقع در ۱۵ کیلومتری آبادان) آمده‌ام و در جواب من به گناوه جهت استراحت نرفتی ، گفت : اینجا راحت تر هستم .

۴. عنوان خاطره :‌ روحیه بالا

در زمان عملیات والفجر ۸ در تعاونی سپاه گناوه مشغول به کار بودم که در زمان عملیات ، خانواده های رزمندگان مرتب به تعاونی مراجعه میکردند و از فرزندان خود سئوال میکردند و سپاه جهت پیگیری از احوال رزمندگان شهرستان یک ماموریت ۴۸ ساعته به من جهت سرکشی از محل ماموریت بچه های گناوه دارند .

با مجوزی که از تیپ امیرالمومنین گرفتم به اروندکنار رفتم و از نزدیک با تمام بچه‌های گناوه دیدار کردم صبح ساعت ۱۰ بود که به اسکله رفتم و کنار موسی ایستاده بودم

و او با توجه به اینکه مسئولیت گروهان را بر عهده داشت در حال انجام ماموریت خود بود که ناگهان هواپیمای عراقی وارد منطقه شدند که افراد حاضر در آنجا تماماَ متفرق شدند ولی موسی هیچگونه عکس العملی از خود نشان نداد و طبق روال قبل کارهای خود را انجام میداد و حضور هواپیماهای دشمن در منطقه باعث خلل یا نقصی در کارهای او نگردید و همین امر نمایانگر روحیه بالای او بود .

خاطرات شهید ۲

خاطراتی از پدر شهید :

۱. عنوان خاطره : عشق به امام و ولایت فقیه

عاشق امام بود و علاقه خاصی به او داشت و در خواب هم میگفت مرگ بر ضد ولایت فقیه مرگ بر امریکا مرگ بر منافقین و صدام و علاقه زیادی به او داشت و میگفت فریاد او را باید با جان و دل خریدار باشیم و از او اطاعت کنیم .

۲. عنوان خاطره : عاشق جبهه جنگ

عشق خاصی به جبهه و جنگ و حضور فعال در جبهه‌ها داشت و می گفت: باید جنگ را به یک جایی برسانیم بعد درس بخوانم

میگفتم : درس را بخوان میگفت : درس برای وقت دیگری . از جبهه به مرخصی میآمد مرخصی خود را تمام نمیکرد بر میگشت باز هم میگفت جبهه را باید خالی نکنیم و الان به ماها نیاز هست .

خاطرات از زبان همرزمان

خاطره ای از همرزم شهید ، آقای مهدی رجبی :

از برجستگی های زوایای شخصیتی شهید موسی غلام زاده دیلمی ، تواضع ، کم ادعایی و لبخند بر لب و تاکید بر فرائض دینی میتوان نام برد . به نماز بسیار اهمیت میداد ، آنهم به صورت جماعت ، همیشه در صفوف جماعت دیده میشد .

یک روز از ایام سال ۱۳۶۴ بنا به ماموریتی قرار بود به مقر جدید خود در شهر آزاد شده فاو برویم ، وقتی از مقر اصلی در اطراف آبادان ، به طرف مقر جدید حرکت کردیم ، برای رفتن به فاو میبایست از منطقه قصبه ( گسبه ) ، از اروند کنار ، می‌‌گذشتیم ،

تنها وسیله عبور فقط قایق بود ، چند نفر قایقران هم مشغول تعمیر و نظافت قایقهایشان و چند نفر نیز در گوشه سایه دراز کشیده بودند ، به یکی از قایقرانها گفتم : ما را به مقرمان در فاو برسان ، در حین کار ، گفت : من نمی توانم باید فرمانده اجازه دهد ،

به او گفتم : با توجه به نزدیکی راه و عجله ما ، سریعاَ ما را برسان و برگرد .

یکی دیگر از قایقرانها گفت : اینجا درسته که حالت جنگی و ما بسیجیان بی ترمزیم، اما کار ما منظم است به خاطر اینکه فرمانده ما اینطور میخواهد . هر چه اصرار کردیم فایده‌ای نبخشید ، آن قایقران وقتی پافشاری ما را دید و دید که دست از سر آنها نمی کشیم به کمکی خود گفت که فرمانده را خبر کند ، طولی نکشید که یک نفر آنان آمد اول او را نشناختم ،

چهره‌اش را آفتاب سوزانده بود و دست و لباسش روغنی و سیاه بود ، به محضی که رسید مرا در آغوش کشید و گفت که دلش برایم تنگ شده ، تعجب کردم و صدایش برایم آشنا بود وقتی او را خوب نگاه کردم دیدم شهید دیلمی است او را در آغوش فشردم صمیمیت زیادی بین ما وجود داشت ، چند ماه بود که او را ندیده بودم ، شاید یک سال ،

اشکهای شوق در چشمان من و او جمع شد ، گفتم که چه فرمانده سختگیری دارید ، فقط لبخندی زد ، خودش قایق را روشن کرد ، و شخصاَ ما را رساند .

۲. خاطره ای از هم رزم شهید ، آقای عزیز غلامی :
شهید سعید است و شهادت سعادت

شهید غلام زاده دیلمی در سال ۱۳۵۸ در مدرسه راهنمایی الوند اروندکنار با اینجانب همکلاس بود .

بنده به جز خوبی ، متانت و آرامی چیزی از وی به یاد ندارم از بستگان ما میباشد ، به جرات میتوانم بگویم استثنایی بود .

سال ۶۳ جبهه بودیم (جبهه دشت عباس) بارها به بنده میگفت که شما شهید میشوی و من میگفتم بادمجان بم آفت ندارد ـ در صورتی که خودش آسمانی شده بود و ما نمی دانستیم

چون منطقه دشت عباس همه شنی میباشد و خاک حاصل خیز کمتر مشاهده میشد لذا متوجه شدیم که اطراف چاله ای هم علف و سبزه رویید و هم گل شقایق جای تعجب داشت و ما ۴ نفر از این منظره برداشتهای متفاوتی البته داشتیم و هر کس چیزی میگفت که در مجموع نظر همه ما این شد که جای اصابت خمپاره دشمن است ، که شن‌ها را کنار زده و این منظره بوجود آمده است .

جالب اینجاست که وسط آن چاله محل تجمع تعداد زیادی موریانه بود که مشغول حرکت و جنب و جوش بودند ، که شهید دیلمی فرمودند خداوند تبارک و تعالی گلوله دشمن را همسایه آسایش این موریانه‌ها قرار داده است .

و چون تیپ ما آنجا مستقر بود از گلهای اطراف چاله مواظبت می‌کردیم و هر سری که دور آن می‌نشینیم صفایی داشت

خداوند ما را راهرو آنها قرار دهد .

بازدید: 13