خاطرات شهید

  1. خاطر‌اتی از علی بحرینی از سپاه گناوه (۱۳۸۲/۰۴/۲۴) :

۱-۱٫ عنوان خاطره : عضویت در سپاه پاسدارن :

در سال ۱۳۵۹ حدود برج ۱۰ بوده به اتفاق تعدادی از برادران پذیرش سپاه شدیم و مشغول آموزش بودیم همین جا بود که با برادر نصرالله خزایی آشنا شدم و با هم انس گرفتیم بطوری که همیشه با هم بودیم موقعی که فرصتی بدست می‌آمد شعرهای سعدی و حافظ را از حفظ برای ما می‌خواند .

به دلایل مختلف نصرالله تجدید دوره شد و چون علاقه زیادی داشت وارد سپاه شود خیلی ناراحت شد که الحمدالله دوره بعد موفق شد که عضو رسمی سپاه گناوه شود و لباس سبز پاسداری بپوشد و نهایتاً به آرزوی نهایی که همان شهادت بود رسید .

۲-۲٫ عنوان خاطره : تست رانندگی

یک هفته قبل از آغاز حمله یا عملیات طریق القدس که منجر به به آزاد سازی بستان شد به اتفاق تعدادی از برادران پاسدار گناوه از جمله شهید بزرگوار نصر‌الله خزائی از گناوه عازم جبهه‌ها شدیم و در یکی از مدارس اهواز استقرار یافتیم .

 یکی دو روز که آنجا بودیم یکی از فرماندهان آمد و گفت : راننده مورد نیاز است و کسانیکه گواهینامه دارند بیایند اسم خود را بنویسند نصرالله به بنده گفت : اگر شما آمدید من هم می‌آیم و اسم می‌نویسم .

نهایتاً به اتفاق هم و چند نفر دیگر که گواهینامه رانندگی داشتیم داوطلب شدیم و ما را از بقیه دوستان جدا کردند و به باغ گلستان بردند که قبلاً دانشگاه بود چند روز آنجا بودیم  من و نصرالله همیشه با هم بوده و از هم جدا نمی‌شدیم و او از وضع زندگی خودش و پدرش برای من صحبت می‌کرد .

دو روز به عملیات مانده بود که یک دستگاه لندکروز ۸۳ تحویل بنده و نصرالله دادند که شسته و تمیز کنیم و تمرین رانندگی کنیم که بنده از بد شانسیم ماشین را به درختی زدم و مقداری از ماشین را خراب کردم و به همین علت بنده را جهت رانندگی نخواستند و بنده از نصرالله خداحافظی کرده و رفتم به نیروهای گناوه‌ای ملحق شدم  .