خاطرات شهید:

همرزم شهید شهمرادی می گوید : ‏توی بعد از ظهر گرم و شرجی هیجدهم خرداد ، در حوالی پل فاو با جمعی از دوستان در سنگر منتظر نشسته بودیم تا به موقع اجازه ی عملیات به ما داده شود. ‏نصرالله مهمان داشت ودوست صمیمی اش « ‏آقا سید » ‏نزد او آمد ه بود ، ‏درگوشه ای از سنگر نشسته بودند همین که بلند شدند از نگاهشان ‏متوجه شدم که می خواهند به بیرون از سنگر بروند ، از نصرالله پرسیدم : کجا می خواهی بروی ؟ ‏

نصرالله با خنده ای مهربان گفت : « می خواهم بروم سنگر آقا سید یک چند لحظه ای مهمانش بشوم » . ‏به آنها گفتم : قرار است عملیات شروع بشود به همین خاطر فرمانده گفته از هم جدا نشوید. ‏نصرالله با اصرار گفت : « رفتنم زیاد طول نمی کشد » ‏در حالی که با هم می خندیدند از سنگر ما بیرون زدند تا به سنگر آقا ‏سید ‏بروند .

فردا صبح فرمانده به سنگر ما آمد ، پرسید : یک نفر از شما نیست کجا رفته ؟ یکی از بچه ها گفت : نصرالله شهمرادی رفته پیش دوستش ؛ ‏فرمانده گفت : کی رفت ؟ گفتند : دیروز عصر ؛ ‏فرمانده بچه ها را به چند گروه تقسیم کرد وگفت : هر جا که فکر می کنید پیدا شوند دنبال آنها بگردید ، شاید مجروح شده اند به کمک شما احتیاج دارند . ‏

من و چند نفر دیگر یک راست به سنگر « آقا سید » ‏رفتیم ، در نزدیکی ‏سنگر یک مرتبه متوجه شدیم که سنگر آنها دیشب مورد اصابت خمپاره قرار گرفته ، شتابان و نگران به طرف سنگر دویدیم ، ‏وارد سنگر شدیم ، دیدیم غرق درخون درکنار هم افتاده بودند .(برگرفته از کتاب پردیس نشینان)

روحش شاد یادش گرامی باد

____________________________________________________________________________________

بازدید: 3