خاطرات شهید:

خاطره ای از زبان پدر شهید :

پدر شهید می‌گوید طی ماموریتی كه زمان آن مشخص نیست و درست به یاد ندارد شهید زنده یاد ماموریت پیدا می‌كند كه با همراه عده‌ای از دوستان به وسیله دو ناو یدكش ، چهار دستگاه لودر و مقداری هم مهمات را به جزیره فاو ببرند وی می‌گوید : در این راه هواپیماهای جنگی عراق با دیدن ناوها آنها را مورد حمله قرار می‌دهند و یكی از یدكشهای ما مورد اصابت موشك بعثی‌های عراق قرار می‌گیرد و منهدم می‌گردد ولی به لطف خدا و یاری خداوند بزرگ با اینكه مثل باران مورد هدف قرار گرفته بودند اما بالاخره به مقصد كه همان فاو بود می‌رسند و با كمترین تلفات ، مهمات‌  را تحویل می‌دهند و آن طور كه پدر شهید از زبان شهید می‌گفت : فقط تایر یكی از لودرها آتش گرفته بود كه آن هم مهار شد وی می‌گوید : با رسیدن به مقصد و لنگر انداختن ، تمام بدنه ناوها را گل مالیدند تا نیروی عراقی نتوانند آنها را به راحتی ببینند و مورد حمله قرار دهند .

پدر شهید می‌گوید : برای حمله به نیروهای عراقی شهید زنده یاد همراه تعداد زیادی از بچه‌های شیراز مامور می‌شوند كه در جزیره با عبور از رودخانه به دشمن و مدافع و استحكامات بعثی عراق ضربه وارد كنند و در موقع گذشتن نیروها از آب با اینكه تعداد زیادی از بچه‌ها از آب گذشته بودند و فقط یكی از قایقها هنوز در آب بود و یكی از روحانیون مبارز و راننده قایق در آن بودند نیروهای دشمن از وجود ما آگاه شدند و ما را با آر پی چی و اسلحه‌های دیگر مورد حمله قرار دادند و با وجود اینكه شهید برای كمك و انتقال روحانی و راننده قایق به این طرف آب آمده بود بر اثر انفجارهای پی در پی تركش به بینی و زیر چشم آنها برخورد كرد و بیهوش شدند و در همان لحظه قایق را هم به وسیله آر پی چی می‌زنند كه روحانی به شهادت می‌رسد ولی جوان راننده قایق با لطف خدا به آب می‌پرد و زنده می‌ماند .

شهید هاشم امیری را در حالت بیهوش كامل به پشت جبهه منتقل می‌كنند و سپس وی را با هواپیما یا هلیكوپتر به تهران و بیمارستان منتقل می‌كنند كه شهید در بیمارستان عمل می‌شود و تركش از صورت وی بیرون می‌آید وقتی به هوش می‌آید عده‌ای از مردم را در كنار تحت خود می‌بیند و با وجود اینكه هنوز اطراف بیمار را گرفته بود فكر می‌كند كه به خانواده‌شان خبر داده شده اینها افراد خانواده خود و اقوام او هستند ولی بعد فهمیدند كه عده‌ای از مردم خدا دوست مردم تهران هستند كه به عیادت وی آمدند .

و سرانجام پس از یك هفته بستری به خانه بر می‌گردد لازم به یاد آوری است كه در این مدت خانواده با خبر نبودند و هنوز چند روزی از استراحت وی نگذشته بود و بخیه‌های وی كشیده نشده بود كه دوباره به محل خدمت خود بازگشت و گفت بخیه‌ها را حتماً خواهم كشید و نگران من نباشید .

پدر شهید با ذكر برخی از صفات خدا پسندانه در وجود شهید و ایمان به خداوند متعال و یگانگی وی و اعتقاد كامل به ائمه اطهار و امامان می‌گوید :

در یكی از روزها كه تازه به مرخصی آمده بود پس از گفتگوی طولانی با پدر و مادر از پدر اجازه می‌خواهد كه چون تازه از راه رسیده و خسته است برای مدتی به استراحت بپردازد و شب را در اتاقی جداگانه سپری كند . پدر گفت : نیمه‌های شب كه بیدار شدم صدای دلنشین قرآن را شنیدم و تعجب كردم كه چه كسی در این نیمه شب قرآن می‌خواند و وقتی كه خوب گوش كردم فهمیدم صدا از خانه است كه خود شهید در آن خوابیده پس به آن اتاق رفتم و در را باز كردم دیدم خود شهید دارد قرآن می‌خواند : گریه می‌كند از او سوال كردم كه چه می‌خوانی و چرا گریه می‌كنی ؟ گفت : اگر سواد داشتی و می‌توانستی این كتاب یعنی قرآن را بخوانی هیچ وقت خوابیدن را بر خواندن قرآن ترجیح نمی‌دادی و تمام وقت قرآن می‌خواندی ؛ پس شهید را در حال خود تنها گذاشتم و برگشتم .

پدر شهید می‌گوید : در یكی از روزها كه به مرخصی آمده بود و دور هم جمع بودیم و صحبت می‌كردیم من به شوخی به شهید گفتم : كه پدر جان دیگر من پیر و از كار افتاده هستم و دیگر توانایی كار را ندارم تو دیگر باید اینجا بمانی و كمك من باشی تو خدمت خود را به اسلام كرده ای و حالا باید به من كمك كنی ولی شهید با شنیدن این سخن ناراحت شد و از پدر دل آزرده شد .

پدر شهید میگوید : همان شب خواب دیدم كه دو نفر با پایه های آتشین از آسمان پایین آمدند و خواستند كه مرا با آن پایه‌ها بزنند و می‌گفتند : كه چرا جوان ما را از سخنت آزرده كردی و مانع از رفتن وی به جبهه هستی و من در خواب با اینكه ترسیده بودم با ذكر نام خداوند و التماس به اینكه من او را آزاد گذاشته‌ام و كاری به كار او ندارم . صبح از خواب بیدار شدم این را به شهید گفتم و او را با صلوات به جبهه فرستادم .

والسلام